لیندا خوابش نمی برد سرش درد میکرد و صدا هایی میشنید. صدا هایی که میشنید برایش آشنا بود و بعد تصویری از یک آتش سوزی رو دید. انگار يه چیزیایی داشت یادش می اومد از بچگی اش خاطرات خیلی سریع از جلوی چشماش داشتن عبور میکردن و بعد یه نور سبز دید هیچ چیز جز اون از اون شب یادش نمی اومد
هرماینی:باورم نمیشه که قبول کردم و ادامه داد:اصلا مگه نباید اینکارو تو هالووین انجام بدیم لیزا درحالی که داشت شمع روشن میکرد گفت:نه هرماینی:فکر میکردم این خلاف قوانینه لیزا:خب هست اما من فکر میکنم باید اینکارو انجام بدیم هرماینی:چرا لیزا:چراشو بعدا میفهمی بعد کتابی رو از توی کتابخونه برداشت و به سمت میز رفت و گفت:من گردنبندو دادم به تو هرماینی:نه گمش کردی لیزا:نه من...*به زمین نگاه کرد *اوه اینجاست خب بیا شروع کنیم
هلنا عصبانی بود هیچ چیز اونشب درست پیش نمیرفت از کتابخونه خارج شد وبه سمت خوابگاه رفت در بین راه از کنار گربه فیلچ رد شد خوشبختانه گربه اونو ندید درواقع هیچکس بعد از ساعت دوازده او را نمیدید. حس عجیبی داشت ناگهان سرش درد گرفت بعد صدای یه نفرو شنید که داره صداش میکنه وقتی به پشت سرش نگاه کرد فقط یک نور سبز دید
.....
هی;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
سلامم ^^❤
تولدت مبارک باشهه ^^❤
امیدوارم به همه ی ارزو های قشنگت برسیی ^^❤
سلام به همه
کی بازی منچرز رو داره ؟ اگه داری این کد رو 3728664V تو بخش فروشگاه.سکه رایگان . کد معرفی دوست بزن و ۲۰۰ سکه رایگان هدیه بگیر 😮😮😮😍😍😍😍😍
عالی بود🙃❤️
منتظر پارت بعد🙃❄️