سلام امیدوارم حالتون خوب باشه دوستانی که قصد شرکت در مسابقه رو دارن باید با توجه به تصویر مسابقه یک داستان بنویسن محتوای داستان شامل تخیل شما و احساسات شما نسبت به عکس هست قشنگ ترین داستان برنده ی مسابقه میشه
| اتمام مسابقه | 1405/05/17 |
| ظرفیت مسابقه | 50 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| شرکت در این مسابقه | |
زره را هیچوقت نپوشیده بود، اما خدا آن را در آینه به او نشان داد؛ تا بداند قهرمان بودن، از جایی شروع میشود که انسان با تمام ترسهایش، باز هم امیدش را از دست نمیدهد
این داستان غمگین درباره پسری به نام **میرو** است. پدر و مادرش طلاق گرفته بودند و او با مادرش زندگی میکرد. او عاشق **تیلههای سبز** بود و دوستی به نام **هیرو** داشت. همچنین یک دوست جادویی به نام **جغد بنفش کهکشانی** داشت. وقتی میرو بزرگ شد، مادرش تصمیم گرفت دوباره پیش پدرش برود. میرو خیلی هیجانزده بود و برای خودش خانهای خرید. چند سال بعد به خانه پدر و مادرش رفت، اما آنجا دید که خواهر و برادر دارد. خواهرش پرسید او کیست و والدینش گفتند: "نمیدانیم." میرو گریه کرد و از جغد بنفش خواست ....
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
هیچوقت زره طلایی را نپوشید؛
اما همان روزی که خودش را شناخت،همان روزی که در ذرات عشق حل شد و ذره ذره وجودش تبدیل به عشق شد زندگی را با اختلاف نسبتا زیادی برد،
مگر کسی که این دامچاله هارا تجربه کرده بود دیگر نیازمند پوشیدن زره بود؟
تو مسابقه شرکت کن اینجا کامنت نوشتی