

صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم بعد رفتم پایین.ادری:چه عجب از خواب بیدار شدی.لباس بیرون تنش بود.مری:جایی میری؟آدرین:آماده شو ساعت ۱۰ با شرکت مقابل قرار داریم.سریع دویدم تو اتاقم لباس پوشیدم وسایل آرایشی رو ریختم تو کیفم و ده بدو.سوار ماشین شدم تا آدرین داشت رانندگی میکرد یکم آرایش کردم(لباس اسلاید)سریع رفتم داخل.رفتیم دم میز منشی.آدرین:ببخشید آقای تامسون هستن؟لایلا:(منشی)وقت قبلی دارید؟مری:بله من مرینت هستم مرینت آگرست طراح مد.لایلا:بله بفرمایید.رفتیم دمه در و دوتا تقه به در زدم._بفرمایید.وارد شدیم ی پسر که میخورد ۲۵-۲۶ سالش باشه پشت میز نشسته بود.مری:سلا اقای تامسون.روی صندلی نشستیم.هوگو:میتونم به اسم صداتون کنم؟آدری:البته.مری:من مرینتم.هوگو:خب مرینت(روند مسابقه رو توضیح میده)
آدرین:منون از توضیح کاملتون حالا با اجازه ما میریم.بعد دستم رو کشید و رفتیم بیرون.مری:این چه کاریه.آدری:اصلا از مدل حرف زدنش باهات خوشم نیومد_😂😂+نخند.سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم وقتی رسیدیم دوباره دستم رو کشید و باهم رفتیم اتاق من.مری:آدرین داری چیکار میکنی تو که نمیخوای با دختر عموی گرامیت کاری بکنی؟آدری:چرا نخوام؟بردم عقب و له دیوار تکیم داد و قبل اینکه فرصت کنم حرفی بزنم منو 💏💏انقدر ادامه داد که نفس کم آوردم و از هم جدا شدیم.از اتاق بیرون انداختمش و رو تخت افتادم.این چه اتفاقی بود.اصلا انتظارش رو نداشتم اشکام سرازیر شدن نمیدونم چقدر طول کشید تا خوابم برد ولی برای بهتر شدن حالم بهش نیاز داشتم.ساعت ۴ بعد ظهر بیدار شدم.سعی کردم معمولی باشم انگار اتفاقی نیفتاده.از اتاق رفتم بیرون که صدای داد و بیداد آدرین رو پشت در اتاقش شنیدم.انقدر بلند بود که مجبور شدم سرم رو از در فاصله بدم.نمیفهمیدم چی میگه فقط بین حرفاش اسم چند نفر رو برد:هوگو نینو زن عمو و...اصلا معلوم نبود با کی حرف میزنه.متوجه شدم تلفن رو قط کرده واسه همین سریع از پله ها دویدم پایین.

آدرین:ی هودی سفید پوشیدم و رفتم پایین:مرینت آماده شو میریم بیرون.چیزی نگفت و رفت اتاقش بعد ی مدت اومد بیرون واقعا خوشگل شده بود.(اسلاید)رفتیم لب دریا.مرینت خیلی به دریا علاقه داشت و من اینو خوب میدونستم.از ماشین پیاده شد مهلت نداد حرف بزنم و دوید تو آب_آروم کوچولو مریض میشی+نخیر مریض میشیم.و کشیدم تو آب.انقدر آب بازی کردیم که دیگه نفسمون گرفت.آدری:هوا داره سرد میشه بیا برگردیم خونه.مری:اهوم.رسیدیم خونه.مرینت:گشنمون شده بود واسه همین پاستا درست کردیم و شروع کردیم به خوردن که زنگ درو زدن.
رفتم درو باز کردم.نینو بود اما صورتش پف کرده بود و چشماش قرمز بود.مری:نی..نینو حالت خوبه اینجا چیکار میکنی؟نینو:حالم خوبه میخوام با آدرین حرف بزنم.آدرین:مری برو اتاقت من بعدا بهم میگم چی شده.رفتم اتاقم یکم صبر کردن ولی نه من نمیتونم رفتم بیرون ببینم چی شده که دیدم هیچکدوم نیستن.که متوجه شدم آدرین تو بالکنه با موهای به هم ریخته دستاش رو از نرده آویزون کرده.دیروقت بود با خودم گفتم فردا ازش میپرسم چی شده و رفتم تو اتاقم خوابیدم.آدرین:رفتم اتاقم و درو بستم.سعی میکردم آروم گریه کنم اما نمیشد به هق هق افتادم.اینجوری از دست دادن خاله سابین، اونم وقتی تازه برگشته بودم خیلی سخت بود.《پرش زمانی به فردا》رفتم دم اتاق مرینت:مری آماده شو بریم بیرون+من با تو جایی نمیام_نمیخوای بدونی چی شده.+چرا میخوام برو بیرون لباس بپوشم.لباس پوشیدم بعد رفتیم سوار ماشین شدیم.《خونه مری》چی خونه؟رفتیم در زدیم آلیا درو باز کرد.چشماش پف کرده بو و لباس سیاه تنش بود در واقع همه لباس سیاه تنشون بود.+چی چی شده آلیا چه خبره؟چیزی نگفت.رفتیم داخل که یهو بابام کشیدم تو 🫂.+چی شده جواب منو بدین.تام:مامانت .....چی نه نه نه امکان نداره.دویدم اتاقم و شروع به گریه کردم.
برید اسلاید بعد
به خواطر درس ها نمیتونستم پارت بدم الانم چون ثرما خوردم و مرخصی ام پارت دادم پس نریزید سرم گنا دالم😁
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ناظرش من بودم :>
پین؟
پارت بععععععععععدددددددددد
چشم چشم
سلاممم خوبی زندگیم؟🙂💔
خوبم ولی کامی ژان اینجوری مهربان بودن به تو نمیاد 😁
نچ نچ ببین من هم بت احترام بزارم خودت تعجب میکنی😐✋🏻
😁😁😂
پارت بد کوشش؟
درس دارم حالمم خوب نیست(ریه هام عف.ون.ت کرده)وقت نکردم ولی به زودی میزارم😁😁
بگردم خوبی؟🥺💚
باشع خودتو اذیت نکن🥺💜
آره خوبم ولی هرچی میزارم رد میشهههه😬😬
بل بلع:/
😁
عالییی