
درودی به زیبایی اسم اسکارلت^^🍊💕

'از زبون آیوی': خودکارم رو تو دستم گرفتم و هی درش رو باز میکردم و میبستم.زل زده بودم به صفحه لبتابم. صدای از تو مغزم گفت این تنها راه خلاص شدن از این زندگیه که داری! گفتم آره.. در لبتاب رو بستم، یه کاغذ آوردم و شروع کردم به نوشتن متن ثبت نام:' سلام! من آیوی وینچسترم! میتونین رزومه ام رو ببینین. فکر کنم باید تو مدرسه خیر باشم.' کاغذ و انداختم تو کیفم و از خونه رفتم بیرون. تو پیادهرو بودم که اریکا رو دیدم. دستش رو به علامت سلام تکون داد و به آرامی از کنارم رد شد. برام مهم نبود، سریع یه تاکسی گرفتم و با تاکسی، به پارک مورد علاقم رفتم.

'از زبون اریکا': کتاب روی کانتر آشپزخونه گذاشتم.موبایلم رو در آوردم و به مامانم زنگ زدم:''الو....سلام مامان....بیرون بودم.....باشه بابا مراقبم....فقط کی میای؟.... یه هفته دیگه؟! مامان نمیشه تو چند وقت پیش یه هفته تنهام گذاشتی.! باشه، ولی بدون ناراحت شدم........میدونم،منم عاشقتم.خداحافظ" تماس رو قطع کردم. لب پایین رو دادم جلو و سعی کردم به خودم انگیزه بدم که همون موقع چشمم خورد به کتاب و نیشم باز شد! کتاب رو بردم طبقه بالا تو اتاقم و ولش کردم رو میز تحریرم. بازش کردم و شروع کردم به خوندن. تا صفحه 56 خوندم و نشانه کتابم رو گذاشتم لای کتاب و بستم. یه دفتر نو آوردم و تموم چیزایی رو که فهمیده بودم از این مدرسه توش نوشتم، سرجمع شد این:'مدرسه خیر شر جایی که آدم هارو برای اینکه قهرمان یا شرور داستان باشن آموزش میده. حدس میزنم که شرور ها توی مدرسه شر و قهرمان ها توی مدرسه خیر باشند'خیلی چیزای کمی فهمیده بودم، فقط به امید این بودم که آیوی زودتر کتابا رو پس بده.

'همچنان از زبون اریکا': به این فکر افتادم آیوی چرا درگیر مدرسه شده؟نکنه میخواد.... دستم رو جلوی پیشونیم تکون دادم، انگار که این کار باعث میشد از فکرش بیام بیرون. با خودم گفتم،به من چه اصلا؟ به ساعت مچی نگاه کردم، ساعت ۱۲:۳۴ بود. یعنی تا شروع کلاس زبانم، سه ساعت وقت داشتم. به دوروبرم نگاه کردم، یه هایلایتر برداشتم، کتاب انگیزشی رو باز کردم و جمله هایی رو که خوشم میومد، هایلایت کردم. تصمیم گرفتم برم تلوزیون تماشا کنم، چندتاکانال بالا پایین کردم و چشمم خورد به این فیلم جدیده،از شانس خوبم تازه داشت شروع میشد. چندتا چیپس برداشتم و نشستم.

'از زبون آیوی': همون طور که فهمیده بودم،باید کاغذ ثبت نام رو میذاشتم جایی که از پچگی باهاش خاطره داشتم، یعنی تاب پارک، کاغذ رو لوله کردم و نزدیک تاب گذاشتم. داشتم برمیگشتم که یهو وایستادم، دست خودم نبود نمیتونستم حرکت کنم، خود به خود چشمام بسته شد و تموم زندگیم جلوم مرور شد. بعد چند دقیقه، از اون حالت در اومدم، نزدیکترین نیمکت رو پیدا کردم و روش نشستم. دستی روی پیشونیم کشیدم، عرق کرده بودم. من داشتم میمردم؟ یا بخاطر مدرسه بود؟ از هیچ چیزی خبر نداشتم. تصمیم گرفتم یکم تو پارک قدم بزنم....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدیو مینویسی یا با چماق بیام بالا سرت؟🤡🗿
هاییی
جیغغغ
استوریتو دیدممم
باورم نمیشه یکی رو پیدا کردم مثل خودم فن سریال پوست شیر و پردیس و... باشهه❤🥲
مایل به فرند؟
پارت بعد خجالت میکشه بیاد؟😐💔
ببخشید من موبایلم خونه مادربزرگم جا مونده بود یه شهر دیگه یهماه موبایلم دستم نبود
یا خدا چجوری دووم اوردی
به ســـــــــــــــختی ╮(╯_╰)╭
ادامه میدی الان؟
حتما، فردا مینویسمش
مگه قرار نبود پارت بعد چارشنبه بیاد؟
درسته،ولی خب هنوز دودلم نمیدونم این داستانو ادامه بدم یا نه،کاور داستان هم دستم خورد تمام عکسام حذف شد اونم حذف شد....
خب دوباره کاورو از روی تینا کپی کن و ادیتش کن
و بنظر من داستانو ادامه بده^^
_تستا
مرسی از همکاریت،اوکی!
خواهش^^
عالی
ممنون^^!
پرفکت ♡
متشکرم
عالی بید
تشکر^^
تست و الان دیدم قبلی رو خوندم فکر کنم آیوی بره شر؟ ای دونت نو🐈⬛
او چه جالب^^🐰🎢
😹🧋