••♡••♡
با صدای آلارم ساعت بیدار شدم... ساعت 7:45 بود... باید صبونه میخوردم و میرفتم سمت کمپانی بیگ هیت چون من واسه اون کمپانی تست داده بودم و باید میفهمیدم که جواب چی شد... خوشبختانه تهیونگ هم تو همون کمپانیه شاید ببینمش
لباس پوشیدم (لباس بالا) و میکاپ کردم و سوار ماشینم شدم(ماشین بالا) و رفتم سمت کمپانی... رفتم داخل و عمو بنگ پی دی رو دیدم که داشت میومد... ☆اوووو آ.ت خیلی برات خوشحالم تو قبول شدی. +یسسسس ☆میخوای میکاپ آرتیست کدوم گروه شی؟ +بی تی اس ☆حالا کدوم یکیشون؟ +اگه میشه تهیونگ ☆حتما برات میزارمش +ممنوووننن
یهو دیدم یکی دستشو گذاشت رو شونم و برگشتم ببینم کیه... اون... تهیونگ بود -میکاپ آرتیست من هان؟ +آررررهههه محکم بغ.لم کرد بردم تو هوا منم دستمو باز کردم مثل یه پرواز بود... که یهو جونگ کوک اومد... ~اهههممم ایشون کین تهیونگ جان؟ -میکاپ آرتیستمه ~میکاپ آرتیست و بغل میکنی؟ -در واقع... دو.س.ت دخ.ترمم هست به طور تعحبی به تهیونگ نکاه کردم و گونه هام سرخ شد ~خوشگله.تبریک میگم بهت
جونگ کوک رفت... +چرا بهش گفتی دو. ست دخ ترتم؟ -چون امروز میخواستم ازت بپرسم... +چیو؟ -میشی تنها کسی که دارم و تموم زندگیم میشی؟ +او مای گاد آره یه بار دیگه بغلم کرد...
من همین الان میمیرم خداحافظ
خیلی داستانت قشنگه
...
مث ک فق شانس ما ریده🗿💪🏼
هعی🥲
++
شت چه ژازاب خدا شانس بده........ :/
😂
خیلی قشنگ بود فقط...
خیلی زود عاشقش نشد؟خیلی زود اعتراف نکرد؟
از وقتی همدیگه رو دیشبش دیدن عاشقش شد
ولی نظرم زود اعتراف کرد.
خدا از شانس ها به منم بده🥲