عادت داشت نوک خودکار را بین لب هایش بگیرد . یک روز جامدادیاش را دزدیدم و تمام خودکار هایش را بوسیدم . . وقتی بابا آمد خانه ، ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده ؟ میخواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد ، همیشه آبی .
عادت داشت نوک خودکار را بین لب هایش بگیرد . یک روز جامدادیاش را دزدیدم و تمام خودکار هایش را بوسیدم . . وقتی بابا آمد خانه ، ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده ؟ میخواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد ، همیشه آبی .
اتاقش تاریک است و جانش خالی و دلش افسرده . دنیای خیال در اطرافش بی صدا فروریخته و ناپدید شده است و اثری از آن باقی نیست . .
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود . . این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود هرکه معشوقه بر انگیخت ، گوارایش باد دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود ؟
در این مدت ، زندگی به گونه ای سپری شده است که میتوانم سال ها بدون آنکه هیچ اتفاق غم انگیزی رخ بدهد ، غمگین بمانم .
دلم نمیخواهد بیرون بروم دلم نمیخواهد کتاب بخوانم در خانه بیقرارم حتی دلم نمیخواهد با کسی حرف بزنم منتظرم ، فقط منتظرم و دردناکتر از همه این است که نمیدانم منتظر چه چیزی هستم .
من آمدهام که یک تداعی باشم یک شکل غریب انتزاعی باشم اینقدر نگو که با جهان گرم بگیر من دوست ندارم اجتماعی باشم
احتمالا برایش دوران سختی بود دورانی که تقلا میکرد زندگی کند ، پیشرفت کند ، خوشحال باشد ، اشک بریزد اما خاموش نشود ، نفس بکشد بدون درد ، نترسد ، بجنگد ، نرود و بماند ، بسازد ، انسان باشد . زنده بماند ، زنده بماند ، زنده بماند..
در آغوشم بگیر و نجاتم بده ، قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش . - داستایفسکی -
اندوه به گلو که میرسد ، بغض میشود به سر که میرسد ، از چشم ها سرازیر میشود و وقتی فراتر از بدن باشد ، ما را از زمان جدا میکند . .