Believer : مایکی دیگه نمیدونم ... بدون تو خیلی سخته ! میشه ببخشی ؟ قول میدم پسر بهتری باشم قسم میخورم دیگه اذی...تت نمیکنم اصلا ... اصلا هرچی تو بگی ... فقط بزار یک بار صدای تو رو بشنوم ... فقط یک بار

Believer : میدونی ... این روزا که نیستی بیشتر سراغ خودم رو میگیرم و راستش تازه حالا میفهمم چرا نتونستی من رو تحمل کنی خودمم کم کم از خودم خسته شدم ....

Believer : نگاه میکنن. مثل یه مجسمهی عروسکی. اما اونجا یه چیز یادم افتاد : اینکه میتونم پچ پچ کنم. توی سکوت. و شاید کسی اون پچ پچ رو بشنوه."

Believer: "مایکی... ببخشید. همه تقصیر منه. الان اون اومده سراغ تو؟ منو ببخش. من گناهم خیلی زیاده. اگه من نبودم... اگه من عا/شقت نشده بودم... الان صدات قطع شد. جونم، لطفا زنده باش. من... نمیتونم بدون صدات... نمیتونم ادامه بدم."