سلام به همگی 😆پارت جدید از داستان لطفا لایک و کامنت و فالو از یاد نره باشه کیوتم 😌
از زبان مرینت ❤پس از اینکه من رو از بیمارستان خارج کنن رفتم خونه تا استراحت کنم خیلی خسته بودم 😖وای الان یادم اومد تیکی گذاشت 😟که یهو دیدم تیکی افتاده زمین و داره گریه میکنه زود گفت تیکی چی شده 😥گفت مرینت وقتی تو افتادی زمین من هم افتادم الان نمیتونم حرکت کنم باید من رو ببری پیش استاد فو گفتم باشه 🙂
از زبان راوی 😌مرینت رفت پیش استاد فو تا قضیه رو بگه که با برادر کاگامی رو شد ( بچه ها دقت کنید مرینت از اینکه کاگامی برادر داره اطلاع نداره ) که یهو مرینت به اون برخورد کرد بعد برادر کاگامی گفت وای ببخشید خانم ☹️ندیدمتون مرینت هم گفت اشکال نداره بعدش گفت ببخشید این طوری شد بزارید مجددا خودم رو معرفی کنم سلام اسم من مارک هست و شما؟ اسم من هم مرینت هست از اشنایی با شما خوشبخت شدم -هم چنین
ادامه از زبان ادرین 💜مرینت از بیمارستان خارج شده باید برم ببینمش، بزار ببینم امروز تولد مرینت هست 😱😱😱😱و من هیچ کادویی براش نخریدم 😖😖😖😖باید یه کاری بکنم 🤔اهان فهمیدم زنگ میزنم الیا بعد تو پارک بهش تولد میگیریم اره فکر خوبی هست 😄خب اون حل شد کادو رو چیکار کنیم 😟بزار اونم فکر میکنم 😓
ادامه از زبان مرینت ❤رفتم خونه استاد فو تا یه کاری کنه 😔پس از اینکه استاد اونو دید و معالجش کرد گفت مرینت تیکی حالش خوبه ولی دیگه مراقبش باش گفتم چشم استاد و راه افتادم طرف خونه وقتی رسیدم خونه دیدم مامان و بابا دارن کیک میپزن منم گفتم مامان بابا دارین واسه کی کیک درست میکنین 🤨اول کمی هول شدن و گفتن واسه.. نادیا شاماک🙄 گفتم باشه و رفتم خوابیدم پس از یه ساعت بیدار شدم دیدم که
که الیا داره زنگ میزنه زود جواب دادم و گفتم بله گفت مرینت همین الان بیا پارک 😊گفتم باشه 🙂پس از اینکه رفتم با صحنه ای مواجه شدم که انتظارش رو نداشتم 😄دیدم تولد گرفتن خودشم واسه من 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰هورا امروز تولد من است 🥳🥳🥳🥳🥳🥳
پس از بریدن کیک و گرفتن کادو ها دیدم ادرین صدام کرد رفتم اونجا تا ببینم چی میگه 😒بعد دیدم یه دستبندی دستش هست و داد به من گفت مرینت یادت میاد یدونه دستبند واسه من درست کرده بودی برای شانس منم اینو به تو میدم تا شانس بیاره 😊بعد گفتم ادرین خیلی ممنون من تو رو خیلی دوست دارم 😍😍تو رو خدا منو تنها نزار ادرین 🖤پس شنیدن این حرف ها گفتم باشه مرینت قول میدم و همدیگر رو 👩❤️💋👩
از زبان کاگامی 🤍این نقشه هم جواب نداد اون ها روز به روز به هم نزدیک تر میشن 😡😡باید یه کار دیگه ای بکنم 😑😑😑😑😑😼
از زبان ادرین💜 پس از اینکه همدیگر رو 👨❤💋👨کردیم گفتم مرینت یه سوالی ازت میپرسم و باید جوابش رو بدی قول میدی تا اخر عمر به جز من کسی رو دوست نداشته باشی،😳منم گفتم قول میدم ادرین بعد ادرین گفت پس باهم میریم نیویورک و اونجا ادامه تحصیل میکنیم و با هم از ز د و از ج میکنیم و تا اخر با خوشی زندگی میکنیم 😘گفتم اره هر جا بخوای میریم 😁
انچه خواهید دید: این نقشم باید عملی بشه 😈😈....مرینت تو با اون پسره دوست شدی میدونی اون کیه ... خانم بوستیه تقصیر کاگامی هست 😤😤😤....
امیدوارم خوشتون بیاد 😉😉😉
اجی قشنگ یک دور روحم و چلوندی😐😂💔
این کاگامی بیخیال نمیشه😒💔عالی بود آجی جونم♥
چالش:نه🥺♥
ممنون اجی جون 💋💋💋💋
قشنگ بود عزیزم💕💕
ممنون کیوتم 😘
عالییی بود
چالش : اره وقتی بچه بودم مامان بابام رفتن کربلا من رو گذاشتن خونه مامان بزرگم
ممنون 🤗😄
افرین 😚
چالش بله تقریبا نزدیک دو هفته
افرین 😚😚😚👏👏👏👏
وای عالی بود زود بعدی رو بزار
هنوز فرصت نکردم چهارشنبه یا پنجشنبه مینویسم 😽
وای خیلی عالی بود💙
چالش : نه من طاقت دور شدن از خانوادم رو ندارم😩
به داستان های منم سر بزنید
ممنون کارا جان 😘😘😘😘😚😚😚