
بر اساس اینکه من روزم.... و تا افطار ۴ ساعت و ۲۰ دیقه و ۳۰ ثانیه وقت هست 😐 وقت اینقد کند میگذره میشه اینقد بخونم درس کنکور اول شم ولی من درس بوخون نیستم/: میخوام حوصلم سرنره/: پس مینویسم....

جلوم وایساد ...کرمای شب تاپ توی تاریکی دورم پر میزدن کلاهشو تکون داد و پایین تر اورد طوری ک لباش دیده میشد و من اولین بار بود میدیدمش ولی انگار حضورشو همیشه حس میکردم حس عجیبی داشتم ترس؟ذوق؟تشخیصش سخت بود باد شنل مشکیشو تکون داد صدای نفسام بلند بود ...ذهنم مثل ی سرزمین بیگانه ...صدای سکوت توی سرم میپیچیدو تاریکی... تاریکی تنها چیزیه ک بعد از اون حس عجیب دیدم.. با صدای محکم کوبیدن درای پوسیده از خواب پا میشم... دیگه برام عادیه..

تنها کسی ک باش بیشتر از ۱۵ دیقه میتونم حرف بزنم الیناس بین این همه دختر ک گیر افتادیم🤷🌚 ... نمیدونم از کی ...چرا ...چرا ما؟🕳️ حدود ۳۰ نفر و جای علامت زخم ک داعمی اینجا بمونیم بعد از دو ماه بودن روی سینمون حک میکنن 🥀 و هنوز نوبت من نشده..و فرار از اتاقی ک در نداره...تنها امیدم شعبده بازه🎩 ولی حتی بعدش همه چی یادم میره اون کیه؟ صورت الینا همیشه پر انگیزه و امیده 🌝حتی وقتی ک دلش داره میترکه🥀🍃 ... مرد قد بلند و هیکلی وارد سلول ماشد ما بش میگیم ( پَتَن/:..کلمه بلوچی ب معنی گشاد🤷)(گشاده دیگه )موهای الینا رو گرفت(من بلوچم و کم کم با واژه هایی آشنا میشین😂😅) اونو پرت کرد زمین و شرو کرد ب لگد زدن😥 ...یکی دو تا..بقیه دخترا از وحشت گوشه زمین سلول ک نه موکت نه تخت بلکه خاکی خاکی پناه بردن 🌚 جیغ های بی صدای الی رو میشنیدم😞 ایندفه دیگه نه...تاکی؟ من:_مشکلت چیه .. ولش کن😡 بسههههه مگه چیکار کرده!!؟ پتن:نوبتش شده...درد الان درد حک رو کم تر میکنه😏 .... الی همونطور ک خودشو بزور از زمین بلند کرد صورت بی تحملشو رو ب من کرد..با حالت گریان منو صدا زد: الی :😢 صنممممم (اسمم صنمه مثلا🗿👊) پتن دست الی رو محکمم گرفت و اونو با خودش برد.......

(کجا بودیییم؟!.....عااهاان😅سوری) صدای فریادای الی منعکس میشدن نه تنها اون ... من باید ی کاری کنم..اون تحمل نداره ولی از دستم چکاری برمیاد😥.. همه باید بریم ...هر کاری بگن مجبوریم.... مایی ک اگه حضورمون کم بشه از جامعه کسی خبر دار نمیشه ۲۸ روزه اینجام و حتی نمیدونم کجا:'( صف میشیم و لباسای متفاوتی تمیز و نو میپوشیم دروازه اصلی ک باز کردن نور خورشید مستقیم رو صورتم تابید و باد خنکی با برگ هاش وارد راهرو شد (^^)☘️🍃 دلم میخواد برم و با بیشترین سرعتم ازینحا فرار کنم و حتی وشت یرمم نگا نکنم اما الی... ما میریم و باید باز برگیردیم ب سازمان دلیلشو نمیدونم اما هر بار ک میریم همه برمیگردیم😐 (گروه های دو نفره ک ی نفر تو ساز مان ارکیده میمونه و نفر دیگش میره بیرون اگه برنگرده همتیمی شو میکشن و خودشم از هر گوری باشه پیداش میکنن و میکشنش) بوگو بوخودا😐..

از سازمان خارج شدم و کلی را رفتم تا ب شهر رسیدم و بوی نان تازه و کلوچه توی بازار پیچیده بود صدا ها و انواع ادما ...چاغ لاغر چهره های مهربون و عصبی و بیحال و خوشحال و بچه ها دست بابا ها شونو گرفته و بعضی دامن مادرشونو نمیدونم چ حسی قشنگی دارن...و من فقط چشمم دنبال اون حس عجیب ...آشنایی ک نمیشناسمش ..آره همون شعبده باز 🎩 همینطور ک را میرفتم نا محسوس ی سیب قرمز و دو تا شیرینی خشک کش رفتم ک پسره به میله تکیه داده بود و توچشام زل زد و گفت:هی دختره مو قشنگ دیدم چیکا کردی😆

من:برو بابا...از سرو روت داره داد میزنه معلومه خودت همینکاره ای...😐 پسره: اگه ب یرو رو باشه ظاهر تو این امرو داد نمیزنه😕😆👊 اسمم سوهو از اشناییت خوشبختم🗿😉🖐️ من: خو ب عنم😕 و تو شلوغی داشتم میگذشتم ک صدای پلیسای با سوت و سگاشون دنبال اون پسره ک مثلا چنتا النگو از ی خانم دزدیده بود میدویدن و سوهو خیلی با مزه و حرفه ای میدوه و ازونجایی ک خواستم بی خیال شم راهمو کج کردم و ی سمت دیگه دویدم 😚😄 بو خودا نومودانم چرا دنبال منم کردن😕🌚🗿فازا مازا....

نفسم داش میترکید خودم نمیدونم ینی چی 😐 ولی همچنان داشتم میدویدم... فقط تو منو تصور کن ک از ۵ تا کوچه و لگد کردن و انداختن قفسه ها.. ک توی یکی از کوچه های تاریک ...دیدمش

فقط ی لحظه درنگ.. ک ی نفر دستمو محکم گرفت و منو ب دویدن وادار کرد _هعییی دختر دیوونه ای؟!!/: (سوهو) من:سوهو؟!..دیدیش؟ _کیو؟ من:(سکوت) بعد کلی دویدن ...شنیدن صدای قلبم ...و من دلیلشو نمیدونم پاهام سرد و سرگیجه شدم و ... آخرین صدایی ک بعدش تاریکی دییدم صدای الی ..و دردی ک منم جاش حس میکردم بود ....باید برگردم..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
/=
اگه خواستین ادامش بدم بگین...؟!
ادامه داره؟؟؟
آره عزیزم
اگه خوشتون اومده باشه ..ادامش میدم(:
❤️😊
لطفا اگه خوشتون اومد لایک کنید👍
و نظر بدین...