
دیدمش.مثل بچه ها کنار رود سنت نشسته بود پاهاش آویزون بود و تکونشون میداد.رفتم پیشش وقتی دیدم بلند شد پرید بغلم(ناظر ۲ تا دخترن)آلیا:مریییییی.مرینت:منم دلم برات تنگ شده بود اما میشه ولم کنی بزاری نفس بکشم؟آلیا:ببخشید.دلم برات تنگ شده بود.مری:منم هرچند دوباره باید برم.آلیا:منظورت صفره کاری با آدرینه؟مری:آره.آلیا:مهم نیست چند وقت دیگه نبودت رو تحمل میکنم بالاخره که بر میگردی.مری:درسته،میای بریم شهر بازی؟آلیا:ok.اول رفتیم بستنی و پشمک خوردیم.آلیا:بیا بریم چرخ و فلک.مری:باشه
سوار شدیم انقدر چرخید که دیگه داشت حالم به هم می خورد.پیاده که شدیم دیگه دنیا داشت دور سرم میچرخید. انقدر فعالیت برام خوب نبود ریه هام داشت تیر میکشید اما من اهمیت ندادم یاد گرفته بودم اهمیت ندم تا خودش خوب بشه.خلاصه انتظار داشتم خود به خود خودش خودشو درمان کنه😂مری:بیا بریم تونل وحشت. .آلیا:فکرشم نکن من میترسم.اما من گوشم بدهکار نبود دستشو کشیدم و سوار شدیم.من که داشتم میخندیدم اما آلیا همون اول بیهوش شد😂یهو صدای جیغ و خنده از دور بر اومد آلیا خیلی بی مقدمه به هوش اومد و بلافاصله شروع به جیغ زدن کرد.جلل خالق.
بالاخره تمام شد .آلیا:خدا نبخشتت مری نفسم بالا نمیاد.مری:من باید برگردم خونه خدافض.ساعت ۱۰ شب بود که رسیدم خونه.املی:تا الان کجا بودی؟😑مری:با دوستم آلیا بیرون بودیم😅املی:بیا شام بخور ساعت ۱ سوار ماشین میشید ساعت ۴ پروازه.مری:چری اینطوری؟املی:بابات خواسته.رفتم لباس عوض کردم بعد اومدم شام خوردم.ساعت ۱۲ از سر میز بلند شدیم تا آدرین خان کاراش رو بکنه و وسایل رو بچینیم تو ماشین و سوار شیم ساعت ۱:۳۵ شد.راه افتادیم به سمت فرودگاه.آدرین هم آهنگ گزاشته بود با صدای بلند.خسته بودم و اصلا حال نداشتم اونم صدارو کم نمیکرد.تهش دیگه ازون چش قره های مرینتی بهش رفتم که صدارو کم کرد.
اگه بتونم تو همین چند روز که تعطیلم پارت هارو تند تند میزارم چون مدرسه ها که باز بشه دیگه نمیتونم زیاد پارت بزارم😁
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مثل همیشه عالی ❤
عالی بود
ممنون