
سلام به همه! خانم ها و آقایان، دختر ها و پسر ها اینشما و این... اولین داستان mbti!
اسکارلت تازه دانشگاه رو شروع کرده بود. شماره اتاق و کتاباش توی یه جعبه بنفش بهش تحویل داده شده بود. باقی وسایلشم توی چمدونش بود. وارد خوابگاه شد. باخودش فکر کرد : (چه عجیب! تو کل خوابگاه فقط 4 تا اتاق وجود داره! توی هر کدوم 2 تا تخت دو طبقه بود، یعنی تو کل خوابگاه 16 نفریم؟!)
رفت به اتاق خودش.یه پسر از قبل اونجا بود. حدس زد که اون یکی از هم اتاقی های جدیدشه. خودشو معرفی کرد : ( سلام من اسکارلت هستم.) پسر هم گفت : ( خوشبختم. منم سونم.) بعد با هم دست دادن. یهو اسکارلت یه جور شوک الکتریکی تو دستش حس کرد.
بالافاصله فهمید چی شده. سون این وسط داشت قاه قاه می خندید. اسکارلت یه لبخند شیطانی زد و بعد ، طوری دست سون رو فشار داد که دستگاه شوخی که هیچ، دست بنده خدا خرد و خاکشیر گشت! اسکارلت : ( دیگه تا عمر داری سر من کرم نخواهی ریخت.) وسپس درحالی که یه آهنگ گنگ داشت پخش میشد نمی دونم از کجای کتش یه عینک آفتابی در آورد، زد به چشمش و عین این فیلم اکشنا پشتشو کرد به سون و راهشو کشید رفت طرف یکی از تختا.
مدتی بعد از اینکه وسایلشونو چیدن یه دختر به اسم گون و یه پسر به اسم سیمون بهشون ملحق شدن ، که اگه کارت دانشجویی نبود اسماشونو نمی فهمیدن. سیمون رفت تخت بالا ی اسکارلت و شروع کرد به چیدن وسایلش. ولی گون به محض اینکه اومد رفت رو تخت بالای سون و خوابید.
کمی بعد تصمیم گرفتن برن یه سر و گوشی آب بدن. وارد راهرو شدن.یهو از بلند گویی که گوشه دیوار بود صدای یه خانم بلند شد : ( سلام دانشجو های رشته روان شناسی. من در این ترم سنسه ی شما هستم. باید یه سری موارد رو به اطلاعتون برسونم. لطفا وارد اتاق کنفرانس بشید.)
خب طبعا اونا گوش کردن. سنسه اونجا منتظرشون بود. سنسه : ( سلام به همه. من النا هستم. سنسه ی جدیدتون. همچنین نویسنده داستان. امروز راجع به یه سری چیزا براتون توضیح میدم. اول از همه تستی که موقع پذیرش ازتون گرفتیم یادتونه؟ خب بهش همتون میدونین چیه؟ همه: Mbti
النا : ( خب خوبه که میدونین. ما 16 تا دانش آموز انتخاب کردیم که بیشترین سازگاری رو با تایپشون داشتن. و قراره علاوه بر درس خوندنتون با آزمایش های سناریویی کمک کنین. همچنین اینکه به دلیل کمبود بودجه قراره از شما فیلم بگیریم و سریال بسازیم که یه ذره در آمد گیرمون بیاد.)

النا : ( خب لطفا یونیفرم هاتونو بپوشید و آماده شید!) کمی بعد رفتن بیرون و لباس پوشیدنو شروع کردن. لباس دخترا : ( یه شونیز سفید، یه کت بنفش و یه دامن سیاه. پسرا : ( همون لباسا ولی به جای دامن شلوار سیاه (عکس بالا الناست)
النا : ( خب می تونید برین مممنون بابت وقتتون!) اسکارلت : ( سنسه به نظر آدم خوبی میومد. ولی باقی تایپا کجان؟) خیلی زود جواب سوالشو گرفت. چون وقتی داشتن میرفتن تو جلوی در اتاق کناریشون 4 نفر دیگه رو دیدن.--------------------------
برای این داستان زحمت کشیده شده. پس لطفا لایک کنید و کامنت بذارید. اگه لایکا به 10 و کامنتا به 5 برسه پارت بعد میذارم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چهارشنبه شد بزار دیگ
چرا نمیذاری
سلام دوستان ببخشید من کلاس باید میرفتم به نت دسترسی نداشتم نتونستم نوشته رو پست کنم. الان دارم میکنم
سون entp
اسکارلت entj
سیمون intj
گون intp
آفرین! همش درسته! بابت همین پینت میکنم
مممنون بابت کامنتاتون! پارت بعدی چهارشنبه میاد
سون istp عه
گون intp
پارت بعدی را میخواهیم:)
عکسه باز نشد برام:)
البته حدس میزنم مشکل از تستچی باشه چون چند روزه برام خیلی گیر میکنه
.....
....