ناظر منتشر کن🥺 انقدر توی صف بررسی مونده که دوباره نوشتنش😭
از زبان کت🐈⬛: وقتی دعوتمون کرد،ما هم قبول کردیم😆 و منم رفتم توی اتاقم. وقتی به حالت عادی برگشتم.......
پلگ🧀:«وااای خدااااااااااااااا نجاتمممممممم بدهههههههه» من💚:«چی شده؟» پلگ🧀:«هرچی پنیر داشتم تموم شدن😱!» من💚:«حالا انگار چی شده😑! این جیب من و بابامه که باید نگرانش بود که حتی نگران اونام نیستی😑😑! دیگه نگران چی هستی🤦🏼؟» پلگ🧀:«تموم شد؟ خیلی تأثیر گذار بو.....😃😃😃... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییی پنیر هام هنوزم هستن فقط حواسم نبود اومدم سمت کمد تو و پیداشون نکردم😃! بیاین بغلم🤗!» من💚:«خیله خب تو برو پنیر بخور و منم برم تو رویا😍!» پلگ زبونش رو در آورد و یه همچین قیافه ای "🤢" به خودش گرفت و صدایی رو درآورد که آدم ها وقتی بالا میارن،در میارن. انگار که حالش به هم خورده😆!!!
رفتم توی رویا و حدود ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار مای لیدی رو 👩❤️💋👨 کردم. که پلگ داد زد🧀:«آااااااااااااااروم بابا! آدم زنده رو هم بخوا ب.ب.و.س.ی آنقدر صدا نمیده😑! تو که داری هوا رو م.ی.ب.و.س.ی😑🤦🏿 یه بار ب.و.س.ی.د.ت بس نبود؟» همون لحظه بلند داد زدم💚:« خااااااااااااااااااااااااااااااااااااک بر سررررررررررررررررررررررررررررممممممممممممممممممممم😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱!» یهو ناتالی اومد تو و گفت📊:«آدرین چی شده😱؟!» من💚:«هیچی😅..فقط یادم رفت تکالیفمو بنویسم😅!» ناتالی📊:«آدرین دروغ نگو بابات فلفل میریزه دهنت😑..شما امروز تکلیفی نداشتین😑😑!» من💚:«خببببب..من راستش😅😅.. اممممممممممممممممممممممممممممم خب😅!» ناتالی📊:«هیچی بابا ولش کن 😑!»
و بعد ناتالی رفت. من خطاب به پلگ💚:«نگران نباش پلگ! به زودی هویت همو میفهمیم و با هم ا.ز.د.و.ا.ج میکنیم و اونقدر همو👩❤️💋👨میکنیم که لازم نباشه برم توی خیالات و بعد هم تو و پنیرات باید صدای گریه نوزاد ها رو تحمل کنی و..................😍!» از زبان پلگ🧀:آدربن داشت از رویاهاش با لیدی باگ میگفت که یهو زیادی حرف زد و دوباره رفت توی خیالات 🤦🏿🤦🏿 خدا من کی راحت میشم🤦🏿؟ ولش کن! قدر این لحظاتتو بدون پلگ😁! *مود آدرین یه چیزیه توی مایه های عکس اسلاید*
و بعد ناتالی رفت. من خطاب به پلگ💚:«نگران نباش پلگ! به زودی هویت همو میفهمیم و با هم ا.ز.د.و.ا.ج میکنیم و اونقدر همو👩❤️💋👨میکنیم که لازم نباشه برم توی خیالات و بعد هم تو و پنیرات باید صدای گریه نوزاد ها رو تحمل کنی و..................😍!» از زبان پلگ🧀:آدربن داشت از رویاهاش با لیدی باگ میگفت که یهو زیادی حرف زد و دوباره رفت توی خیالات 🤦🏿🤦🏿 خدا من کی راحت میشم🤦🏿؟ ولش کن! قدر این لحظاتتو بدون پلگ😁! *مود آدرین یه چیزیه توی مایه های عکس اسلاید*
یادم نیست کجا بودیم برو بعدی 😐
از زبان آندره بستنی فروش🍦: امروز به زوج های خییییییلی زیادی بستنی دادم و از معروفترین هاشون عکس گرفتم چسبوندم به چرخ دستیم (اسمش همین بود نه؟) وقتی به اون عکس های نگاه میکردم و از قدرت ع.ش.ق لذت میبردم (مود من هنگام نوشتن اینها: 🤢🤢) دیدم که جای زوج لیدی نوار خییییییلی خالیه. هر طور شده باید به اونها بستنی بدم😃😄
از زبان نادیا🌐: ساعت هشته و هنوز ز.و.ج محبوبمون نرسیدن..یهووووو
یهو از توی هنذفریم (همونی که میذاره توی گوشش تا با اتاق فرمان در ارتباط باشه) گفتن که:«پس این دوتا کجان؟» من🌐:«نمیدونم😕!!» اتاق فرمان🎤:«به هر حال تا ۱۰ ثانیه دیگه برنامه به صورت زنده شروع میشه حالا خوددانی🗿!» بعد شروع کرد به شمردن و منم داشتم از استرس، دندون هامو به هم میساییدم😬
...۱۰ ثانیه بعد....
از زبان مرینت💖: داشتم تلویزیون میدیدم که یهو دیدم نادیا داره میگه🌐:«سلام! اینجا برنامه "رودررو" هست و منم نادیا شاماکم!» همین که این رو گفت جیغ زدن:« واااااااااااااااااااااااااااااییییی تیکییی ساعت هشتههههههههه😱😱😬😬😬!» تیکی:«خب تبدیل شو برو دیگه!» من💖:«آره آره! راست میگی..تیکی اسپاتز آن✨»
از زبان کیمیا(راوی)☠️: الآن توی اتاق آدرینیم و پلگ داره تبلیغات پنیر رو از تلویزیون تماشا میکنه😄😄! که ناگهانننن...
که یهو تبلیغها تموم شدن و برنامه نادیا اومد😐 پلگ🧀:«هی ضد پنیر! بیا ساعت هشته! بدو که بیچاره نشی😆!..هی من نگفتم که الآن😱 پنیر جوانان برمیگردممممممممم😭😭😭😭 وای منم دوستتون دارم🥺!» (آدرین تبدیل شد و پلگ موقع رفتن توی حلقه اینها رو گفت)*الآن توی استودیو هستیم که برنامه پخش زنده ست♠️* نادیا داره از استرس، دستشو گاز میگیره (اتک فن ها بگین یاد چی افتادین کامنت کنین😆😆 یه جورایی افتادیم😐) یهو در باز شد و گل اومد🌹..کراشمون خوش اومد😐 کت🐈⬛:«سلام به همه طرفدار هام😉😆! شرمنده دیر کردم😉!» نادیا🌐:«اشکال ندارن کت نوار،درست وقتی برنامه شروع شد رسیدی و این یه غافلگیری بزرگ بود😀!» (کیمیا☠️:«اوه قودای من😐!») کت رفت روی صندلی نشست و یهو دوباره در باز شد و لیدی اومد. لیدی🐞:«سلام به همه ببخشید دیر کردم😅!!» کت🐈⬛:«اشکال ندارم باگابو!» بعد لیدی باگ رفت کنار کت نشست *بچه ها استودیو همونی هست که توی قسمت ملکه تصویر بود با این تفاوت که مبل ها سفیدن⚪* و کت دستشو گذاشت کنار دهنش و آروم دم گوش لیدی بهش گفت🐈⬛:«نگران نباش! به کسی نمیگم وقتی همو ب.و.س.ی.د.ی.م تو چشماتو بسته بودی😉😆😁!!» لیدی🐞:«دیگه تکرار نمیکنم😐😶!» کت یه همچین قیافه ای "😏😆" به خودش میگیره و بعد نادیا میگه🌐:«خب ما اول با یه سری از طرفدار هاتون حرف میزنیم و بهشون اجازه میدهیم که باهاشون حرف بزنن و ازتون سوال بپرسم! شما هم باید به همه شون جواب بدین😁😄!» قیافه لیدی:😬 قیافه کت:🤭