میم

گاهی توی جمعی هستم که همه میخندن، همدیگه رو بغل میکنن، براشون هدیه میخرن و با هم خاطره دارن… و من فقط یه نفرم که از بیرون نگاه میکنه. نه چون نمیخوام نزدیک بشم، بلکه چون حس میکنم هیچکس منو واقعا نمیبینه. انگار صدام توی شلوغی گم میشه و هرچقدر هم بخوام شبیه بقیه باشم، باز یه جایی توی قلبم خالی میمونه؛ همون جایی که باید یک دوست واقعی، یک نفر برای شنیدن و فهمیدن وجود داشته باشه.