خب دوستان ازتون میخوام نهایت خلاقیت تون رو نشون بدین اگه قرار بود یه کتاب بنویسین که شخصیت اصلی اخر کتاب دیو.انه میشه جمله ی اخر کتاب رو چی مینوشتین ؟
| اتمام مسابقه | 1405/05/03 |
| ظرفیت مسابقه | 45 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
او راز را کشف کرد، اما بهای دانستن آن را با از دست دادن خودش پرداخت. از آن روز به بعد، فقط دیوانهای بود که با لبخند، نقش آدم عاقل را بازی میکرد.
او آنقدر در جستجوی نور بود که در نهایت، تاریکی را نه به عنوان یک دشمن بلکه به عنوان تنها همدم خود در آغوش کشید و به هیولایی بدل شد که حتی سایهاش هم از وحشت، از او میگریست شعر از خودم :(لایک کنید لطفا مهربونا😭😭😭💕) عمر من در پیله حسرت به سر آمد ولی بی تو، پرواز بلند و بیکرانیها چرا؟
به جعبهی قرص خیره شدم. آیا کاری که میکردم درست بود؟ آیا روانپزشکم نقشه قتل مرا در سر میپروراند؟ فکر نمیکنم. به نظر آدمِ... خوبی میآمد. «همه به نظر آدم خوبی میان تا وقتی که میشناسیشون!» با شنیدن این صدا جا میخورم. اخم میکنم و میپرسم:«کجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتم. خیلی!» صدای دخترم از آشپزخانه میآید:«بابا! با کی حرف میزنی؟» فریاد میزنم:«به کارت برس!» به جعبه قرص ها چشم غره میروم و تمامشان را در سینک خالی میکنم و رو برمیگردانم سمت صدا:«خوش برگشتی عزیزم. خوش برگشتی...»
آخرین کسی که باورم میکرد، خودم بود؛ او هم همین امروز رفت.
آخرین بار که در آینه نگاه کرد، لبخند تلخی بر چهرهاش نشست که هیچکس ندید. یا چشمش را گشود و در سکوت ج.ه.ن.م.ی، خندهای خنک بر لب داشت.
چشمانش گرد می شود از دیدن خود در چنین وضعیتی، در چنین جایی شکه می شود. دستانش از خون سرخ شده بود و حتی به خاطر نداشت چگونه سر از همچین جایی در آورده است. سرش را چرخش داد در بیابان بود و جسد دختری کوچک در رو به رویش بود با ناباوری و ترس می گویند « نه امکان ندارد » با سرعت به سمت جاده دوید. لب جاده ایست کرد ، بر روی زانو هایش افتاد آیا او همان کسی بود که تمام عمر با تنفر ازش روزش را به شب رساند ؟ آیا او همان قاتل بود ؟
آروم آروم از کوچه های خلوت شهر گذشت کسی این وقت شب بیرون نمیموند همینطور که دستاش توی جیبش بود و سرش رو تکون میداد گفت: آخرش به چیزی تبدیل شدی که همه بهت میگفتن هستی یه دیوونه..
این مصراع معروف: دیوانگی هم عالمی دارد
در پایان، او دیوانه نشد. فقط دیگر انتخاب کرد که همان آدمی باشد که همه از آن میترسیدند.
و این بار باز هم لبخند زد و اسمش رو صدا کرد. بقیه میگفتن چیزی نیست ولی اون باور نمیکرد شاید چون عمری با توهم کسی زندگی کرده بود که هرگز او را به یاد نمی آورد
«آخرین کسی که مرا دیوانه صدا زد، خودم بودم؛ بعد از آن، همهچیز برای اولین بار، کاملاً عاقلانه به نظر رسید... یا «پنجره را بست، چراغ را خاموش کرد و لبخند زد... از آن شب به بعد، دنیا مطمئن بود که او دیوانه شده؛ و او مطمئن بود که بالاخره از خواب دیگران بیدار شده است...
اول اینکه از تیمارستان فرار کرده: پزشک تیمارستان در آخرین نامهاش برای پلیس که دنبالشه: آه دوست عزیز من امروز در دارالمجانین را باز کردم و بقیه دوستانش را هم به آغوش طبیعت بازگرداندم، تا جا برای من و شما باز شود. در طی این سالها فهمیدم آدم هایی که به اینجا میآیند فقط زیادی برای زمان و مکان خودشان عاقل ترند. لوب مطلب آنکه کسانی که ما دیوانه مینامیم تفاوتشان در جسارت است و کارهایی که ما در خفا میکنیم را آنها با شجاعت در اجتماع میک
اون دیوونه شده بود....نمیتونست بدونه معشوقش زندگی کنه ؛ هر کاری میکرد نمیتونست فراموشش کنه اون قاتلاش رو کش*ت.... ولی فایده نداشت اون کاملا دیوونه شده بود دوستاش همه اطرافیانش ازش فراری بودن ؛ اون یه قات*له تنها بود.... یه قات*لی که هیچ وقت نتونست یه زندگیه آروم داشته باشه.... اون نتونست دووم بیاره ؛ پس خودک*شی کرد تا بره پیش معشوقش راستی اسم کتاب رو میذاشتم : زندگینامه یک قات*ل
«رنگها از قابِ پنجره بیرون ریختند و روی زمین لغزیدند؛ آبیِ آسمان با خونِ غروب در هم آمیخت و من با انگشتانم، شروع کردم به نوشتنِ شعرهای جدید روی هوا. دیگر کلماتی وجود نداشتند که بتوانند معنا داشته باشند، پس من معنا را برداشتم و به جای آن، سکوت را در دهانم میچیدم. وقتی آخرین قطرهی عقل از چشمم اشک شد و پایین افتاد، فهمیدم که بالاخره آزاد شدهام؛ من دیگر یک آدم نیستم، من حالا همان نویزی هستم که در میانِ سکوتِ جهان، لرزش میکند.»😭🖤
اکثر افراد دیوانه، دوست دارند که دیگران آنها را عاقل بدانند؛ انقدر هم این استفهام را اشتباه انجام می دهند، که در آخر به عقلشان شک می کنی. گاهی هم سعی می کنند با به زبان آوردن دیوانگی همنوعانشان از دیوانگی خود بکاهند...
او با لرز ، آرام به دستانش نگاه کرد. چند ثانیه مکث کرد و بعد ناگهان سرش را بالا آورد و به بلندی ، دیوانه وار خندید. آنقدری خندید که دیگر فرصتی برای نفس کشیدن نداشت. حالا او مانده بود و خنده های بلندش که صدایش در کوچه میپیچید...
چطور می توانی بگویی که قرار نیست تغییر بکنی وقتی که هنوز کامل درد و شادی های زندگی را نچشدی ؛ دنیا ممکن است تو را وادار به سکوت بکند و گاهی دنیا یک آدم افسرده را تبدیل به شاد ترین می کند ممکن است آدمی را پیدا بکنی هم می تواند غم را به تو هدیه بدهد و آدمی را میدا بکنی که شادی را به تو هدیه بدهد
در سراسر عمرم قلبم سرشارنفرت از کسی بود که تو را از من گرفت . از همان روز که چشمان تو را سرد و بی روح دیدم ، از همان روز که تو رفتی قول دادم که انتقام خواهم گرفت. اما از کی ؟ تلوتلوخوران به سمت آیینه میروم ، عجیب است ، شکسته ، تصویری تار از خودم در آیینه میبینم ، چیزی در آن میبینم که باعث میشود سرم بیشترگیج برود تو؟تو آنجایی.با همان لبخند ، باهمان چشم ها ، سالم، زنده به سمتت بر میگردم ، دیگر نمیخندی... به من اشاره میکنی وبعد..میروی. صدایم متوقفت نمیکند ، خاطرات هجوم میآورند، همه اش من بودم؟
او همانطور که قدم میزد ، انسان هایی را میدید که با انگشت نشانش میدهند. نمیدانست منظورشان چیست! به نظر او ، آنها بودند که بویی از انسانیت نبرده اند. آنها بودند که دی.وانگی ایشان را به رخ هم می کشند. اما حالا همان ها او را دی.وانه می پنداشتند.
در پایان نفهمیدم چرا چیزهای عادی که هرروز میبینم رو کسی نمیبینه یا چرا کسی نمیتونه آیت شکاف های عظیم بین دو دنیا رو ببینه یا صداهایی که مت میشنوم رو بشنوه
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)