
بخش اول :((من ))
همه چیز عالی بود، اما من خرابش کردم. من با همه خودخواهی هایم ، دوستیمان را خراب کردم . البته که تقصیر توهم بود! فقط ، من بیشتر نقش داشتم . من بودم که در آن روزی که ناظم مدرسه به جای معلممان آمده بود ، به او گفتم که جایت را عوض کرده ای . به او گفتم که کنار ملودی نشسته ای . وگرنه او چه می دانست که تو جایت را عوض کرده ای! فکر می کردم تو من را فراموش کرده ای ، اما نه . تو فقط می خواستی کمی بیشتر وقتت را با او بگذرانی . به هر حال ، اغلب اوقات را که پیش من بودی ! اما هنوز نمی دانم چرا آن فکر به سرم زد . چرا اینکار را کردم ؟ اصلا ، چرا آن روز به تو اعتماد کردم ؟
احتمالا آن روز ، با خودم فکر می کردم که این یک فرصت است؛ اما اشتباه بزرگی کردم که این ماجرا را شروع کردم . چون تو هیچ وقت به درد من نخوردی . البته ، منظورم این نیست که از دوستی با تو پشیمانم ؛منظورم این است که این دوستی کلا اشتباه بود . چه می گویی ! معلوم است که این دو باهم فرق دارند! اصلا همه حرف هایم را فراموش کن . ملودی دختر خوبی است ، و زیبا ؛ مثل لبخند هایش . اصلا دوست نداشتم با او قهر کنم . فکر می کردم هیچوقت کارم را نمی فهمید ، خب ، اگر هم بفهمید ، دلیل کارم را می پرسید. اما اصلا انتظار نداشتم که ...
نمی دانم چرا اما حس کردم که آن لحظه برای همیشه از من متنفر شدی . تو آزارم می دادی ، اما من دوستت داشتم . درواقع ، تو به شکل عاشقانه ای آزارم می دادی... چه تناقص قشنگی! بقیه ی آن روز را فقط حس کردم که قلبم دارد از هم می شکافد. من دوستت داشتم ، به همین خاطر این کار را کردم . اما تو با من قهر کردی ! این هم باز یک تناقص است .فکر کنم که ما کلا باهم متناقصیم ! شاید ، به احتمال کم ، به همین خاطر است که از هم جدا شده ایم. احمقانست ، نه !؟
اما من کل روز را زد حال خورده بودم . حتی وقتی که نمایش را اجرا کردنند ، من پایین نرفتم و کل زنگ را گریه کردم . چون نمایش زنگ آخر بود، این کار را کردم . بعد از اینکه زنگ رفتن به خانه را زدند ، فرار کردم .حتی در خانه هم گریه کردم ! به خاطر اینکه بیش از حد و اندازه احمق بودم . شمادوتا کل روز را در مدرسه آزارم دادید . نه فیزیکی ! بلکه با نیش و کنایه.
وقتی که زنگ تفریح را زدند ، تو بلند شدی ، رفتی و کمی آن ورتر از میز من ایستادی ؛ منتظر ملودی . بانیش و کنایه زیادی گفتی :(( پس کجایی ملودی جووون ؟ )). کلمه ی جون را عمدا کشیدی ؛ خیلی زیاد. ملودی جواب داد:(( الان میام ، آدیشا جووون )). او نیز کار تورا تکرار کرد . بعد آمد و دست هم را گرفتید ؛ جوری که انگار سالهاست همین طوری باهم دوست بوده اید . و از جلوی من گذشتید . انگار که من اصلا وجود نداشتم . ملودی ، دیگر به من لبخند نزد . و توهم سر میز ، منتظرم نایستادی .
آن لحظه، حس کردم که تمام شد . دیگر هیچوقت این ثانیه ها را نخواهم دید . دیگر لیاقتشان را نخواهم داشت.واقعا تمام شد . آن لحظه، خواستم داد بزنم ، گریه کنم و میزم را بیندازم . دلم می خواست از آنجا فرار کنم . آنقدر از خودم متنفر شدم که یک لحظه به ذهنم رسید واقعا پاشوم و بروم و دیگر هیچوقت برنگردم. تا ابد .
اما هیچ یک از این کار هارا انجام ندادم . قط نشستم و خیره نگاهتان کردم که چطور شادی می کنید و خوشحال از جلوی من دور می شوید و من را حتی روح هم حساب نمی کنید ؛ و من هم در این وضعیت گریه می کنم . یک تناقص دیگر ! از این همه تناقص متنفرم . اصلا از کلمه ی تناقص متنفرم ! ناگهان ، یاد جمله ای از داستان شازده کوچولو افتادم : (( آدم وقتی اهلی اش می کنند ، باید منتظر گریه کردن باشد )) تو مرا اهلی کردی و من هم گریه می کنم ...
چطور بود گایز ؟ نظرتون رو بگین❤️❤️❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بسیارزیبا
ممنون❤️