
میدونم بعد سه قرن دارم پارت میدم
ماریبل : بلونا و آرینا همینطور بهم نگاه می کردند ولی نمی خواستم باهاشون چشم تو چشم بشم. بلونا اومد کنارم نشست و دستش رو تو دستم قلاب کرد. ♡ حوصله داری یک چیزی رو بهتون بگم . ⊙ آره حتما فقط یکم از کار زیاد خسته شدم. ♡ من برای اینکه حقیقت رو بفهمم باید برم تو خاطرات فلورا در نتیجه باید از قرارداد خونی وارد عمل بشم که با یکی از هم خون هام اتفاق میفته ولی من به کسی اعتماد نداره که خط خونیم خیلی شبیه هم باشه پس تنهایی انجام میدم ولی. .. ♢⊙ ولی چی ؟ ♡ممکنه دیگه زنده برنگردم! ⊙ چی داری میگی ؟ ♡وقتی دونفره هست یکی قربانی میشه و من میخوام تنها باشم ♢تو احمقی بلونا! ♡ من اینجا نیستم که به حرف های شما گوش کنم ! اومدم فقط اطلاع بدم ⊙ ولی ما یک گروهیم نمیشه همیشه کارات رو تنهایی انجام بدی بلونا ! ♡ ولی این مربوط به منه! ♢نه ! مربوط به ما هم هست . ما هم جز این نفرینم. یا هر سه تامون با هم یا هیچ کس ! ♡لطفا ! من گفتم ممکنه من فقط نمیخوام شما آسیب ببینید . ⊙ میدونیم که جر و بحث کردن باهات بی فایده هست پس کمکت میکنیم ولی اگه زنده برنگردی نمی بخشیمت. ♡ باشه . ممنونم.
کف اتاق دراز کشیدم . دستام رو ضربدری گذاشتم و ماریبل شروع کرد به خوندن ورد . مورمورم میشد . زیر لب زمزمه میکردم : فلورا رایسان، فلورا رایسان و بالاخره احساس خالی شدن بهم دست داد. چشمام رو باز کردم. تو یک اتاق بودم . نگاه کردم اون فلورا و اون مرد کایدن بود . اونا منو نمی دیدند . نشستم رو زمین و گوش دادم :♡نمیتونم باور کنم! ♤ فلورا اقیانوس من و تو رو طلسم کرده ! ♡از کجا فهمیدی ؟ ♤ ببین از ساعت 3 صبح تا نیمه شب ما عروسک های خیمه شب بازی اقیانوس هستم و فقط 3 ساعت خود واقعیمون میشیم ♡حالا باید چیکار کنیم ؟ ♤ فقط بهم قول بده تو این 21 ساعت هر اتفاقی افتاد ببخش منو . ♡باشه قول میدم بهت کایدن . قول . همه چیز سریع شد ، فلورا تو روز تبدیل میشد به یک شرور و کایدن به یک امپراطور عوضی ! و تا به خودم اومدم دیدم فلورا یک پسر تو دستش هست. ♤ اون آینده امپراطوری هست . ♡درسته درسته ! همه چیز عجیب بود . فلورا و کایدن اوایل هر شب با هم خوب بودند ولی همه چیز تغییر کرد. تو یک اتاق بودم. ساعت 1 نصفه شب بود پس کایدن خود واقعیش بود و بغلش کایرا ایستاده بود. ☆اون مرد جاسوس پادشاهیه باید ب.ک.ش.ی.ش ! ♤ من نمی تونم لیویس رو ب.ک.ش.م ! ☆برای مردم این کار رو بکن ! ♤لطفا فعلا از اینجا برو . میتونستم افکار کایدن رو ببینم :{ لیویس قبلا ع.ا.ش.ق خواهرم بود و الان صمیمی ترین دوست آلفی و فلوراست. چطور اینکار رو بکنم؟ }
چند روز گذشت . کایدن شب ها به ملاقات فلورا نمی رفت و کایرا هر روز کایدن رو اذیت میکرد که لیویس رو بگیره و بکشه و بالاخره اینکار رو کرد . لیویس تو سیاهچال انداخت . همون موقع بچه دوم فلورا تو دستای فلورا دست گریه می کرد. دوباره مکان ها چرخید و من در کنار فلورا و یک مرد بود . احتمالا پدرش بود. ♡پدر! شما خودتان خوب میدانید که لیویس بی گناه است . ■نمیشه در برابر خواسته های امپراطور سرپیچی کرد ! ♡پدر میخواهید سر یک بی گناه بالای دار بره ؟ این عدالته؟! ■ نه ولی می تونستی صبح این حرف ها رو بهم بگی الان 2 صبح هست . ♡نمیتونم صبح بهت بگم ولی التماست میکنم به لیویس کمک کن .■ باشه دخترکم! تو فقط گریه نکن . ♡چشم پدر . زاویه دید چرخید . حال پدر فلورا تو سیاهچال بود و داشت قفل ها را میشکوند. نگهبان ها بیهوش بودند . اون یک مرد خسته و زخمی رو از تو حفره کشید بیرون و انداخت رو دوشش . شروع کرد به دویدن . ساعت 1 صبح بود. همینطور که می دوید ناگهان صدای پاره شدن و افتادن پدر فلورا همه چیز رو عوض کرد . حالا هر دو داخل سیاهچاله بودند. سرباز های کایرا این کار رو کرده بودند. حالا فلورا در برابر کایدن ♡ تو چیکار کردی؟ ♤چیکار کردم ؟ ♡ تو حکم مرگ پدرم رو صادر کردی ؟ با مهر من ؟ ♤آره ! چیه مگه ؟ ♡کایدن چطور میتونی ؟ اون پدرمه !♤ ولی به امپراطوری داشت خیانت میکرد . ♡نمی بخشمت ! تو داری یک کار میکنی همه فکر کنند من پدرم رو کشتند . ♤خوشحالم که همسرم باهوشه.
حالا کایرا بغل برادرش بود . ☆برو دنبال یک زن دیگه فلورا قدیمی شده ♤ولی من دوستش دارم ☆ پس بذار بهت بگم که من با کمک جادو چه کار هایی برات کردم. حرف های کایرا عذاب دهنده بود . ♤ چطور تونستی با برادرت این کار رو کنی ؟ ☆حالا اون زن ازت یک پسر داره برو پیششون و ازشون محافظت کن ! حالا صحنه ها تند تر شد . کایدن هر روز می رفت دیدن اون زن و بچه اش و فلورا که با سختی از پسر داخل شکمش محافظت میکرد. اونا دیگه خودشون نبودند و بالاخره پسر سوم هم دنیا اومد و من کایدن رو دیدم که اصلا به دیدن فلورا نرفت . اونا حتی اون 3 تا ساعتی که عروسک اقیانوس نبودند بهم نگاه نمی کردند . نفهمیدم چی شد ولی به واضح دیدم که یکی سعی کرد پسران فلورا رو بکشه و کایدن مقصر رو برادر فلورا می دونست . حالا فلورا و برادرش در کنار هم بودند . ♡ برادر! ♧ نگران نباش عزیزم من فرار میکنم . ♡ لطفا حواست به خودت باشه نمیخوام تو رو هم مثل پدر از دست بدم . ♧ نگران نباش آبجی کوچولوم .من حواسم به خودم هست . ♡ لطفا خودت رو عوض کن و تغییر کن و لطفا ازدواج کن و نسلت رو پایدار نگه دار. ♧ اما من بعد تینا ... ♡ لطفا برادر ! بذار مطمئن بشم تو هنوز هم وجود داری و خونت تو رگ یکی جریان داره . ♧ باشه باشه . بهت قول میدم فقط لطفا گریه نکن پرنسسم و حالا همه چیز تغییر کرد و کسی که رو به روم بود برادر فلورا بود که بلند فریاد زد : از امروز به بعد من آلفیسوس رویزان هستم !
و حالا فلورا بود که جلوی پای کایدن بلند بلند گریه میکرد ، ♡ چطور تونستی بهم خیانت کنی ؟ ♤ من دستم خودم نبود ! بهت توضیح میدم . ♡اگه می دونستم این شکلی میشه هیچ وقت تو اون کالسکه کوفتی عاشقت نمی شدم. ♤ تمومش کن ! بهت قول میدم یک روز اونا رو میکشم .حالا فلورا با یک شکم برآمده داشت بیرون رو نگاه میکرد ، چهارمین بچه درون شکمش بود .اون قسم خورده بود اینقدر بچه به دنیا بیاورد که یکدونه دختر داشته باشد و کایدن هم در این راه که از داشتن پسران زیاد پشیمون نمی شد . بچه چهارم هم باز پسر بود . فلورا به سختی گریه کرد ولی عشقش رو از پسراش نگرفت. تو این مدت کایدن سردتر میشد و کایرا هم بیشتر اونو مجبور به کار های اشتباه میکرد. حالا موقع تولد فلورتیا مصادف شد با اینکه امپراطوری تاریکی درخواست جنگ بده ولی کایدن با مقداری سکه طلا ساکتشون کرد. فرزند پنجم دختری به زیبایی مادرش بود . فلورا عاشق دخترش بود ولی کایدن حتی نمی دونست دخترش چه شکلیه . فلورا اونو با لبخند به برادراش نشون میداد .حالا گذر خاطرات تند تر شده بود و تمام خاطرات فلورا و فلورتیا بودند اما وقتی امپراطوری تاریکی حمله کرد همه چیز عوض شد ، اوضاع خراب بود . جادو های سیاه و سفید در هم پیچیده بودند . همه چیز رو به نابودی بود . فلورتیا موقع شروع جنگ 10 سال داشت. فلورا مجبور شده بود دخترش رو ول کنه که بره بجنگه! گریه ها و درد مردم رو می دیدم، مرگ سرباز ها ، زجه های خانواده هاشون و بعد مرگ ولیعهد . گریه های فلورا کاملا دردناک بود. فلورتیا سر خاک برادرش نشسته بود . بالاخره تنها راه پایان را اقیانوس مشخص کرد:قربانی شدن تنها دختر فلورا و کایدن کاستال ، تنها پرنسس امپراطوری نور یعنی :فلورتیا کاستال ع
بالاخره اومد ، پارت 33 و 34 هم نوشته شده ، خب دوستان پارت 33 کشف حقیقته
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارتتتتتت بعددددددد
میدونی من تا پارت ۴۰ نوشتم ولی موضوع اینه که داستان خیلی کم بازدید میشه و من حس میکنم نباید ادامه بدم...
ای بابااااا
نه ادامه بدهههه من همجوره حمایت میکنممممممممممم میرم داستانتو معرفی میکنمممممممممممم
وای...من همون اول داستانم از کایرا بدم میومد هنوزم هستش این زنیکه؟
تو خط زماني اصلي مرده
آمین🗿
کایرا......یه.........صفت........
*جای خالی ها سانسور شده است
مشدق9قدق9قتحقتسحسدطجستیحیتیحتیتی82ا2حتفذینیدتینیم دطخیذسجتسحیتبویدیحیدی
سكته كردي؟ زنده اي؟
عارهتاپارتبعدزندهاممم
تاپارتبعدقطعامنمردممم)))))
نه نميررررررر
باشههههه
عالییییییییییییییبشدتزیبااااااااامثخودتتتتتتتت
مرسي ماي لاو
خواهشمایلایف
کایراااااا
خداازتنگذرههههههههههههه😭😱💔
پسبگوهمهایناتقصیرتوعهبیادبهههه😱😃💔
ديگه گذشته ها گذشته
هعیییی
عررررررررررررررررررررر
بی نظیررررررر
ممنون پارت جدید رو گذاشتم تو بررسی
بالاخرهههههههه
انتظار به پایان رسید