توییت
یه بابا با بچش تو کافه بودن یهو بچه هه میگه :«بابا من دیگه نمیخوام مامانو ببینم بریم با هم زندگی کنیم»باباش گفت منم از دستش ناراحتم ولی دوستش دارم بیا وقتی آروم تر شد باهاش حرف بزنیم (قضیه از این قرار بود که برداشتن یه گربه بردن خونشون مامانه هم هر سه تاشونو از خونه پرت کرده بیرون🤡)

امروز رفته بودم بیرون با این مواجه شدم،انداخته بودنش روی زمین امیدوارم از دست کسی افتاده باشه چون برای اینکه بندازنش کنار آشغالا زیادی قشنگ بود🛐🫠