
از شرایط گذشتم چون الآن گردونه رو چرخوندم و تست نامحدود برام زد😄
از زبان لیدی🐞:میخواستم به کت بگم"من دوستت دارم" ولی حس کردم نمیتونم😓😥🤦🏻♀️!! چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟!!؟؟!؟!؟!!؟ خدا لعنت کنه این لکنت و استرس رو که هررررررچی میکشم از دست اوناس🤦🏻♀️! برای همین هم گفتم🐞📞:«من میخوام اسمتو بدونم!»(یعنی خااااااااااااااک بر اون سرت بریزن😐)کت🐈⬛📞:«یعنی میخوایم هویت همو بدونیم😍؟!»من توی حال خودم بودم که با این جمله................ من🐞📞:«ها؟...چی؟ من چی گفتم؟ گفتم میخوام چی؟»(توی حال خودش نبود و با این حرف کت،تازه اومد توی دنیای ما😐😂)از زبان کت 🐈⬛:مای لیدی معلوم نیست چشه😑! فکر کنم مریض شده🤒! وایسا!اگه مونارک میراکلس شو گرفته باشه چی😰؟(انصافاً اینا چه فکرایی ن میکنی😂؟)من🐈⬛📞:«باگابو بگو چی شده؟»
از زبان لیدی باگ🐞: خودمم نمیفهمم چم شده! یاد زمانی افتادم که از آدرین خو*شم میومد.(خوشت میومد😐😐؟تو که دیییییییییووننننننننننننننننننه ش بودی،هنوزم هستی😁 فقط اون یکی با حالتش)برای همین هم از کت خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم📴🔇
رفتم از بالکن اتاقم، ،روی تختم فرود اومدم و دوباره مرینت شدم. رفتم پشت میز تحریرم،یه کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن✍🏻...... خبببببببببببببب بالاخره تموم شد😃
از زبان آلیا🧡: میخواستم یه مطلب توی "لیدی بلاگ" منتشر کنم ولی اول باید از مرینت میپرسیدم تا بفهمم برای هویت هامون خطرناک نیست؟. رفتم توی اتاقش ولی دیدم که پشت میز تحریرش خوابش برده و زیر لب زمزمه میکنه:«
زمزمه میکنه:«۳ تا بچه! زندگی با کت نوار😍! یه خونه ی کیوت🏘️!! یه گربه به اسم....» که بیدارش کردم. جالبه😃! یه بار تکونش دادم و بیدار شد😃! وقتی بیدار شد،اولش ترسید ولی بعد که دید منم،سلام کرد و........
ازش راجع به اون مطلب جدید پرسیدم و بهم گفت ایرادی نداره.... من🧡:«خبببب😁!ببینم داشتین چیکار میکردین😁؟»*بعد سرم رو بردم سمت اون کاغذی که روی میزش بود و داشت توش چیز مینوشت* مرینت💖*دست هاش رو میذاره روی برگه*:«چی؟ نه! هیچی اینجا نیست😬!!» من🧡:«خببببب!بگو اون پسر بدشانس کیه؟» مرینت💖:«چییییییییییییییییی😱😱😱!!!؟؟؟؟ اگه من به کت نوار اعتراف احسا*سمو بکنم،اون بدبخت و بدشانس میشه😱😱😱؟! نه نه! من میخوام با آمبریج ازدواج کنم! اونه که باید بدبخت شه نه پیشی کوچولوی من😡»(این داستان😁:مرینت پاترهد🧙♂️🪄)
آلیا🧡:«اوه! پس اون کت نواره😄!» (مرینت قرمزی اش به رنگ الآن چشمان من شده که انقدر سرم توی گوشیه و لالا نمیکنم😂😴!) مرینت💖:«آره🙄»
"فردا"از زبان آدرین💚:امروز داشتم برای پلگ پنیر سفارش میدادم که یهو دیدم لیدی باگ داره از روی پشت بوم های خونه ی ملت میپره و میره! سریع تبدیل شدم و رفتم دنبالش. درسته👍🏻 من قصد داشتم لیدی باگ رو فراموش کنم ولی انگار این کار غیر ممکنه!(ادامه در نتیجه)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یه لحظه اون اتفاقات نتیجه تو خوای مرینت یود؟🤨 من هیچی نفهمیدم🤦🏻♀️
کت نفهمیدم که کی براش نامه رو فرستاده،چون مرینت برای بار نمیدونمدچندم😁 یادش رفت نامه رو از طرف لیدی امضا کنه😁😁😅
مرینته دیگه🤦🏻♀️
*نفهمید