
خب پارت چهارم و نوشتم ولي رد شد !!! نمد چرا حالا . بعدم يهو پر تكليف و امتحان شدم نشد ديگه . والا ناظر جان رمان من تا پارت هاي آخر هيچي نداره .

* بعد از شام و كمي نشستن . رئيس : ( خب ديگه من مي خوام استراحت كنم . مين سوا من و تا اتاقم ببر . ) * : ( چشم . ) بعد از وارد شدن به اتاق خواب و نشستن پدربزرگ روي تخت من هم نشستم . * : ( بله ؟ كاري داشتيد پدربزرگ ؟؟ ) رئيس : ( تو هنوزم با اتفاق هايي كه افتاد سهام هيوندا رو ميخوايي ؟؟ ) * : ( بله . قرار نيست بترسم . اين دقيقا چيزيه كه كسايي كه دستور اين تيتر و دادن مي خوان . راستي شما تونستيد بفهميد كه كار كي بوده ؟؟ ) رئيس : ( معلومه كه نه . چرت تحويل من نده . اگه قرار بود ردش زده بشه تو تا الان فهميده بودي كار كيه . حالا هرچي ، اگه اين جوري فكر ميكني پس حله . ) رئيس : ( جانگ بده امضاء كنه . ) بعد از امضاء كردن برگه ها و گرفتنشون از اتاق بيرون زدم . اوپا : ( چي شد ؟؟ ) * : ( از همين دقيقه سهام هيوندا براي منه . بگيرش پيش تو باشه . ) و بعد به سمت اتاقم راه افتادم . ( اتاق خواب پدربزرگ )

صبح _ * بعد از آماده شدن به سمت باغ بزرگ شمالي عمارت حركت كردم . مي داستم كه در فصل بهار معمولا صبحانه آنجا خورده مي شود . اينم به لطف وجود پر بركت ماني بود. بعد از نشستن سر ميز و سلام دادن شروع به خوردن كردم . يانگ : ( آماده شدي !! جايي ميري ؟؟) * : ( آره بايد برم جلسه ، آخه ديشب پدربزرگ سهام هيوندا رو بهم داد . ) قيافه هاشون ديدني بود . بعد از اينكه جمله ي سنگينم و بالا و پايين كردن كم كم بهم تبريك گفتند . منم سريع بعد از خداحافظي سوار ماشين شدم . نگاه اوپا بهم كافي بود تا از خنده منفجر بشم . ( ميز غذاخوري در باغ شمالي . فقط ميز غذاهوري چوبي در نظر بگيريد . )
جي كي : بعد از آماده شدن و رفتن به كمپاني . داشتيم به سمت اتاق تمرين ميرفتيم كه يكي از استف ها گفت پي دي نيم باهامون كار داره . در زديم و وارد شديم . پي دي نيم : ( صبح بخير . آماده باشيد ميريم جلسه هيوندا . ) وقتي هم پرسيديم چرا فقط گفت يكي از سهام دار ها عوض شده . كوك : ( چرا يكي بايد سهام بفروشه اونم الان كه با نزديك شدن به جام جهاني قراره سود كنن ؟ ) نامجون: ( نميدونم ولي مي فهميم. ) بعد هم به سمت شركت هيوندا حركت كرديم .

كوك : نشسته بوديم و آماده ي ورود سهام دار جديد بوديم . تا همون آرمي يا مين سو وارد شد . بعد از احوال پرسي با چانگ مون كو ( رئيس هئيت مديره هيوندا موتور گروپ ) و پي دي نيم در راس ديگه ي ميز نشست . * : ( شما چطوريد پسرا . شرمنده مجبور شديد از كارتون بزنيد و بياييد جلسه . ) نامجون : ( سلام . اين چه حرفيه ! ولي شما با ما چي كار داشتيد ؟؟ ) * : ( خب جزء اينكه شما سفير برند هيوندا هستيد . مي خوام درباره ي جام جهاني هم حرف بزنم . قبول مي كنيد آهنگ جام جهاني شركت هيوندا رو بسازيد ؟؟ ) نامجون: ( خب ما قبلا دربارش صحبت كرديم و قبولش ميكنيم . ) * : ( خوبه . خيلي ممنون . ) بعد از توضيح درباره ي اينكه چطور سهام دار جديده و برنامه ي موزيك و ظبط و … بلند شديم و خداحافظي كرديم . پي دي نيم : ( خيلي خوبه كه اينجا پيش پدربزرگتي. اگه پدرت بود بهت افتخار مي كرد . ) رئيس چانگ : ( معلومه ولي وو بين هم خيلي بهش افتخار مي كنه . ) * : ( خيلي ممنون . منم خيلي خوشحالم كه برگشتم خونه . راستي هر جفت شما هنوز مثل ١٢ سال پيش جوون مونديد. ) هر سه تاشون خنديدن و بعد از رفتن مين سو هر دوشون آهي كشيدن . ما هم با تعجب به اون دو نگاه ميكرديم . شوگا : ( مگه شما هم و ميشناسيد ؟؟) پي دي نيم : ( معلومه . هر دوي ما از دوست ها رئيس كانگ وو بين بوديم و به دنيا امدن هر سه تا بچه شو ديديم . مين سو زيادي شبيه رو بين شده . ) جيمين : ( من نفهميدم اين كجاش بده ؟؟ ) رئيس چانگ : ( معلومه . اون برنگشته كه فقط نوه ي خوبي باشه . مثل رو بين تو چشماش برق خواستن وراثت و ميبينم و هر دوي ما و حتي وو بين هم ميدونه كه اون چي مي خواد و براي چيزي كه مي خواد هر كاري مي كنه . ) با بهت به هم نگاه كرديم و ديگه چيزي نگفتيم . ( استايلم )

* : ( بعد از اينكه از جلسه بيرون زدم سوار ماشين شدم . ) * : ( اوپا زود برو سمت مركز خريد ، بايد براي ماني خريد كنم . راستي نميدوني چقدر از نزديك قشنگ تر و جذاب تر بودند. ) تا رسيدن به مركز خريد همين جوري پشت هم از پسرا مي گفتم . و مثل هميشه اوپا هم بهم گوش ميداد . ((نميدونم من معمولا پيش بقيه زياد هيجاني يا پرحرف حرف نميشم ولي وقتي به ماني و اوپا و سه چهار تا ديگه از افراد نزديكم ميرسم كلا فرق ميكنم . نميدونم خب همه يك منطقه امن دارند شايد منطقه امن منم پيش اوناست. )) * : ( راستي اوپا . از اخبار چه خبر ؟؟ ) اوپا : ( هيچي . همون طور كه پيشبيني مي شد . همه از اين تصميم تعجب كردن . به خصوص كه از همين سهام همه چيز شروع شده بود . ) به خونه ماني رسيديم و به طور عجيبي پسر ها هم اونجا بودن . كلي گفتيم و خنديديم و من و پسرا از هم شماره گرفتيم . حالا اون قسمت كه بعد از رفتن اعضا كم مونده بود ماني و اوپا رو كر كنم فاكتور بگيريم . در كل شب خوبي بود و با اعضا تقريبا صميمي شدم . ( خونه ماني )

تهران ، ايران : رعنا: بعد از شام همه توي اتاق نشيمن نشسته بودن و حرف ميزدن . بعد از برگشت به ايران ازدواج كردن و صاحب يك دختر شدم كه اسمش و رز انتخاب كرديم. رز با تلاش زياد پدرش و راضي كرد كه آشپزي بخواند و الان هم دانشجو بود . دوقلو هايم هم هر دو مدريت خوانده بودند و در شركتي كار مي كردند و مين سو ، حتي نمي دانستم چه شكلي شده است. هر شب از خدا مي خواهم حال خودش و پدرش خوب باشد و من را ببخشد . بعد از بلند كردن سيني چاي به سمت نشيمن رفتم و نشستم .علي گفته بود مي خواهد حرف مهمي بزند و من نميدانم چرا استرس داشتم . علي : ( خب حرفم اينه ، قراره بريم كره زندگي كنيم . ) همين جمله كافي بود تا تمام دنيا رو سرم آوار شود . رز با بهت گفت : ( كره ؟؟؟ كشور بي تي اس ؟؟؟ ) دخترم بي تي اس را نميشناخت ، پدر و برادر هايش هنوز بهش اجازه نداده بودند كه گوشي لمسي داشته باشيد و اين براي سن او زياد جالب نبود . فقط از اخبار ايران نامشان را شنيده بود . خيلي دوست داشت درباره ي آنها بداند ولي برادرهايش از آن گروه متنفر بودند. با خودم فكر ميكنم شايد من مادر بدي هستم كه دخالت نمي كنم و چيزي نمي گويم. اصلا من دارم چي ميگم معلومه كه مادر بديم من مين سو را رها كرده و آمده بودم . رادين : ( مگه نگفتم انقدر اسم اين گروه رو نيار . آدم هاي جالبي نيستند . ) رز : ( شرمنده . ) ( رعنا ) بچه ها فقط اگه بازيگر بود ديگه نميدونم من زياد ايراني ها رو نميشناسم .

علي : ( بله قراره پيش عمويتان برويم. در بهترين بيمارستان آسيا يعني بيمارستان كانگ كار ميكنه . ) رادين : ( اما پدر قراره اونجا چي كار كنيم ؟؟ ) رادوين : ( اصلا چه جوري قراره اونجا زندگي كنيم ؟؟ كار چي ؟؟ ) من فقط يك چيز را ميدانستم فقط يك بيمارستان قدرتمند در آسيا وجود داشت كه همچين نامي داشته باشيد و آن براي خانواده ي همسر سابقم بود . علي : ( همه چي هماهنگ شده . من به عنوان حسابدار در بيمارستان كانگ مشغول به كار ميشم . و شما دو تا هم چون مدريت خونديد قراره تو يكي از كمپاني هاي بزرگ كره كار كنيد . ) قرار شد هفته ي ديگه از ايران خارج شويم . قرار بود بچه ها همه چيز رو بفهمن پس قبل از وارد شدن به كره بايد خودم تعريف مي كردم . امدن تا بلند بشن كه گفتم بشينيد بايد يه چيزي رو بگم . علي : ( لازم نيست بگي اگه ناراحت ميشي . ) رعنا : ( تو هم اين و نميدوني ، خب من بعد از جدا شدن از پدر دوقولو ها براي تحصيل به كره رفتم . در اصل پدرم فقط به خاطر آبرويش اجازه داد . دوقولو ها موندن و من رفتم . اونجا با يه پسر كره اي آشنا شدم . عاشق شدم ، براي اولين بار ولي پدرم راضي نبود . البته پدر اونم راضي نبود . شايد حق داشت خاندان اون كجا و خانواده من كجا !! بعد از اصرار هاي زياد ما ازدواج كرديم ولي با دو شرط . اول : دوقولو ها بايد پيش پدر من ميموندن در واقع اين شرط پدربزرگتون بود . نمي خواست پسرا با فرهنگ اونا بزرگ بشن . البته رو بين بهم گفت كه حتما اون ها رو مياره پيش خودمون . البته بعد از عملي شدن شرط پدر اون . شرط دوم اين بود كه اگه رو بين بخواد دوقلو ها رو وارد كره بكنه اول بايد پدر بشه چون رو بين مي خواست اسمتون و وارد شناسنامه ي خودش بكنه و رئيس مي خواست فرزند سومش وارث داشته باشه و برگه امضاء كنه كه هيچي به دوفلو ها نرسه . دو سال گذشت و ما صاحب يه دختر به نام مين سو شديم . رو بين داشت كار هاي ورود شما به كره رو انجام مي داد كه نامه و چند تا عكس به دستم رسيد كه توش نشون ميداد روبين بهم خيانت كرده . منم بدون فكر كار هاي طلاق و انجام دادم و به ايران برگشتم و ديگه مين سو رو نديدم . تا اينكه فهميدم همش دروغ بوده ولي دير بود رو بين ديگه اجازه نداد مين سو رو ببينم و بعد از اون مامانم سكته كرد و مرد . به بچه ها نگاه كردم و اشك هام و پاك كردم . علي : ( اين ها رو كه ميدونستم پس چي رو گفتي نميدوني ؟؟ ) رعنا : ( اينكه اين خانداني كه گفتم همون خاندان كانگه كه قراره براشون كار كني . ) رادوين : ( يعني ما خواهر داريم ؟؟ ) رادوين : ( اسمش مين سو عه ؟؟ ) رز : ( براي همين هميشه ١٢ مهر گريه ميكني ؟؟ ) علي : ( يعني كوچك ترين نوه ثروتمند ترين خاندان كره اس ؟؟ ) آروم سر تكون دادم . بعد از سوال و پرسش هاي زياد همه به سمت اتاق هاشون رفتن . ( اتاقي كه توش نشسته بودن )
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)