
آتوسا که در خانهای قدیمی گیر افتاده بود، دنبال راه فرار میگشت… تا اینکه ناگهان دستی محکم او را گرفت. داریوش بود. چشمانشان در هم قفل شد و انگار زمان برای لحظهای ایستاد. داریوش، بیآنکه دلیلش را بگوید، آتوسا را از میان آشوب بیرون برد، او را بر پشت اسب نشاند و در گوشهای امن رهایش کرد. هیچ کلمه ای میانشان رد و بدل نشد. آتوسا فقط نگاهش کرد و سپس بیآنکه حرفی بزند، دور شد… اما در ذهنش هزار پرسش بیپاسخ میچرخید. بریده ای از داستان "آخرین آغوش"

درود، میدونم سایه زدنش زیاد خوب نشده فقط با مداد عادی زدم و قبلا هم گفته بودم تو کشیدن چشم زیاد خوب نیستم:) (پارت ششم)

درود. طراحی بنده رو از یک دختر ژاپنی خیالی مشاهده می کنید. تازه طراحی رو شروع کردم و این طراحی پنجمین طرح از کار های بنده است.

درود. یکی از طراحی های جدید بنده رو مشاهده می کنید. زیاد خوب نشده ولی چون کاکاشی رو دوست داشتم اینو کشیدم.

تازه طراحی رو شروع کردم و این اولین طراحیم هست که امروز کشیدمش... خوشحال میشم که ایراد هامو بهم بگید:)
و با خود می پندارید، آن چیست که در پی او می آید. لحظه ای درنگ کرد و دید آن همان کودکی خویش است که با زخم ها و پیراهنی پاره شده همچون سایه ای از دل خاطرات کهن و خاکستری زندگی اش به دنبال اوست. کودکی او فقط به دنبال یک خوشی است، خوشی که روزگار هیچ گاه خود را به او نشان نداد.
و در پایان داستانش نوشته بود: برنده ی این داستان کسی نبود که غرورش فقط برای داشتن بال هایش بود، بلکه برنده همان کسی بود که بدون بال پرید و پرواز کردن را بی بال از خویش یاد گرفت.
و در گوشه ای از دفترچه خاطراتش نوشته بود: من در دورانی از زندگی هستم که روحم دیگر توان نفس کشیدن را ندارد اما نمی دانم چرا جسمم هنوز به خواب ابدی فرو نرفته است.