
اول از همه معرفي ها رو بخونيد. خيلي رو درك داستان تاثير دارن.

لطفا اول از همه بالا رو بخونيد . علامت خودم = ( * ) * موزيكي كه پلي كرده بودم تو سرم اكو مي شد و باعث آرامش روحم بود البته شايد هم بيت آرومش باعث مي شد راحت تر به قيافه هايي كه قرار بود ببينم فكر كنم و لذت ببرم . چشمام رو باز كردم و از پنجره ي كوچك جت شخصي ام به آسمان باراني و تميز كره نگاه كردم . آخرين باري كه از اين آسمان به مقصد آمريكا رفتم هم همين جوري باران مي باريد . با تكاني كه بهم داده شد به خودم اومدم و به اوپا نگاه كردم . يك برادر ، دوست و دستياري كه هميشه بهترين است و ايمان دارم همه به يك نفر مثل اون در زندگيشان نياز دارند . اوپا : ( رسيديم ، وقت پياده شدنه . آماده اي ؟ ) * با اين كه دقيق نميدانستم منظورش آماده بودنم براي پياده شدن يا رو به رو شدن با اعضاي خانواده است ولي جواب هر دو نوع سوال را با يك كلمه دادم : ( آره ) بعد هم نيشخند مخصوص خودم وا زدم و قيافه ها را در ذهنم تجسم كردم . اصلا مي دانيد ( همه ي قشنگي برگشت پس از اين همه سال به خانه بي خبري بقيه است . ) بعد از پياده شدن و انجام كار هاي لازم از در پشتي فرودگاه خارج و سوار ماشين شديم .

( در ماشین ) * سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت کانگ حرکت کردیم . تنها چیزی که مثل قبل بود درگیری و مشغول بودن مردم کره بود . اوه راستی خودم و معرفی نکردم البته من و میشناسید اسمم کانگ مین سو است . خب قرار نبود با دو تا مدرک به کره برگردم اون هم مدرک رشته هایی که بهشون علاقه ای ندارم ولی بعد از اون شب همه چیز عوض شد . اوپا : ( همه چيز آماده است . دستور چيه ؟ ) * از صندلي كنار راننده بهش نگاه كردم و گفتم : ( شروع كن ) با تماسي كه گرفت كل اخبار كره يك خبر را اعلام كردند : (( كوچك ترين نوه خاندان كانگ كه از فرزند سوم و فوت شده ي رئيس كانگ است بعد از ١٢ سال به كره برگشت . )) به هم نگاه كرديم و لبخند زديم . نزديك خانه بوديم كه كافه ي دوران نوجوانيم را ديدم. * : ( اوپا نگه دار و وايستا تا بيام . ) بعد از ايستادن ماشين پياده شدم و به سمت كافه حركت كردم .

* وارد كافه شدم و به فضاي دست نخوردش نگاه كردم . عجيب دلم تنگ شده بود براي بوي مخلوط شده ي قهوه و دارچين . به سمت باريستا ي مورد علاقه ي زندگيم حركت كردم . * ( ببخشيد دو تا اسپرسو مي خواستم ، مي خوام ببرم ) كمي مكث كرد ولي بعد با بهت و تعجب به سمتم برگشت ماني : ( مي مين سو !؟ ، واقعا خودتي !؟؟ ) * ( مگه اخبار و نديدي ؟؟ برگشتم جادوگر كافه ) از پشت پيشخان به سمتم آمد و بقلم كرد . دل من هم برايش تنگ شده بود . خبر هاي اصلي كره را او بهم ميداد . او هم دو رگه بود پدرش ايراني و مادرش كره اي و از بخت من دكتر خانوادگى خاندان كانگ بود و رابطه ي دوستانه اي با پدربزرگم داشت . براي همين ماني راحت همه چيز را ميدانست و به گوشم مي رسوند . او راه والدينش را ادامه نداده بود و برعكس عكاسي خوانده بود و به رويايش رسيده بود ، كلاس هاي قهوه و آشپزي رفته بود و كافه زده بود . در واقع كافه اي را خريده بود كه زماني محل ديدار هاي خودمان بود . بعد از چند دقيقه صحبت و آماده شدن قهوه ها با خنده از هم خداحافظي كرديم و ازش قول گرفتم فردا شب در خانه اش براي من و اوپا از آن غذا هاي جادوييش درست كند.

( كافه ماني ) اسم كافه : بهترين لحظه به كره اي : ( 최고의 순간 )

از كافه خارج شدم و بدون توجه به هفت پسر مقابلم كه تازه وارد كافه شده بودن به سمت ماشين رفتم . * : ( اوپا بيا بخور و حالش و ببر فردا هم خودمون و خونه ي ماني دعوت كردم. چطوره ؟؟ ) خنديد و گفت : اوپا : ( خيلي هم عالي . بايدم شام بده ، اصلا كي بهتر از ما براي مهمون بودن . ) * : ( بزن بريم تا دير نشده حتما تا الان آماده شدن براي ورود عزرائلشون) ( نماي ديگه ي كافه )

جي كي : ( به پاتوق هميشگيمون رفتيم تا هم استراحت كنيم و هم هوايي تازه كنيم . براي آلبوم جديدمون داشتيم آماده ميشديم و چون به گرمي و مراسم بيلبورد خورد خيلي خسته ايم و سخت داريم كار ميكنيم . تا وارد كافه شديم ديديم ماني با يك دختر خوشتيپ داره حرف ميزنه و بعد از مشخص كردن قرار فردا شبشون دختر بدون توجه به ما از كافه بيرون زد . ولي عجب قيافه ي خوشگلي داشت . يعني عمل كرده بود . خيلي غير واقعي ولي واقعي و طبيعي بود . ( فكر كنم رد دادم آخه غير واقعي ولي واقعي ديگه چه چرتيه !!؟؟ ) بعد از رفتن دختر از كافه به سمت جاي هميشگيمون رفتيم و منتظر سفارش هاي هميشگيمون شديم . ماني با سيني مخصوص اومد و سلام كرد . كوك : ( ماني اين دختره كي بود ؟؟ خيلي صميمي بودي باهاش ، تا حالا نديدم با دختري اين جوري صميمي باشي !! ) اعضا حرفم و تاييد كردن و بعد جيمين هيونگ با خنده پرسيد : ( نكنه دوست دخترته ؟؟؟ ) ماني خنديد و گفت : ( چرت نگيد ، بهترين دوستمه از بچگي باهاش بزرگ شدم ولي يه ١٢ سالي آمريكا بود . ديدمش ذوق كردم ) تاييد كرديم و بهش تبريك گفتيم . نامجون : ( راستي تتوي دست راستش مثل تتوي كوك بود ! درست ديدم ؟؟ ) ماني : ( آره از اول كارتون طرفدارتون بوده ، از تتوي كوك هم خوشش اومد رفت زد . تو كنسرت آمريكا هم كه بعد گرمي داشتيد بود . ) همه تعجب كرديم و خنديديم. جين : ( پس بگو چرا انقدر خوش استايل و جذاب بود به ورد وايد هندسام رفته . حالا بايسش كيه ؟؟ البته معلومه منم ديگه . ) همه پوكر به هيونگ نگاه كرديم . منم گفتم : ( نه تتوي من و داشت پس حتما بايسش منم نه ؟؟ ) ماني خنديد و گفت : ( شرمنده هر جفتتون و نااميد مي كنم ولي اوتي سونه ، خب من برم سر كارم شما هم استراحت كنيد حتما خسته ايد . ) خنديدم و بعد از تشكر به حرف زدن و خوردن سفارش ها مشغول شديم . ( استايلم )
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی گشنگه✨💜
میشه تو مسابقه اگه حیوان ها قادر به حرف زدن بودن به من رای بدی؟
به این رای نیاز دارم اگه رای بدی ۲۰ امتیاز میدم
مرسیییییی
اسمم ونزدی چند تا از آخر مال منه 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
محشررررر
ادامش...
خيلي ممنون .
چشم . 💜🤍