
ناظر لطفا رد نکن .

یک توضیح کوتاه درباره ی عمارت کانگ. برای اینکه بهتر تصور کنید . توضیح ها : // سبز : باغ شمالی . /// زرد : پارکینگ عمارت . //// زرد : جاده رسیدن به ورودی عمارت . /// بنفش : محل استخر ، زمین بسکتبال و والیبال و فوتبال و گلف . // آبی : محل سوارکاری .
( یک هفته بعد ) سئول ، کره جنوبی . رعنا : با استرس از هواپیما خارج شدیم . دوقلو ها هنوز هم راضی نبودن ولی انگار هر دوی آنها ندیده مین سو را دوست داشتن و گفته بودن فقط به خاطر دیدن او در ایران نمی مانند . البته این حرف ها را فقط جلوی من و رز گفته بودن ، جلوی پدرشان که جرئت نداشتن . در و دیوار و بیلبوردهای فرودگاه پر از عکس های بی تی اس بود . انگار آلبوم جدید داده بودند که حسابی ترکونده بود و همه از رکورد های جدید پسرهای بی تی اس حرف می زدن . فکر میکنم هیچ کدوم از ما پنج تا باور نمی کردیم که این پسر ها از همه ی سنین طرفدار داشته باشند و اینگونه افتخار کشورشان باشند . رز : ( بابا شاید اخبار ایران درست معرفیشون نمی کرد . دیدی همه چقدر از رفتار خوب و تلاششون حرف می زدن ؟؟ نمیشه در موردشون تحقیق کنم و یه گوشی جدید داشته باشم ؟؟ ) دوقلو ها تا امدن مخالفت کنن علی گفت : ( در موردش فکر میکنم و شب بهت میگم ولی منم الان با حرف هایی که شنیدم دیگه حس بد قبلی رو بهشون ندارم . ) رز با خوشحالی ممنونی گفت . ولی دوقلو ها ناراحت بودن . علی : ( عمر اون جاست با خانومش جنا . ) رادین : ( این اولین باره که عمو و خانوادش و میبینیم . چقدر شبیه اید بابا . ) رادوین : ( راستی بچه هم دارن ؟؟ ) علی : ( آره تا جایی که فهمیدم یک پسر به اسم مانی دارن . هم سن شما دو تاست . ) به آنها رسیدیم و بعد از رفع دلتنگی به سمت ماشین حرکت کردیم .

راوی : در ماشین نشستند و گرم صحبت شدند . رز از بی تی اس پرسید و عمر با در جوابش گفت : ( داریم میریم پیش کسی که باهاشون رفیقه و از شانست پسر عموتون مانی خان هستن . ) همه تعجب کردند . و رز انگار بهش خبر عالی داده بودن که اینکونه ذوق کرده بود . رهنا گاهی فکر میکرد این دختر هیچ وقت بزرگ نمیشه . علی : ( راستی مانی کجاست ؟؟ کجا کار میکنه ؟؟ ) عمر : ( راستش ما چند سال پیش کلی دعوا کردیم که اون کار من و مادرش و ادامه بده و پزشک بشه . ولی اون سر حرفش موند و آشپزی خوند . الان هم کافه داره و از بزرگترین شف های آسیا است . ) رادین : ( چی ؟؟ مگه یه پسر هم آشپزی میخونه ؟؟ ) جنا خندید و گفت : ( مگه چیه ! مین سو همیشه میگه کار مانی از خیلی از شف های اروپا و آمریکا بهتره . ) با آمدن اسم مین سو دست و پاي رعنا شل شد فقط مانده بود جزء كار و بيمارستان با هم رفت و آمد داشته باشند . البته اگه مين سوي او باشد . رادين : ( مين سو ؟؟ اون كيه ؟؟ ) عمر : ( كانگ مين سو . نوه خاندان كانگ . ) رادوين: ( با ماني صميمي است ؟؟ ) جنا : ( صميمي ؟؟ يه چيز فراتر . شبيه يك روح در دو جسم هستن بيشتر . ) علي كمي ترسيده بود ، ورود رو بين به زندگي اش ترسناك بود . رعنا حالش را نميدانست فقط آغوش و بوي دختر عزيزش حالش را خوب مي كرد . دوقلو ها از توضيح جنا خوششان نيامده بود . خواهر كوچكترشان را نديده بودند ولي از الان حس تعصب را در خود ميديدند و هر دويشان مي دانستند كه مين سو مثل رز نيست و اجازه ندارند با او مانند رز حرف بزنند و اما رز از همان لحظه كه حس كرده بود برادر هايش را با تمام سخت گيري ها دارد از دست مي دهد و قرار است آنها را تقسيم كند از مين سو بدش آمده بود . ( رز ) حالا ساده تر در نظر بگيريد .
راوي : بعد از پياده شدن از ماشين به سمت كافه رفتند. عمر و جانا گفته بودند كه بايد به ديدن رئيس كانگ بروند . وارد كافه شدند . جايي شيك ولي صميمي بود . پسري جذاب و خوشتيپ روي صندلي نشسته بود و ماگ قهوه دستش بود . ماني با صداي در كافه سرش را بالا آورد و گفت : ( سلام . خوش امديد. ) عمر : ( سلام . تو بايد ماني باشي . درسته ؟؟ من عمر هستم. عموت. ) ماني با تعجب به استايل خانواده عمويش نگاه كرد . فكر نميكرد خانواده عمويش مذهبي باشند آخه پدر خودش اينگونه نبود . ( ناظر جان قصد توهين به كسي وجود نداره فقط بدبخت مثل هر آدمي اولين باريه كه خانواده عموش و ميبينه و تعجب كرده ) ماني : ( اوه . بله ، درسته . مامان گفته بود . حتما بعد از پرواز تقريبا ٩ ساعته خسته ايد . بفرماييد بشنيد تا من قهوه بيارم . ) بعد از خوردن قهوه و صحبت درباره ي رشته ي بچه ها و برنامه اي كه در كره دارند گوشي ماني تكون خورد كه نگاه همه را به سمت خودش كشيد . پيام از طرف ميون كي بود : ( اخبار و چك كن . ) ماني سريع تلويزيون كافه را روشن كرد و اخبار را ديد . خبرنگار : ( بعد از برگشت كوچكترين نوه ي خاندان كانگ ، كانگ مين سو و گرفتن حق مدريت سهام هيوندا حالا باري ديگر با تصميم رئيس كانگ بزرگ ، كانگ وو بين ، گالري خاندان كانگ با مدريت دو كانديد از اين خانواده كه قرار است با هم رقابتي انجام بدهند باز مي شود . دو كانديد اين خانواده ، تنها دختر و فرزند دوم رئيس كانگ ، كانگ سوبين و كوچكترين نوه رئيس كه از پسر مرحوم ايشان كانگ رو بين است ، هستن . بايد ديد كي برنده اين رقابت مي شود . ) ماني با بهت به اخبار نگاه كرد و علي و رعنا باورشان نمي شد رو بين مرده أست . شايد براي خيلي وقت پيش بود ولي روبين عشق اول و آخرش بود . و بچه ها ، هر سه ي آنها كه رسم خانواده هاي ثروتمند را نميدانستند گيج بودند ولي رعنا وحشت داشت اصلا چرا دخترش بايد براي چيزي كه حتي براي پدرش هم نبوده بجنگد .

راوي : در كافه با شتاب باز شد و نگاه همه به سمت در كشيده شد . دختر زيبا كه كاملا معلوم بود دورگه أست وارد شد ولي بعد از ديدن تلويزيون روشن خيلي كيوت اخم كرد و يه فرد پشت سرش گفت : ( نامرد. بازم بهش زودتر گفتي اوپا . قرار بود خودم خبرش و بگم . ) ميون كي با خنده او را به جلو حركت داد و گفت : ( پس من بردم. بايد بريم خريد . قراره كلي چيز مجاني گيرم بياد . ) ماني با خنده از صندلي بلند شد و گفت : ( بيين كي بازم تركونده . ملكه كانگ مين سو . ) و خودش و ميون كي شروع به تشويق مسخره بازي كردند . رعنا با بهت به چشماني كه رنگ و گيرايي اش را از خودش به ارث برده بود نگاه ميكرد و باورش نمي شد اين دختر زيبا ، دختر خودش باشد . علي هم متعجب بود ولي از طرف ديگر متاسف براي دوران بي پدر و مادر بودن دختر . پسر ها ، دلشان مي خواست مين سو را مانند ماني سفت در آغوش بگيرند و به او بگويند كه دو برادر دارد ولي بيشتر از همه دلشان مي خواست ماني كمي از خواهرشان فاصله بگيرد. و اما رز ، دقيقا نميدانست چه حسي دارد . گيج بود . كمي حسودي كرده بود و كمي خوشحال بود كه خواهر دارد و دارد ميبينتش . ولي حس هر ٥ نفر خانواده درباره ي تيپ مين سو يك چيز بود . متفاوت و كمي … نميدانستند دقيقا چه حسي دارند ولي اگر اجازه داشتند و با كمي با او صميمي بودند به او ميگفتند كمي بهتر لباس بپوشد. و پسر ها اين و به بعد از صميمي شدن موكول كردند . ماني : ( بيا ، گفته بودم عمو و خانوادش ميان كره . ) * : ( سلام مين سو هستم . شنيدم قراره در بيمارستان كانگ كار كنيد . اميدوارم سريع با محيط جوش بخوريد) علي تشكر كرد و مين سو بعد از كمي صحبت با ماني با ميون كي به سمت شركت هيوندا حركت كردند . ( استايلم )
اروم سيگار برگش را خاموش كرد و به دوربين لپ تاپ نگاه كرد . + : ( نقشه آمادس فقط مونده دستور بياد تا كيليد نابود شدن خاندان كانگ زده بشه . ) $ : ( دستور و بهت ميدم وقتي وقتش شد . كم كم هر چهار تا آسم و رو ميكنم و خاندان كانگ بايد براي هميشه با رنگ روشنايي روز خداحافظي كنه . ) + : ( كي اولين آس و رو ميكني ؟؟ ) $ : ( دو روز ديگه وقتي نتيجه ي مسابقه اي كه رئيس كانگ ترتيب داده مشخص بشه . ) + : ( متوجه شدم . من ديگه قطع ميكنم . )
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)