نویسنده های تستچی یه متن ادبی با همچین وایبی که درون عکسه بنویسید. سعی کنید خلاقانه و جدید باشه، موفق باشین💕
| اتمام مسابقه | 1404/11/02 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
مطمئن بودم که نمیتوانم در یک مکان که چیزی جز درخت هایی با برگ های زیاد که مانند سایه بان یا سقفی بین من و اسمان بودند جایی برای ماندن پیدا کنم اما خوشبختانه یا متاسفانه اشتباه میکردم. خوشبختانه از این نظر که امشب را میتوانم بدون اینکه از سرما یخ بزنم در جایی نسبتا گرم بگذرانم و متاسفانه از این که کلبه خیلی متروک و دست نخورده بود و تنها نشانه ای از زندگی در ان یک شمع بود که مانند نور امیدی در تاریکی نا امیدی میتپید و مرا مثل پروانه ای به سوی خودش جذب میکرد . بالاخره تصمیم گرفتم نزدیک بشوم....
آتش در گرو بارانی شد که به او دل بسته بود
از آسمان یخ می بارید؛ یخ آب شده. مانند دلش که روی دانه های برف عشق نمک می پاچید. زلال و شور مثل اشک هایش ... عاشق آن گل ادیسی صورتی رنگ شده بود. عشقی به تازگی و شکنندگی دانه ای برف. عشقی که ساختار بلوری اش همتا نداشت. درست مثل اولین برف سال؛اما روزش تاریک شد گل اندیسی صورتی اش که به نماد پاکی کلمه ی دوست داشتن هدیه ی وجود معشوق کرده بود با سردی نفرتی از جنس گلی هم نوع اما آبی رنگ عوض شد و او شبانه در شهر به دنبال نور می گشت تا شاید سایه ها کنار روند و گلش دوباره صورتی. زیاد امیدوار بود؛ نه؟
هیچکس نمیدانست که کلبهی قدیمی چگونه به وسیلهی یک شمع گرم میشود؛ در شهری پر از چهره های یکسان و غمزده _که بیشتر به مانند نقاب بودند تا چهره_ فقط یک خانه وجود داشت که هنوز "خانه" بود. مردمان شهر از حومه تا مرکز، بویی از مهماننوازی نبرده بودند. نگاه چشمان بی روحشان تا مغز استخوان نفوذ میکرد. باید خیلی بدشانس باشی که مسیرت به این سرزمین خاکستری بیافتد اما در عین حال اگر خوششانس باشی، کلبهای قدیمی را با شمع سپید همیشه سوزانش پیدا خواهی کرد که سالهاست فقط میهمان دارد، و نه میزبان.
هوا بارونی بود از اون خونه ی لعنتی که مثل قفس بود تونستم فرار کنم پاهام زخمی شده ولی مهم نیست. تو راه جنگل که بودم نور چشمم رو زد ، ادامه دادم تا به یه کلبه رسیدم ، اونجا معلومه خیلی گرمه پس سریع در رو باز کردم که ا.ا..اون باز هم پیداش شد
اکتبر حالا سردتر و دلگیرتر از روزهاییست که با تو شروع میشد. اینروز ها غرق در دلتنگی و خاکستری نیمسوخته از وجودم هستم. صبح که از خواب بیدار میشوم تا شب که به بستر خواب میروم، مشغول تکاندن خاکستر روحم هستم اما انگار بیش از پیش خرد میشوم، بهسان زغالی پوک که دست میزنی و به شن بدل میشود. چه غریب است و بوی غم میدهد روزگارم. دلم میخواهد خود را به بیخیالی بزنم، سپتامبر را به جای اکتبر بگذارم، برف را هم به جای این برگ های زرد و پاییزی؛ نمیشود،
خانه ای چوبی و سرد،... آن خانه در سرمای طوفان هنوز محکم و استوار مانده است. چرا؟ زیرا آتشی گرم، در دل آن خانه، روشن است. و همان یک تکه شمع کوچک باعث گرم شدن دل کلبه میشود... پس شمع مثل یک نقطه کوچک امید میتواند دل هارا از افسردگی، نجات دهد...
همان خانه بود. همان خانه عجیب که هربار نگهاش میکردم برایم جالب تر میشد. بیشتر شبیه یک بار بود یا مثلا یک شیرینی فروشی تا خانه ای برای زندگی. مثل همیشه پنجره اش باز بود و آن شمع هنوز هم در لبه آن وجود داشت. همه چیز مثل قبل بود اما اینبار احساس متفاوت داشت،مثل یک جور دلتنگی یا یک غم پنهان که نمیخواهد بروزش دهد. هرچه که هست من به هرحال از همین فاصله تماشایش میکنم،در زیر همین باران.
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)