

راوي : بعد از رفتن مين سو كم كم همه از بهت خارج شدن . رعنا: ( پدرش فوت كرده ؟؟ ) ماني : مادرش تركش كرده و عمو رو بين وقتي مين سو ٤ سالش بود ترور شد . همه وحشت كرده پرسيدند : ( چيييي ؟) ماني : ( عمو رو بين وقتي مين سو ٣ سالش شد به عنوان وارث خاندان كانگ انتخاب شد از طرف رئيس ، همه خيلي تعجب كردن كه كوچيكترين فرزند رئيس كانگ قراره همه چيز و صاحب بشه . ميدونيد كه رئيس سونگ فرزند ارشد هستن ولي رئيس فكر مي كرد عمو رو بين بهتر ميتونه انجامش بده و البته حق هم داشت ، عمو هر كاري كه رئيس بهش ميداد رو بهتر از همه انجام مي داد. ولي يك سال بعد از انتخاب شدن ، عمو وقتي داشت از شيريني فروشي برميگشت و شيريني مورد علاقه مين سو تو دستش بود ترور شد . مين سو تا ١٣ سالگي با رئيس زندگي مي كرد ولي رئيس نميخواست آخرين خاطره ي عمو روبين هم چيزيش بشه چون قاتل با همه ي سعي رئيس هرگز پيدا نشد پس اون و به آمريكا فرستاد . مين سو هم يه ١٢ سالي كره نبود . بعد از برگشت هم سهام هيوندا رو خواست. آخه قبلا قرار بود براي پدرش بشه . اخبار هم گفتن ممكنه دژاوو بشه چون عمو رو بين هم قبل از انتخاب شدن به عنوان وارث سهام هيوندا رو گرفت . همه وحشت كرده و متعجب بودند. رعنا حالش از خودش به هم مي خورد . چگونه توانسته بود مين سو را رها كند ؟؟ بعد از كمي صحبت به سمت خانه راه افتادن . قرار بود از فردا همه كارشان را شروع كنند و البته قرار شده بود هر دو برادر در عمارت عمر زندگي بكنند . ( عمارت خانواده ماني )

( روز بعد ) راوي : بعد از بيدار شدن به سمت محل كاري كه عمر برايشان پيدا كرده بود رفتند. ماني هم باهاشون بود انگار دوستانش در آنجا كار مي كردند . وارد كمپاني هايب شدند . پشت ماني وارد آسانسور شدند و به طبقه آخر رفتند . وقتي نزديك يك اتاق شدند صداي موسيقي مي امد . ماني : ( خب قبل از وارد شدن ، تا جايي كه فهميدم از بي تي اس خوشتون نمياد ولي قراره مدير برنامشون بشيد و خب پس بهتره باهاشون كنار بياييد . الان خواهرتون هم يه نيو آرميه و پدرتون به نظر باهاشون اكي شده . ) دوقلو ها با بهت به ماني كه در و باز كرد و به پسرا كه در حال تمرين كردن بودن نگاه كردن . پسرا بعد از صحبت با ماني و دوقلو ها ، هر دو رو پيش پي دي نيم بردند . و كار دوقلو ها شروع شد .
جي كي : بعد از تمرين به سمت اتاق استراحت رفتيم. داشتيم به شام فستا نزديك مي شديم و يكم درباره ي تصميمي كه گرفته بوديم نگران بوديم . بعد از نشستن هر كي به كار خودش مشغول شد . منيجر هاي جديد هم امدن و نشستن ، انگار زياد از ما خوششون نمي امد ، بهتر فاصله ها هم حفظ ميشد . هي دستم ميرفت به مين سو زنگ بزنم ولي هي استرس مي گرفتم . اهههههه . با حرفي كه شوگا هيونگ زد كم مونده بود سكته بزنم . : ( خب زنگ بزن ديگه . انقدر نگاهت كرديم ، حالم بد شد . ) رادوين: ( چي شده ؟؟ ) جيمين : ( ايشون چند روزيه كه بعد از چند بار ديدن يه دختري كه رفيق مانيه تو دورهمي ها از دختره خوشش امده ولي خب نميدونه چطور بگه . ) نامجون : ( چند روزه بيشتر از خودش استرس كشيديم پس خودمون دست به كار شديم . ) رادين : ( حالا اسم دختره چي هست ؟؟ ) ته ته : ( مي شناسيدش ، كانگ مين سو . ) راوي : تا رگ غيرت دوقلو ها امد تكوني به خودش بده در زده شد . ببخشيد پسرا ولي اين براي كوك امده ، و شيريني مورد علاقه كوك رو به همراه نامه اي بهش داد . يهو همه ي پسرا با گوشي شروع به فيلم گرفتن كردن . جي هوپ : ( خب بخونش ديگه . ) جي كي شروع كرد نامه رو با صداي بلند خوندن . متن نامه : ( خب سلام كوكي ، ميدوني خواستم زوج ما متفاوت باشه پس قل از تو من مي خوام حركت بزنم تا ثبت بشه ، من خيلي دوستت دارم ، نميگم عاشق شدم چون عشق شايد سريع تموم بشه يعني همون جوري كه سريع امده هم بره ولي خيلي دوستت دارم … ) با تعجب گفت ادامه نداره ، اين كيه ؟؟ در باز شد و ماني گفت : ( ادامش اينجاست . ) و وقتي كنار رفت مين سو جلو امد و با رز مشكي تو دستش گفت : ( كاپلم ميشي مستر جئون ؟؟ ) قيافه كوك انقدر مسخره شده بود كه صداي خنده ي همه رو در اورد حتي دوقلو ها . كوك دستش و باز كرد و مين سو به سمت كوك دويد و بغلش كرد . آروم پسرا بيرون رفتن تا اون ها راحت باشن .

راوي : آن روز هم تموم شد و بعد از برگشت دوقلو ها و خوردن شام ، در اتاق تشيمن نشستند و درباره ي اتفاق ها صحبت كردند . رعنا : ( خب امروز چطور بود ؟؟ ) رادوين: ( خوب بود . منيجر بي تي اس شديم و شاهد دوست شدن خواهرمون با جي كي شديم. ) علي : ( چي ؟؟ يعني چي ؟؟ ) رعنا: ( ديگه چي ؟؟ چه دوستي اي ؟؟ ماني تو ميدونستي ؟؟ ) ماني : ( معلومه . نقشه خودمون بود . ) رعنا : ( اين دختر فقط ٢٥ سالشه . براي چي بايد بدون نظر خانواده اين كار و بكنه ؟؟ ) جنا : ( وا رعنا جان اين چه حرفيه ؟؟ اين دختر ميتونه هر كاري بخواد بكنه . وايي ولي من خيلي خوشحال شدم . نه عمر ؟؟ ) عمر : ( راسش منم خيلي خوشحالم . به نظرم جفتشون هم و خوشحال مي كنند . ) اون شب هم تموم شد و فردا برنده رقابت معرفي مي شد . ( نشيمن )

( صبح ) * : ( خودم ) بعد از بيدار شدن و آماده شدن به سمت پايين حركت كردم . تا امدم وارد اتاق غذا خوري بشم با شنيدن صداها ايستادم . سونگ : ( اگه امروز هم موفق بشه كارمون تمومه . ) سو بين : ( رو بين هم همين طور وارث شد . ) داهي : ( پس اگه لازم شد بايد كاري كنيم دژاوو بشه ؟؟ ) هيون : ( من انجامش ميدم اگه لازم شد . درست مثل ٢٢ سال پيش . ) پس بگو نقشه دارن . درست مثل ٢٢ سال پيش و حتي قبل ترش . ( اتاقم )
* : به سمت اتاق كار رفتم . همه منتظر بودند. رئيس : ( من كارهاي هنري كه درست كرديد رو به چند نفر از بهترين هاي جهان نشون دادم و اون ها نتيجه رو مشخص كردند . ) يانگ : ( و برنده كيه پدربزرگ ؟؟ ) رئيس : ( برنده مين سو است. مين سوا گالري و نمايشگاه و بايد تا قبل از كنسرت بي تي اس در بوسان تموم كني . باشه ؟؟ ) * : ( بله متوجه شدم . ممنون ، نااميدتون نميكنم . )
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
محححشررررررررر
خيلي ممنون . 💜💜