برای این تصویر چند سطر بنویسید. شما میتوانید روی توصیف مکان تمرکز کنید و... جایزه بر اساس لایک کاربران است.
| اتمام مسابقه | 1405/06/16 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
خودم… کسی که هیچوقت ترکم نکرد. در تمام خوشی ها و حتی تلخی های زندگی کنارم ماند و هرگز نرفت. این “من” کسی بود که وقتی حتی بزرگترین اشتباه تاریخ را هم انجام دادم، باز هم با من ماند. او کسی بود که تمام سختی ها، خوشی ها و سرد و گرمی که از روزگار چیشده ام را همراه با من تحمل کرد. اما من همیشه می گفتم او را دوست ندارم و ظاهرش جالب نیست. اما حالا می فهمم، وقتی بعد از مر*گ، همه مرا ترک می کنند (حتی عزیزانم)، او همچنان با من خواهد آمد…
هنوزهمبالهراتمرینمیکند،اما امشبتنهانیست؛ماهردودرمکانی مابیندوجهانباهممیرقصیم
چون متنش طولانی شد مجبور شدم عکسش کنم.بابت کیفیت عکس ببخشید،هر کاری کردم بهتر از این نشد. توجه:صحنه پایانی تصویر مسابقهس
او تنها یک شبح است و مرد این را میداند، اما باز هم دستانش را میگیرد. در این گورستان سرد و خاموش، رقصیدن با یک خاطرهی درخشان، بسیار زیباتر از زندگی کردن در دنیای واقعی بدون اوست.
ماه ها از آمدنم به خانه ی جدیدم میگذرد، اما من به هيچ وجه احساس تنهایی نمیکنم، او همچنان به دیدار من می آید. معشوق زیبای من هر شب به حیاط خانه ی جدید من می آید و ما با هم گرم صحبت میشویم،حتی با اینکه او صدایم را نمی شنود و مرا نمیبیند! زیر نور زیبای ماه قدم میزنیم و میرقصیم و بعد او به سمت خانه خودش راه می افتد. بار ها خواسته ام او را به داخل خانه ام دعوت کنم، اما نمیتوانم، زیرا زندگان در قبر جایی ندارند. او زنده است، برخلاف من...
میان سنگهای خاموش گورستان، ناگهان نوری از دل تاریکی شکفت. دختری با لباسی از نور، آرام روی زمین میرقصید؛ انگار مرز میان رویا و واقعیت برای چند لحظه کنار رفته بود. مرد جوان دستش را گرفته بود، اما نمیدانست این رقص، آغاز یک افسانه است یا آخرین دیدارشان. باد میان موهای دختر میپیچید و شمعهای خاموش اطراف، تنها تماشاگران این صحنهی عجیب بودند. آن شب، هیچکس نفهمید او از کجا آمده بود… و چرا با طلوع آفتاب، فقط یک گل سفید روی سنگ قبر باقی ماند
میگن با بزرگ شدن هر چیزی رو درک میکنی ولی من هر چقدر بزرگ میشم کمتر درک میکنم چجوری میتونن بعد از همسرشون کسی رو تصور کنن چه برسه به ازدواج!ولی من،تنها چیزی که میخوام اینه که بیشتر از چهار پنج ساعت در روز بتونم توی قبرستونی باشم که عزیزترینم خوابیده.بیشتر از اون مدت بتونم تصور کنم با تو زیر بارون قدم میزنم.بارونی که جز توی خندون نمیتونه برام یادآور چیزی بشه.از نظر مردم احمقانه است عمری با توهم کسی زندگی کنی که در روز های گرم بودن تنش کوچکترین حسی بهت نداشت پسمن یکاحمقم و همیشه بچه میمونم):
تنش آنجا را رسما ترک کرده بود اما روحش هنوز آنجا حضور داشت. هرشب سر یک ساعت مشخص آنجا پدیدار می شد. ۰۰:۱۱ دقیقه بامداد. زمانی که پر کشیده بود. اما تنها برای یک نفر، تنها برای اینکه هنوز نتوانسته بود این جدایی را از او تحمل کند؛ وینسنت. همان شریک رقص او در اجرای سال قبل که پس از آن مانند دو نیمه گمشده همدیگر را یافته بودند. به راستی که اگر برای تمرین در آن ساعت به روی صحنه تاریک و ساکت، لوستر به روی او سقوط نمی کرد، قضیه برای او و وینسنت اکنون فرق داشت. اما ستاره ها همیشه در اوج درخشش سقوط میکنن
عزیزترینم همیشه ارزو داشتم دستت را بگیرم و باهم قدم بزنیم اما افسوس که دنیا بی رحم تر از این حرفا است، افسوس که نشد ما مال هم شویم، افسوس که تو را از من گرفتند حالا فقط میتوانم در خیالات و رویاهایم دست هایت را بگیرم و با تو قدم بزنم در میان قبرها و ابر ها
در اتاقی تاریک که صدا ها آرام آرام زیاد تر میشد مردی تنها بود او پس از اینکه زنش ماریا مرده بود هیچ وقت خوش حال نبود ، و طبقه ی سوم خانه رفت هار هار گریه میکرد ناگهان مجزه ای اتفاق افتاد روحی در جلوی او ایستاد او شبیه زنش بود او اصلا خودش بود!
او هنوز آن دختر را میدید، هرروز با او حرف میزد و هرروز با او راه میرفت اما همه به او گفتند دیوانه شده است . او دیوانه نشده بود او تنها عاشق بود ، عاشق کسی که در خاک آرمیده است . این عشق اورا زنده زنده میسو،زاند ، این عشق مانند آتش بود و هیچ خاک یا آبی نبود برای خاموش کردنش چون آب این آتش؛ مرده بود
همسرم از خودش نور ساطع می کند. فک کنم یکی از اتم های موی راپونزل است #خدا_شفا_بده
در تصوراتم آن را بوسه میزدم رقص در قبرستان ها میزدم نمی دانستم که قرار است در همین فکر بمیرم
روحش با من حرف میزند قلبش با قلبم حرف میزند چشمانش مرا به وجهی می آورد دستانش دستانم را گرم میکند آری! اوست! خودش است که گفته بود چه مرده، چه زنده، در کنارم است بذارید ببرم دبگه گونااااا دارم😞😞
دلم برایش تنگ شده بود... خواهر قشنگم الان که کنارم نیستی سعی میکنم با فکر و خیال بودنت رو حس کنم بوی عطری که همیشه میزدی و لباسی که همیشه میپوشیدی خنده هایی که میکردی تو ذهنم هست و هیچوقت فراموشت نمیکنم اون شب برای همیشه از دستت دادم ولی خاطراتت همیشه دست منو گرفتن...
عرو.سی ما امشب در قبرستا.ن خواهد بود. دقیقا همان جا که تو خفته ای. زیبای من از این نام و جا نترس زیرا من تو در بلند ترین سنگ های گو.ر همراهی خواهم کرد. دستان تو به سردی یخ است پس بزار خورشید دستان من تورا گرم کند. اگر سردتت باشد تو را با آغوش.ی گرم خواهم کرد. اما حیف که دیگر در آغو.ش هم جا نمی گیریم. امشب زیبا شده ای سفیدی صورتت همچو لباس عروسی ات بی جان است و کاش میشد قبل از اینکه بمی.ری این را به تو می گفتم که دو.ستت داشتم ای وای که چقدر این عمر کوتاه است.
در گورستانی وهم آلود، بانویی شبح گونه و اثیری، چون نوری درخشان، میان سنگ قبرها به رقص در امده. مردی با کلاهی فاخر، دست نیاز به سوی او دراز کرده. این رقص میان زندگان و مردگان، در فضایی دل انگیز، تجلی عشق و دلتنگی ابدی است که قصه ای کهن را بر خاک سرد ابدیت حک میکند.
.......
مثل همیشه زیبا بود; با موهای فرفری و لبخندی شیرین. دستم را به سویش کشیدم و با چشمانم از او خواستم تا کمی با من قدم بزند. هر دویمان لبخند می زنیم بدون آنکه چیزی بگوییم.هرکس ما را می دید می دانست دو پرنده ی عاشق هستیم. روی سنگ قبر ها راه می رفت; درست مثل پری رقصان در هوا; انگار که اصلا وجود نداشت; به خودم می آیم و می بینم رو به روی سنگ قبری نشسته ام; بله, سنگ قبر او 🥀 ( اگه قرار بود براش یه کتاب می نوشتم اسم کتاب رو می ذاشتم شبی بدون او )
و او در خیالاتش معشوقه ای زیبا داشت... موهانش فر و روبان بسته، قدی بلند و رعنا، دستانش همچو پنبه نرم، لباسی از جنس ابریشم و صورتش مانند خورشید و ماه زیبا بود... بعد از رفتنش فقط در رویاهایم میتوانستم با او دیدار کنم آنقدر دیر که که ارزو هایمان در میان مراسمی از ارواح ممکن است
روزی روزگاری یک شعبده باز ماهرهمیشه یک روح نورانی را در اجرا هایش میدیدحس میکرد او را میشناسد حس میکرد میداند کیست.ولیمشکل این بود که فقط خودش او را میدید سال ها سفر کرد و آن روح دنبالش آمد و در هر اجرا او را تماشا میکرد.روزی از خود پرسید : آیا این کیست که فقط من میتوانم او را ببینم ؟؟ به طرف روح. فن و ازش پرسید: تو کیستی ؟؟ روح لبخندی زد و گفت : من ؟؟ من همانی هستم که در خواب هایت ملاقاتش میکنی.بعد ام روح غیب شد.شعبده باز سال ها دنبال جواب گشت و در آخر فهمید او کیست او روح مادر پسر بود ....
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
پسره صورتش زخمیه؟
دونستن این میتونه به نوشتهم کمک کنه
خیر