
سایه مرگ زمین را در بر گرفته بود. انسان محکوم به نابودی بود. «اندازه اش چقدره؟» صدای مرد بین صدای آژیر اعلام خطر گم میشد. «اونقدری هست که بتونه کل سیاره رو متلاشی کنه. سرعت بالایی هم داره» مرد با صدای بلند به تمام کارکنان سازمان گفت:«عملیات زندگی نو رو شروع میکنیم!» ناگهان تمام پرسنل هوشیار شدند. راه دیگری نبود. سفینه پس از یک ساعت آماده شده بود. بیست سرنشین با ده نژاد مختلف و سنین متفاوت از هوش رفته و آماده ی سفر بودند. کوچکترین آنها نوزادی شش ماهه و بزرگترین آنها زنی شصت و هشت ساله بود. تمام کارمندان سازمان با امیدواری جلوی بزرگترین مانیتور اتاق جمع شده بودند. در حالی که مردم عادی به روزمرگی
خود مشغول بودند، این چهل نفر می دانستند زندگی به پایان می رسد. «سفینه آماده حرکت است. ده، نه، هشت....» چشم ها از ترس و امید آمیخته شده بودند. این سفینه هرگز مورد آزمایش قرار نگرفته بود. ممکن بود بلند نشده، متلاشی شود.«... هفت، شش، پنج، چهار....» زوجی جوان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند. فرزندشان در آن سفینه بود.«... سه، دو، یک.. حرکت! آغاز عملیات زندگی نو» گرمای شدیدی اطراف سفینه وجود داشت که اگر انسانی آن اطراف بود بی شک می سوخت. سفینه شتابی گرفت و در دل آسمان فرو رفت.« عملیات با موفقیت انجام شد» صدای شادی و سرور بلند شد. اما طولی نکشید که وحشت جای آن را گرفت. صدای آژیر خطر بلند شده بود. در یکی از راهرو ها دختر جوانی ایستاده بود. مرد وقتی وارد راهرو شد با تعجب پرسید:« تو اینجا چیکار میکنی؟» دختر لبخند غمگینی زد و گفت:«ماجراش طولانیه» سفینه از زمین خارج شد و به سمت مقصدش حرکت کرد. سیاره H94. پشت سرش شهاب سنگی با سرعت بسیار به زمین برخورد کرد. در عرض چند ثانیه زندگی به مرگ بدل شد. نتیجه آن همه طمع، خشم، سیاست، قدرت، بی شعوری و حماقت، مرگ بود. ناگهان تمام سیستم های سفینه به هم ریخت. یک مشکل غیر قابل پیش بینی رخ داده بود.
********* «اسمت چیه؟» بیست و چهار ساعت. دقیقا بیست و چهار ساعت از آمدنم به این سیاره می گذرد. در تمام این مدت انواع آزمایش از من گرفته اند. سرم مدام گیج می رود. دیدن این دو نفر حالم را بد میکند. ربات انسان نما دوباره می پرسد:« اسمت چیه؟» در جایی شبیه بیمارستان هستم. البته با بیمارستان های زمین متفاوت است. دقیق تر بگویم پیشرفته تر است.« رها.اسمم رهاست. چه بلایی سر بقیه اومده؟» پیرمرد جلو می آید. شبیه عمو نوروزی است که در مجله نوجوانان دیده بودم. «فقط تو زنده موندی دخترم» قلبم تیر میکشد. فقط من؟ «اینجا کجاست؟» ربات می گوید: «تو از کجا اومدی؟» «زمین» پیرمرد با تعجب می گوید:«امکان نداره» ربات بحث را عوض میکند.«من ربات انسان نمای TR913 هستم. مردم منو راوی صدا میکنن.» «چرا راوی؟»
«چون تک تک لحظات این دنیا توسط من ثبت میشه. راوی تاریخچه زمین» ناگهان هوشیار می شوم:« اینجا زمینه؟» پیرمرد می گوید:« برای همین تعجب کردم. در مورد تو هیچ داده ای وجود نداره که متعلق به اینجا باشی.» راوی صفحه آبی را روبه رویش باز می کند. پس از چند لحظه می گوید:« سفینه تقریبا نابود شده. سیستمش مختل شده. این اختلال به خاطر عبور از کرمچاله است. داده هام درست بودن. ۹۹٪ احتمال این بود که تو وارد بعد جدیدی شده باشی.» «نمیفهمم..» پیرمرد می گوید:« جهان های موازی. تو وارد دنیای موازی سیاره ات شدی. حالا بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟» چیزهایی که می دانستم برایش تعریف کردم. بعد راوی و پیرمرد-که هنوز خودش را معرفی نکرده بود- مرا تنها گذاشتند تا استراحت کنم. روی تخت دراز کشیده بودم که پرستاری آمد و چیزی را به من تزریق کرد. قبل از اینکه بپرسم چه کار می کند، خوابم برد. *********************** «هی بیدار شو! با تو ام رها.. زود باش پاشو دیگه» چشمانم را آرام باز کردم. حیرت زده به دختری که کنار تخت ایستاده بود نگاه کردم. موهای فرفری سیاه، پوستی برنزه، ابرو و
مژه های پر پشت و چشم های درشت قهوه ای. درست مثل خودم. «تو...؟» «رها هستم» لبخندی می زند ومی گوید:« نسخه ای از تو در این دنیا.» اما زود لبخندش ناپدید می شود « باید از اینجا بریم.» «چی؟ پس راوی و اون پیرمرده...» «وقت نداریم ولی قول میدم برات توضیح بدم.» از روی تخت بلند می شوم. از اتاق که میخواهیم خارج شویم، من را نگه می دارد. بعد پارچه ای بلند را روی هردوی مان می اندازد.« نامرئی مون میکنه. همه جا دوربین هست.» و بعد از اتاق خارج می شویم. اشتباه می کردم. اینجا بیمارستان نیست. مقر فرماندهی است. مثل اینکه تنها اتاقی که من در آن بودم شکل بیمارستان را داشت. دیوار ها همه فلزی هستند. دوربین ها مانند ربات های نگهبان همه جا حضور دارند. با رها- در واقع با خودم-به سمت آسانسور می رویم. چند نفر که فکر کنم دانشمندی چیزی هستند می خواهند وارد آسانسور شوند که ما هم پشت سرشان وارد می شویم. هزاران بار خدا را شکر کردم که آسانسور بزرگی است. به طبقه همکف که می رسیم پیاده می شویم. هیچ کس اینجا نیست. چیزی شبیه موتورخانه یا همچین چیزی است. دور تا دورش شیشه است. و من حالا می بینم که چه چیزی آن
فعلا😁✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فقط اومدم ک بهت بگم تولدت مبارک:)♡
میدونستیاگه زندگی برات سخت میگذره ناراحت نباش یه روزی طعم خوشحالیم میچشی حتی اگه اون روز خیلی دور باشه:)
خیلی به شنیدنش احتیاج داشتم🥺✨
سلام ^^ تولدت مبارک!! 🎁🎁🎂🎂
وایییی خداااا🤩😄❤✨
های
من تو رو نمیشناسم و میدونم توهم منو نمیشناسی.
من فقط اینجام که تولدت رو بهت تبریک بگم امیدوارم آرزوهات برات خاطره شن❤
قلبم اکلیلی شد🥺💛✨
تولدت مبارک باشهه:))✨️♥️
خیلی ممنون😆😆😆❤❤