3 سال پیش 6 اسلاید 227 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی داستان

نظرات بازدیدکنندگان (7)
  • اتفاق خیلی وحشتناک تری برام افتاده

    • میتونی تعریف کنی ؟

    • تقریبا آخر های تابستون بود . شب وقتی خواب بودم یهو حس کردم با شدت با سمت بالا پرت شدم . خیلی حس بدی بود تپش قلب گرفته بودم . یهو دیدم سقف رو به رومه . شاید باور کردنش سخت باشه اما انگار روحم جدا شده بود و دقیقا سقف اتاقم رو به روم بود . خیلیییی ترسیده بودم ولی اصلا نمیتونستم تکون بخورم . هر کاری میکردم حتی نمیتونستم جیغ بزنم یا کسی رو صدا کنم . فکم کامل قفل شده بود چشمام رو بستم و صلوات می‌فرستادم. انقدر استرس گرفته بودم که صلوات هم یادم رفته بود.

    • یه ذره که آروم شدم یواش دستم رو تکون دادم و دیدم تکون میخوره . چشمام رو باز کردم و دوباره روی تختم بودم . بعدش انگار بدنم سنگین شده بود . خیلی عجیب بود دیگه بعد اون اتفاق تا چند رو میترسیدم روی تختم بخوابم

    • ممنون

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.