
سلام اولین تستم رو ساختم درباره دختری به اسم امیلی اونز هستش که از خاندان اونز هست و فقط امیلی و لیلی توی این خانواده جادو داشتن امیدوارم داستان رو دوست داشته باشید(پارت اول)ناظر عزیز منتشر کن😊
یکی از روز های خنک آگوست، وقتی توی بالکن بودم پاکت سفیدی با جوهر سبز به سمتم پرتاب شد. پاکت رو برداشتم و خوندم. هاگوارتز!خیلی تعجب کردم. امکان نداشت. همیشه هر وقت فیلم هری پاتر رو میدیدم همه تو سرم میزدن که بابا به خودت بیا جادو همش خرافاته! خلاصه الان دیگه میتونستم ثابت کنم که دروغ نمیگم، مخصوصا به داداشم! نامه رو خوندم:
دوشیزه امیلی اونز عزیز شما در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز قبول شده اید. امکان نداشت! بقیه نامه رو خوندم که وسایل و لوازم مورد نیاز و قوانین بود. آخر نامه نوشته شده بود: نکته: باتوجه به اینکه شما ماگل زاده هستید، شخصی جادوگر را برای توضیح به خانواده تان میفرستیم. معاون مدرسه م. مک گونگال زییییییییینگ! پس اومدن. با احتیاط دستگیره در رو گرفتم: اگه همش یه شوخی باشه چی؟ اگه یکی اومده بود منو مسخره کنه و بگه زود باور چی؟ با تمام ترس و وهمی که داشتم، دستگیره رو چرخوندم و در رو تا نیمه باز کردم، اما زود بقیه در رو باز کردم و افتادم زمین. امکان نداشت! حتی اگه هاگوارتز واقعی بود این یکی امکان نداشت. صدای بمش اومد که میگفت: نگران نباشید فقط انگار هیجان زده شده. بعد حس کردم که سرپا شدم و دیگه هیچی حس نکردم... ۳۰ دقیقه بعد...
بدنم بی حس بود. چشمام رو باز کردم و تونستم چیزی که چند دقیقه قبل دیده بودم رو هضم کنم:سوروس اسنیپ، توی خونه ما بود و داشت با والدینم حرف میزد. چند دقیقه بعد نگاه سوروس اسنیپ بهم نفوذ کرد. لبخند ملیحی زد و به والدینم گفت: انگار دخترتون به هوش اومده. پدر و مادرم سرشون رو برگردوندن و لبخند شیرینی بهم زدند و گفتند: تولدت مبارک. چرا نامه هاگوارتز رو نشونمون ندادی؟ بهشون توضیح دادم که به محض خوندن نامه زنگ خونه به صدا دراومد و بعدم که دیگه خودتون میدونین، غش کردم از تعجب. و نیم نگاهی به اسنیپ انداختم. اسنیپ گفت: بله در جریانم خب حالا خانم اونز میتونن برای خرید وسایل با من باشن و من تا پایان سال تحصیلی خانم اونز رو برای تحصیل با خودم به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز ببرم؟ والدینم فورا موافقت کردن و گفتن که زود ساکم رو جمع کنم و پروفسور اسنیپ هم چند دقیقه منتظر باشن. فورا رفتم تو اتاق قلبم داشت تند تند میزد که داداش ضد حالم گفت: الان متوجه شدم که اسنیپ دیوونه وجود داره. قیافش که خیلی داغون تر از فیلمه. ازش م*ت*ن*ف*ر*م! سریع ماژیک مشکی ای رو که اونو چوبدست مجسم می کردم سمت جیمز گرفتم(جیمز داداشمه) جیمز هم دوباره بهم ضد حال زد و شعار میداد: اسنیپ دیوونه! اسنیپ دیوونه! اسنیپ...
و در کمال تعجب ساکت شد. پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم بعله! همون چیزی که میخواستم. اسنیپ بالای سرمون ظاهر شده بود و جیمز هم دیگه داشت قالب تهی میکرد. اسنیپ گفت: خب، دانش آموز من رو هم که اذیت میکنی! هیچ دلم نمیخواد از طلسم های نابخشودنی استفاده کنم. پس نظرت چیه که برگردی تو اتاقت؟
جیمز دیگه رنگش مثل گچ دیوار شده بود. آروم آروم از کنار اسنیپ گذشت و اسنیپ داشت با نگاه دنبالش میکرد. همین که از دیدرسمون دور شد دوید پیش مامان و بابام. من همونجور که داشتم لباس هارو تو چمدون جا میدادم گفتم: واقعا ببخشید هیچ دلم نمیخواست اون حرفای زننده رو از زبون جیمز بشنوی. میدونی کار هر روزشه. از دستش دیگه آسی شدم خوب شد نامه هاگوارتز برام رسید. اسنیپ گفت: طوری نیست. و نگاهی به من انداخت: یادت باشه ابزار الکترونیکی مشنگی تو هاگوارتز کار نمیکنن. فکر آوردنشون رو از سرت بنداز بیرون! و از اتاق بیرون رفت. منم مات و مهبوت نگاهش کردم (چجوری ذهن منو خوند؟)
خب پارت اول تموم شد نظرتونو بهم بگید دنبالم هم کنید ممنون. والش داریم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام عزیزم... خیلی داستان جالب و شیرینی بود تنها چیزی که بنظرم اومد بهت متذکر بشم این بود که اخلاق سوروس اسنیپو که میدونی؟ یکم زیادی سرد و جدی و خشکه، میدونی که چی میگم؟ ولی تو داستان شما انگار از این حالت عجیب خودش یکم دور شده بود وگرنه خیلی زیبا بود و هیچ ایرادی نداشت مطمئنم موفق میشی:)
عاحححح عالیی بوددددددد قندسمشمکشکصگمسذفمدیتژنصنذصپ
ممنوننن
خب این چون شبیه لیلی بوده
متوجه نشدم؟
دوست قدیمی ، به یه دلیلی مجبورم از لیست دوستام حذفت کنم ، تو همیشه دوستمی :) 😥
عالی بود💚🥺
الان با داستانت آشنا شدم💚💙
عالیه...فرند میشی🥺؟
خوشحالم که دوست داشتین🙃💚🖇
حتما😊 به پیجتون سر زدم خیلی پیج عالی ای دارین
مرسییی🖤💙🥺
همچنین💚🖤
واقعااااا عالی بود قشنگم تو واقعا خیلی خلاقیییی:)))))
موفق باشی
ایییییییی
مرسییییی💚🖇
عالییییی مایل به فرند؟
ادامه بدههههه
حتما😊
کف و خ.و.ن قاطی کردم
عاااااااالی بودددددددد❤️❤️❤️