سلامممممم.امروز یک داستان ترسناک رو یاد بدم
یک روز با شوهرم رفته بودیم مسافرت که چون ۶ ساعت تو راه بودیم گرسنه شده بودیم.تصمیم گرفتیم به رستوران برویم.گشتیم اما رستوران پیدا نکردیم.از قبل من یک کلبه دیده بودم. ادامه داستان اسلاید بعد
ولی چون که من ترسو بودم از کلبه خوشم نمیآمد.برای همین دوست داشتم به رستوران برویم.اما ناچار به شوهرم گفتم که برویم همان کلبه.وقتی رفتیم کلبه محیطی ترسناک داشت.ادامه در اسلاید بعد
اما پیرمرد گفت چون که نزدیک هالیوود هستیم این کار را کردیم.نشستیم تا جیگر سفارش دادیم.تا آماده میشد من به شوهرم گفتم یک بویی توی کلبه می آید.شوهرم گفت عادی است.ادامه در اسلاید بعدی
وقتی جیگر آماده شد باهم خوردیم.به وسط های غذا که رسیدیم ناگهان احساس کردم که ناخن در لای دندان هایم است.ادامه داستان در اسلاید بعدی
من جیغ زدم ولی تا میخواستیم فرار کنیم ماشینمان روشن نمیشد(پیرمرد ماشین را دستکاری کرده بود).پیرمرد با خنده ای آمد مارا گرفت.ادامه داستان در اسلاید بعد(برای جذابیت بعد داستان را از زبان شوهر میشنوید)
زنم را آنقدر زد که مرد و منم به جایی بست.آخر مارا به انبارش برد که بعضی ها به جز من هم آنجا بودند.هر روز یکی یکی آنها را میکشت.نوبت من که رسید احساس کردم بند دستم را شل بسته.باز کردم و در رفتم.ادامه داستان در اسلاید بعد
داخل ماشین رفتم که فهمیدم پیرمرد اسپری بیهوشی زده به من و بعد........
ممنون که تا آخر با ما همراه بودید
این اسلاید هارا رد کنید
دوستون دارم
خداحافظ
نظرات بازدیدکنندگان (1)