
دوزتان ببخشید خیلی دیر شد😐 از امروز هفته ای یک روز میزارم خوبه؟😹
وقتی کانر وارد شد ناخودآگاه همه توجهم رفت سمت اون همش با خودم میگفتم اگه بیاد سمتم چیکار کنم؟چی باید بگم؟ تا اینکه اون واقعا اومد سمتم و من دست پاچه شدم، آیوزا تا من رو اینجوری دست پاچه دید سریع سعی کرد تا یکجوری آرومم ولی فایده ای نداشت، کانر هم که از دیدن من شوکه شده بود گفت:《سلام فکر نمیکردم تو هم اینجا باشی راستی یک چیزی برات آوردم》و بعد یک دفتر پر از مطالب رو بهم نشون داد و گفت:《اینا چیز هایی هستن که احتمالا داخل امتحان آخر ماه میاد》فکر نمیکردم که اون به فکر من باشه ولی از شدت استرس تعجب هم نکردم
دفتر رو گرفتم و از کانر هم تشکر کردم بعد از کانر هر چی نباشه نوبت خانواده ها بود و این پر استرس ترین قسمت کار من بود چون من یک فرد کاملا اضافی داخل این سالن بودم ولی با کمک آیانا تونستم این مرحله رو هم رد کنم بعد از همه اینها که همه سر جاهاشون نشستن از نگاه هاشون متوجه شدم که همه الان منو به چشم یک فرد اضافی میبینن نمیدونم واقعا با چه فکری به این مهمونی اومدم ولی کم کم دیگه داشتم از این همه پچ پچ هاشون و نگاهاشون خسته میشدم این موضوع رو آیانا هم فهمیده بود ولی خب کاری نمیشد کرد این اشتباه خودم بود
بعد از شام به بهونه تلفن زدن از خونه رفتم بیرون وقتی رفتم انگار که از قفس آزاد شده بودم تا یادم به پچ پچ هاشون میافتاد دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم داخلش آخه واقعا با چه فکری من وارد جمعی شدم که بهم مربوط نبود دلم میخواست برم ولی اگه بدون خداحافظی هم میرفتم بد تر بود و اگر هم قبل از تموم شدن مهمونی میرفتم اضافی بودنم رو نشون داده بودم چند دقیقه بعد آیانا هم اومد بیرون، میدونستم میخواست راجب چی حرف بزنه پس گفتم:《ببین مشکلی نیست که من واقعا داخل اون جمع اضافی هستم》گفت:《منو ببخش که الکی کشوندمت اینجا》گفتم:《بیخیالش چیزی نشده》بعد از ده دقیقه کلنجار رفتن با هم دوباره برگشتیم داخل...
تا وارد سالن شدیم پدر آیانا رو دیدم که با یک اشاره به آیانا گفت [چرا اونو دوباره آوردی] علاوه بر این دوباره صدای پچ پچ جمع بلند شد دیگه تحمل تموم شد و مجبور بودم که برم پس وانمود کردم که مثلا مشکلی برام پیش اومده و باید برم و بعد از همه خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون انقدر اعصابم بهم ریخته بود که متوجه ماشینی که بهم نزدیک میشد نشدم فقط آخرین چیزی که شنیدم صدای آیانا بود که بهم گفت:《 مراقب باش.》و بعد هم بیهوش شدم.
وقتی به هوش اومدم داخل بیمارستان بودم ولی اصلا یادم نمیومد که چی شده و چرا اینجا هستم تا اینکه مادرم رو کنارم درحال گریه کردن دیدم تا دیدمش متوجه شدم که براش شخص مهمی هستم ولی یادم نمیومد کی هست دکتر وارد اتاق شد و پشت سرشم آیانا اومد ولی آیانا رو هم نمیشناختم کم کم داشتم گیج میشدم که دکتر به مادرم گفت به علت ضربه ای که به سرش خورده احتمالش زیاد هست که حافظه رو برای همیشه از دست داده باشه و فقط چیز های ضروری رو یادش مونده باشه تا حرف دکتر تموم شد مادرم زد زیر گریه و گفت:《یعنی حتی پدر و مادرش هم یادش نمیاد؟》دکتر گفت:《اگه تا پنج روز دیگه به یاد نیاره دیگه برای همیشه شما رو فراموش کرده》و بعد گفت:《البته متاسفانه فقط این نیست و احساستش هم تا حد زیادی ضعیف شدن》و بعد از اتاق رفت بیرون، تا چشمم به آیانا افتاد دیدم اونم داره مثل ابر بهاری اشک میریزه ولی ساکت بود و هیچی نمیگفت تا اینکه یک دفعه از جاش بلند شد و آروم اومد پیشم و گفت:《منو یادت میاد؟》هر چی فکر کردم حتی اسمش هم یادم نمی اومد نمی دونستم اون خواهرم هست یا دوستم یا اصلا شاید همکلاسیم هیچ چیزی یادم نمی اومد دیگه هما رو فراموش کرده بودم و حتی احساسی هم نداشتم من واقعا دیگه فقط به اندازه یک مجسمه ارزش داشتم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هی..ادامشو نمینویسی؟
ادامه داستانت...خیلی بهم کمک میکنه حسی رو دوباره یادآوری کنم؛)
‿︵‿︵‿ زیبا بود لذت بردم🙂💕🤲🏼
رمانم میـבوستے ؟!!!!!
بیا یـہ رماט با ژانر בرام عاشقانـہ בارم
بـہ پیج بالا سر بزن ‿︵‿︵‿︵
ıllıllııllıllııllıllııllıllııllıllııllıllı
♬ ◁❚❚▷↻
ادمین مایل به پین؟!🤍🥺
اگه دوست داری پاک کن:)
خیلی داستانش عالیه🍡🌟
پارت بعد خیلی زود بزار باشه ؟🐝🐝
اینقدر داستانش هیجانبرانگیزه که ۱۰۰ پارت هم براش کمه🍭🍭
خیلی داستان خوبیه
لطفا اگه میشه زود به زود بزار💜💜
ممنون🙃
باشه اگه شد امشب میزارم🙃