توییت

تو بر حال خویش بمان؛ چرا که هیچکس نمیداند این آهوی بالشکـ سته چه رنجها کشیده است و آن دم که کودکش از بند زندان رحم رهایی یابد، چه سهمگین دردی را تاب خواهد آورد.

خود راندی از بر خویش، آنکس که عزیز جان بود ماهتاب شب تار تو، که چون روح جهان بود حال چرا غرق غمی؟ که این بود همان آرزویت همان که میخواستی، گسستن تار گیسویت به خواب رو با خیال لیلی، ای دیـ وانهی خسته شاید که در خواب، بازگردد آن که دل از او گسسته

مزهی قهوهی تلخ زندگی را بلعید و خواست با چای صبر، تلخی را پس بزند… اما قهوه، تلخی را فقط قورت نمیدهد؛ میگذارد در رگ بماند. تکه ای از [برای غم های شبانه]