
چی بگم؟ چیزی ندارم بگم
من هر روز چن ساعت میرفتم اونجا و منتظر بودم تا بیدار شه.. یه روز از همین روزا نشسته بودم رو صندلی که یهو دیدم یه انگشتش تکون خورد... من هم خوشحال و شگفت زده سریع رفتم پیش دکتر..... دکتر اومد و گفت: این اتفاق خیلی خوبیه و نشانه پیشرفت در هوشياريش رو نشون میده. امید هممون بیشتر شده بود
هر روز یه اتفاقایی میفتاد چشماش یه کوچولو تکون میخورد انگشتاش و........... ولی هنوز چشماشو باز نکرده بود
یه روز که خونه بودم به من خبر دادن که اون از کما برگشته و چشماشو باز کرده خوشحال با سرعت رفتم بیمارستان و از خوشحالی پر در آوردم دیگه نمیدونستم چیکار کنم زمینو گاز بگیرم. بپرم هوا... واقعا از شدت خوشحالی نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم کسی که همه ی دکترا و..... ازش قطع امید کردن الان برگشته و میتونه منو نگاه کنه و باهام حرف بزنه
همه میگن یه معجزه ست و میتونه معجزه عشق باشه ❤️💝 اون چشماشو باز کرد اما برای همیشه فلج موند😢 هه ههه شوخی کردم نه بابا یعنی چی برا چی فلج بشه فقط یه کوچولو مشکل داره تو حرکتش همین 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
به خاطر اینکه توی کما بود یکم مشکل پیدا کرد،... اولا اصلا نمیتونست حرکت کنه اما الان راه میره اممم.... ما تصمیم گرفتیم که وقتی اون بهتر شد با هم ازدواج کنیم(فعلا نامزد) تا وقتی کامل خوب بشه...... ما روزایی که با هم بودیم بیشتر تمرین میکردیم یکم ورزش میکردیم تا حال کوک زودتر خوب بشه الانم داریم همین کارو میکنیم و من واقعا خسته شدم آخه یه حرکتو 50 بار باید بریم
_اووووووووووووف خسته شدم😩 چقد سخته... تو چه جونی داری با این وضعیت هنوز خسته نشدی +😁😁 اممم... اگه خسته شدی نمیخواد خودم تنهایی ورزش میکنم 😊 ❤️ نمیدونم چرا تو دوست داری همراه با من حتما تمرینات رو انجام بدی خب خودم انجام میدم _میترسم تنبلی کنی +من و تنبلی؟ محاله؟ _نخیر شما مردا همتون یه جورین +ماریا! _جانم! +تو....
قبل سوالی که میخوام بپرسم یه سوال دیگه دارم _جانم بپرس +تو چرا جدیدا انقد مهربون شدی؟ _مهربون بودم☺️ +نه.... زیاد نه... تو جدیدا خیلی مهربون شدی... جانم! عزیزم! و.... میگن وقتی مریضی عزیزتری راسته امیدوارم این مهربونی ها ادامه داشته باشه و فقط برا الان نباشه
_یعنی تو فکر میکنی به خاطر مریضی و..... باهات مهربون شدم؟ +آره خب _ببین... اصلا اینطوری نیست من کلا آدم مهربونیم و اگه وقتی بداخلاق باشم باید واقعا اعصابم به هم ریخته باشه من همیشه باهات مهربون بودم +پس این عزیزم و.... چی؟ اونموقع از این خبرا نبود _کوک!.. من... من... از اول عاشقت بودم فقط... فقط انگار خجالت میکشیدم بهت بگم یا فکر میکردم پر رو میشی و.... اما وقتی اون اتفاق افتاد من با خودم گفتم اگه یه چیزیت بشه من این فرصت که بهت بگم دوسِت دارم و از دست میدم... با خودم میگفتم نه! اون نباید بمیره! من دوسش دارم بدون اون میمیرم و هنوز هم بهش نگفتم
فک نکن الان بیشتر دوست دارم نه! من در همه حال عاشقتم.. از اول عاشقت بودم فقط... صورتمو آوردم بالا که نگاش کنم دیدم اشک تو چشاش جمع شده و داره از چشماش میریزه.... یهو اومد سمتمو محکم بغلم کرد نمیدونم اونم مثل من از اینکه از هم یه روزی جدا بشیم ترس داشت یا فقط من این حسو داشتم اما محکم بغل کردنش به من این حسو داد من هم محکم بغلش کردم منم اشک دور چشمام حلقه زده بود حس خوبی داشت بغل کردنش!
با صدای بغض آلودش گفت: عو راستی تو به من اون چراغ قوه رو ندادیا حواسم بهت هست _خب حالا انگار چه چیز مهمی هست +احتمالا چیز مهمی توش نوشتی دیگه من روی اون کاغذ نوشته بودم: تولدت مبارک بهترین اتفاق زندگیم! ❤️❤️❤️💓💓💋💋
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اونی اگه میشه داستانمو بخون ممنون عخشم💞
اشکم در اومد خیلی قشنگ بود
میسی
داستان فصل 2 هم داره
عالی بود 👌👌😊