
خب سلام بالاخره اومدم با پارت جدید امیدوارم خوشتون بیاد🙃
وقتی اومدم خونه یک حسی رو داشتم که تاحالا نداشتم حس میکردم همه راه ها بسته شده ولی از یک طرف هم حس میکردم که هر چقدر هم که سخت باشه باز حداقل آیوزا رو دارم مثل همیشه رفته بودم توی فکر که با صدای زنگ در به خودم اومدم از اونجایی که هیچکس خونه نبود بجز من پس انتظار داشتم که خانوادم باشه ولی پشت در هیچکس نبود...دست و صورتم رو شستم و رفتم تا به تکالیفم برسم ولی اصلا حال و حوصلش رو نداشتم تا خواستم برم و به تکالیفم برسم که گوشیم زنگ خورد
آیانا بود ولی نمیدونستم جواب بدم یا نه چون میدونستم الان قرار هست راجب چی صحبت کنه و منم اصلا الان حوصله مشکلات اون و کانر رو نداشتم ولی خب جواب دادم چون هر چی نباشه من بهش قول داده بودم که تا آخر این مسیر باهاشم با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و گفتم:《سلام چه خبر؟خوبی؟》گفت:《خوب باشم؟چرا باید خوب باشم؟》از لحن صحبت کردنش فهمیدم اوضاع خیلی بد تر از چیزی هست که فکرش رو میکردم و گفتم:《بیخیال حالا که رئیس شورا شده که دلیل نمیشه دیگه بهش نرسی》گفت:《چی داری میگی تو من که به خاطر اون ماجرا نگران نیستم》گفتم:《خب پس چی شده؟》
گفت:《مگه پیامم رو ندیدی که گفتم کانر قرار هست امشب بیاد خونه ما》همه این ها داشت خیلی سریع اتفاق می افتاد اول که ماجرای رئیس شدن کانر و حالا هم این مهمونی با اینکه دلم میخواست گریه کنم ولی سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم و گفتم:《جدی میگی خب اینکه خیلی خوب هست پس چرا نگران هستی؟》آیانا گفت:《میدونم شانس بهم رو کرده ولی اگه امشب خراب کنم دیگه کارم تموم هست》و بعد گفت:《میخوام امشب تو هم به این مهمونی بیای چون من که مشخصه بدون تو خراب میکنم》
نمیدونستم چی بگم ولی میدونستم که اگه قبول نکنم اشتباه بزرگی کردم گفتم:《ببین تو خودت بهتر از پسش برمیای و احتیاجی به من نداری ولی برای اینکه راحت تر باشی قبول میکنم و میام》آیانا گفت:《ممنون که همیشه هوام رو داری》و بعد خداحافظی کرد از الان رفته بودم تو فکر مهمونی و از اونجایی که آیانا خانوادش پولدار بودن عملا من یک شخص اضافی بودم ولی هر جوری که بود باید میرفتم...(شب) کمتر از یک ساعت به مهمونی مونده بود و من هنوز از لحاظ روحی آماده نشده بودم، نمیدونستم اونجا اگه کانر سر صحبت رو باز کنه باید چی بگم و استرس گرفته بودم ولی دل به دریا زدم و همینجوری مثل همیشه بودن برنامه ریزی رفتم... وقتی مهمونی شروع شد اولین کسی که اومد پیشم آیانا بود گفت:《وای از همین الان استرس گرفتم اصلا نمیدونم پدر و مادرم برای چی این مهمونی رو گرفتن》
من از همون لحظه ای که آیانا گفت امشب یک مهمونی گرفته و کانر هم دعوت هست فهمیدم که احتمال اینکه من به کانر برسم از یک درصد هم کمتر هست ولی خب عشق چیزی هست که وادارت میکنه برای همون یک درصد هم بجنگی دومین نفری که اومد پیشم آیوزا بود و بعد از سلام و احوال پرسی گفت:《فکر نمیکردم تو هم بیای》گفتم:《خب چه کنم دیگه منم اومدم》تا اینو گفتم محکم بغلم کرد و داخل گوشم گفت:《میدونم برای چی اومدی ازت ممنونم که انقدر دوستش داری》دیگه زبونم بند اومده بود و واقعا هیچ حرفی جز یک لبخند نمیتونستم بزنم و همین که آیوزا رو داشتم خودش معنی اون یک درصد رو برام زنده میکرد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)