
P2
به هاگوارتز رسیدیم با هری و رون و هرماینی منتظر این بودیم که پرفسور مکگناگال اسمامون رو بخونن و گروهمون مشخص شه.پرفسورمکگناگال گفت=دراکو مالفوی بیاد بشینه)دراکو با پوزخندی رفت روی صندلی که پرفسور مکگناگل گفته بود .کلاه گروهبندی رو روی سرش گذاشتند و کلاه بدون هیچ تردیدی گفت=اسلیترین!)مالفوی با خوشحالی به سمت میز اسلیترینی ها رفت و نشست.بعد ۵ نفر نوبت هرماینی شد.با کلی استرس روی صندلی نشست کلاه بعد از ۱۰ ثانیه گفت=گریفیندور!)هرماینی با ذوق از کنارم رد شد و روی میز گریفیندور نشست لبخند بزرگی رو لبش بود.پرفسور هری رو صدا کرد هری روی صندلی نشست و بعد از ۲۰ ثانیه....=گریفیندور!)کاش منم برم گریفیندور....بعد ۷ نفر منو صدا کردن=لیا بلک!)با نگرانی روی صندلی نشستم کلاه با تردید اروم چیزهایی میگفت که نمیتوانستم بشنوم ولی بعد گفت=...
گفت=گریفیندور!)حتی فکرش رو هم نمیکردم!من رفتم گریفیندور؟کسی که تمام خاندانش اسلیترینین!پیش هری و هرماینی رفتم حالا رون هم بهشون ملحق شده بود.بعد از کلی خوراکی خوردن و حرف زدن به همراه ارشد ها به سمت سالن های هر گروه رفتیم ما گریفیندوریا به سالن گریفیندور که بعد به اتاق هامون میرفت.دامبلدور و ارشد ها برامون قوانین رو توضیح دادن بعد به اتاق هامون رفتیم.من و هرماینی و ۳ تا دختر دیگه که نمیشناختمشون هم اتاقی بودیم ...وقتی باهم اشنا شدیم فهمیدم که یکی از اونها خواهر رونه ..جینی ویزلی و ۲ نفر بعدی فیونا کرانس و سوفیا مارکل هستن.
فردا صبح با کلاس معجون سازی شروع میشود متوجه میشوم پرفسور اسنیپ معلم معجون سازی از هری خوشش نمیاید گروهبندی مون کردن و از اونجایی که گریفیندور با اسلیترینه باید ۲ نفر از گریفیندور و ۲ نفر از اسلیترین تو گروه ۴ نفره باشن.من و فیونا از گریفیندور و کراب و بلیز از اسلیرتین باهم گروه شدیم.نباید اینطور میبود گریفیندوریا و اسلیترینیا ابشون باهم تو یه جوب نمیرفت!
هری هم با رون و دراکو و یه پسر دیگه که هری گفت اسمش بیلی ه هم گروهی شدن!و کلی جر و بحث و دعوا کردن!وقت ناهار من و رون و هری نشسته بودیم .هرماینی زودتر غذاش رو تموم کرده بود و به کتابخونه رفته بود.هری میگه=این مالفوی خیلی بده نمیدونم چجوری باید تا اخر سال تحملش کنیم رون!)رون میگه=هیس!!داره میاد!)دراکو و کراب و بلیز به سمت هری میان دراکو بمن میگه=میبینم با پاتر دوست شدی بلک!با کسی که زنده موند!)میگم=اره مشکلش چیه؟!)دراکو میگه=نه نه هیچی نگران نباش!)و با دوستاش میخندن و میرن.احساس میکنم میخواد مراعاتم رو بکنه چون اصیل زادم ولی با هری بد باشه ولی این دوتارو باهم قاطی کرده!
......کلاس پیشگویی با هافلپاف بود معلوم بود هیچکس از معلم و درس پیشگویی خوشش نیومده معلمش خیلی عجیب غریب بود مثل درسش!بعد کلاس میخواستم تنها بیرون از قلعه قدم بزنم با هری و رون و هرماینی خداحافظی کردم.میخواستم تنها باشم که دراکو مالفوی این تنهایی رو بهم زد ایدفعه بدون دوستاش.بپر بپر اومد سمتم وگفت=هی بلک!اصن خوب نیست با پاتر میگردی تو یه خاندان خاصی!)گفتم=لازم نکرده از شما دستور بگیرم بعدشم من برام مهم نیست خاندانم چیه !)مالفوی گفت=باشه!ولی هروقت خواستی بیا پیش منو دوستام!ولی بدون به گروهت که گریفیندوره افتخار نمیکنیم!)
گفتم =منتظر نبودم شماها بهم افتخار کنید!)راه میرم و به رودخونه میرسم چیزی تو دریاچه میبینم که توجهمو جلب میکنه...نزدیک تر میاد...نزدیک تر و نزدیک تر....پایان~
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دستانت>>>>
مرسیییی
کاشکی میرفت اسلیترین:)))..ولی عالی بود🥺
مرسییی:)مرسی که تو لیستت اضافش کردی قشنگم:)))
خواهش میکنمم🥺💗
♡♡
قشنگ بود
مرسی:!
عالی ♡ مایل به بصت؟
بله
تنک
عاولی
💜💜
وای خوب شد بالاخره تو داستانای دراکویی یکی افتاد گریفیندوررر خیلی خوشحال شدممممم
پارت بعددددد
هه هه 😂😂😂
عالییییییی داستان جالبیه :) من ناظرش بودم 🍀
مرسیییی🤍🤍🤍
💗💟
پارت بعدددددد
مرسیی:))
نههههههههههه چرا گریفیندور
نگران نباش اتفاقای اسلیرتینی تو راهه 😂😂😔