
اگه مدام به یه دیوار ضربه بزنی، تو شکستن و رد شدن از دیوار ماهر میشی؛ اما خیلی خوب هم با دیوار آشنا میشی...این میتونه باعث بیشتر شدن ترست بشه. _عزیزترین دشمن من
اگه مدام به یه دیوار ضربه بزنی، تو شکستن و رد شدن از دیوار ماهر میشی؛ اما خیلی خوب هم با دیوار آشنا میشی...این میتونه باعث بیشتر شدن ترست بشه. _عزیزترین دشمن من
دلم به حال خودم میسوزد، دلم میسوزد چون بنا به آن ضرب المثل معروف «هیکل بزرگ کرده ام، اما عقلم رشد نکرده است.» -بیچارگان، داستایوفسکی
ادبیات یک تصویر است، یا به تعبیری هم یک تصویر است هم یک آینه؛ بیان احساسات است، شکل ظریفی از انتقاد است، یک درس پندآموز و یک سند است. -بیچارگان، داستایوفسکی
امروز، در دل سرما و غم ها؛ در دل خاکستری ها و سفیدها؛ گرما و شادی ها را می یابم. من روح انسان ها را میکاوم و جسمشان را گرم میکنم. من بهارم. با نشاط، همنشینی آراسته، رها و مس*ت از شادی. تبریک نوروزتان را با شعری از مولانا به پایان میرسانم. «من پاییز را جارو میکنم زمستان را پارو میکنم تابستان را میشویم تاهمیشه بهار باشد من رفتگرم،آفتاب و آب و باد همکاران من هستند اما کاش میتوانستم دلهای مردم را هم آب وجارو کنم» نوروزتان پیروز _کیمچی
لبخندی زورکی تا بلکه بدبختی درونش را که دلش را میسوزاند برای خودش نگه دارد. _بیچارگان، فیودور داستایوفسکی
هیچ کس به طور عملی به مفید یا بیهوده بودن، کارآمدی و زندگی انگلی شغل توجه ندارد. در این روزگار در مجموع مقصود از انرژی، کارآمدی، خدمت های همگانی و چیزهای دیگر در این شعار نهفته است: «پول بدست بیاور و آن را از راه قانونی و تا آن جا که میتوانی بیش تر به دست بیاور.» _آس و پاس های پاریس و لندن، جورج اورول
آه، زمان غمگین شادی بود... شاد و غمگین در عین حال؛ و حالا که به خاطر می آورم هم با غصه است هم با شادی. خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دست کم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است. و وقتهایی که دل آدم پر است، بیمار است، در رنج است، و غصه دار، آن وقت خاطرات تر و تازه اش می کنند، انگار که یک قطره ی شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت می افتد و گل بیچاره ی پژمرده را که آفتاب تند بعدازظهر تفته اش کرده شاداب می کند. _بیچارگان، فیودور داستایوفسکی