
یکی برای شب... یکی برای ماه... یکی برای ستارهای که گم شده توی راه... موشک کوچولوی من، آروم برو، یواش... اگه بابامو دیدی، بگو هنوز اینجاست... -بخشی از رمان آخرین ستاره

در جهان من، تو ستارهای پرنور بودی؛ آنقدر درخشان که هیچ غبار آسمان، توان کمرنگ کردن نورت را نداشت. اما چه شد؟ چه شد که ناگهان از ستاره به شهابسنگی بدل شدی و بر جانم فرود آمدی؟ تو همان کسی بودی که شبهای سیاه زندگیام را روشن میکرد، پس چرا امروز، همان روشنایی، ویرانی آبادی دلم شد؟ تو قرار بود آسمانم باشی، نه زخمی که هر بار به آن نگاه میکنم، ویرانههای دلم را به یادم بیاورد.

از خستگی به ستوه آمدهام. بندبند وجودم در هم میساید. انگار روزهاست بیل به جان کوهی انداختهام که از همان ابتدا قرار نبود انسانی از پس کندنش برآید.

هر بار که میخواهم زیباییاش را بنویسم، کلمات در گلویم گیر میکنند. دفتر سیاهتر از شبی میشود که در آنم، چون قلم از بیان قاصر است. و من میمانم با این اندوه که همهی عشق بیاندازهام را از پشت این صفحهی سرد نمیتوانم به او برسانم. نه با کلمه، نه با صدا... چون او را فقط وقتی میتوان فهمید که گیسوانش میان انگشتانت جاری باشد.

تو بر حال خویش بمان؛ چرا که هیچکس نمیداند این آهوی بالشکـ سته چه رنجها کشیده است و آن دم که کودکش از بند زندان رحم رهایی یابد، چه سهمگین دردی را تاب خواهد آورد.

خود راندی از بر خویش، آنکس که عزیز جان بود ماهتاب شب تار تو، که چون روح جهان بود حال چرا غرق غمی؟ که این بود همان آرزویت همان که میخواستی، گسستن تار گیسویت به خواب رو با خیال لیلی، ای دیـ وانهی خسته شاید که در خواب، بازگردد آن که دل از او گسسته