ی لباس قشنگ پوشیدم(اسلاید)و رفتم پایین صبحانه بخورم.با دیدن پنکیک روی میز چشام برق زد.خیلی گشنم بود ولی خوب اونا که غریبه نبودن پس با خیال راحت شروع به جا دادن پنکیک ها تو دهان زیبایم کردم.صدای خنده آدرین بلند شد.مری:خو گشنمه آدری.املی:بخور عزیزم نوش جونت.خوردیم و آدرین رفت وسایلش رو جمع کنه.شیطونیم گل کرد.که رو من آب سرد خالی میکنی👿رفتم ۲ تا آب پرتقال آماده کردم و تو یکی خیلی کم در حدی که کف نکنه مایع ریختم👿
رفتم دم اتاقش و برون در زدن درو وا کردم.برگشت سمتم و به سینی تو دستم نگاه کرد. لیوانی که مال اون بود و گزاشتم روی میز کنار تختش و خودم رو تخت نشستم.با حال خیلی عادی ای گفتم:خاله گفت اینو واست بیارم.بعد شروع به خوردن مال خودم کردم.اونم لیوان رو برداشت و یکم ازش خورد.با دیدن غیافش از خنده غش کردم😂داد زد:مرینتتتتتتت😡مری:کار صبحت رو تلافی کردم😂انقدر خندیدم نفسم گرفت.نمیخواستم جلوی آدرین به صرفه بیفتم رفتم تو اتاقم و 💊💊💊 خوردم.
من به آمفیزم(تو اینترنت سرچ کنید)مبتلا بودم.(یکم تو داستان بیماری رو خ....ن.....ک تر جلوه دادم که احساسی بشه)باید واشنگتن بستری میبودم اما این چند وقته بهتر بودم و میخواستم آدرین رو ببینم.خاله و عمو از بیماریم خبر داشتن اما به خواست من آدرین خبر نداشت.نمیخواستم ناراحت بشه. دلم برا آلیا تنگ شده بود ی لباس خوب پوشیدم و براش زنگ زدم تا همدیگه رو کنار رود سنت ببینیم.(لباس عکس اسلاید)
قرا اینکه ۲ هفته ای یک پارت بدم سر جاشه اما چون مارو به دلیل سرما شنبه تعطیل کردن این پارت های اول رو زد تر میزارم😁
نظرات بازدیدکنندگان (0)