
های گایز🐍💚 داستان«ملکه ی اسلایدرین🐍»قسمت1🐍💚
نشسته بودم که پنجره باز شد و نامه ی هاگوارتز آمد،بازش کردم،نوشته بود:{اصیل زاده آدریانا آدنر عزیز شما به مدرسه ی سحر و جادوی هاگوارتز دعوت شده اید. با تشکر[دامبلدور]. از اتاقم بیرون رفتم و پدر و مادرم را صدا کردم.آمدند و نامه را دادم دستشان و خواندند.مادرم گفت:{عزیزم ما خیلی خوش حالیم که به مدرسه ی سحر و جادوی هاگوارتز دعوت شده ای،ما از قبل ساک و چوبدستی ات را آماده کردیم. ساک و چوبدستی ام را برداشتم،ساکم طرح اسلایدرین بود،چوبدستی ام هم نور سبز میداد و رنگ سبز بود و دورش یه مار بود.بعد رفتیم سوار ماشین شدیم،رسیدیم ایستگاه قطار،دراکو مالفوی را دیدم.خانواده هامون باهم آشنا بودند،از دیوار رد شدم و داخل قطار خصوصی ام نشستم.بخاطره اینکه اصیل زاده بودم همه چیز هایم شخصی بود.رسیدم هاگوارتز و صف بستیم.پروفسور مگ گونال آمد و گفت:{درود!دانش آموزان مدرسه ی سحر و جادوی هاگوارتز،به اولین سال تحصیلیتان خوش آمدید،شما باید قبل از تحصیلتان گروهبندی شوید،گروه های گیریفیندور_اسلایدرین_هافلپاف و رینوکلا،از این طرف.}رفتیم و سر میز شخصی اصیل زاده ها نشستم،کنار مالفوی،فقط ما دوتا توی مدرسه اصیل زاده بودیم. پروفسور مگ گونال بلند شد و گفت:{اسم هر کسی را که میگم بیاد و روی صندلی بشیند تا کلاه را روی سرش بگذارم و گروهبندی شود.} پروفسور دامبلدور بلند شد و گفت:{مراسم گروهبندی را آغاز میکنیم.}پروفسور مگ گونال از روی طومار گفت:{اولین نفر اصیل زاده آدریانا آدنر}رفتم و روی صندلی نشستم و کلاه را روی سرم گذاشت.کلاه گفت:{بزار ببینم تو وجودت جاه طلبی میبینم! خیلی هم قدرت دوست داری!خیلی هم بدجنسی!تو رو توی چه گروهی قرار بدم؟اسلایدرین!}اسلایدرینی ها پاشدند و دست زدند.عاشق این گروه بودم و همه ی خاندانم و پدر و مادرم اسلایدرینی بودند.پروفسور مگ گونال از روی طومار گفت:{نفر دوم اصیل زاده دراکو مالفوی.}دراکو هم رفت نشست و گروه اسلایدرین افتاد.خوش حال شدم،و اومد بقلم نشست.بعد که مراسم تمام شد پروفسور دامبلدور گفت:{مراسم را شروع میکنیم}کلی غذا آمد روی میز.وقتی خوردیم پاشد و گفت:{حالا همه به خوابگاهاشون بروند!سر گروه ها نشانتان میدهند}.🐍
سر گروه اتاق هامان را نشان داد.اتاقمان شخصی بود،من و دراکو توی یک اتاق بودیم و از بقیه جدا بودیم. سر گروه گفت:{باید چوبدستیان را بچرخانید و به دیوار بزنید تا باز شود،فقط با چوبدستی شما باز و بسته میشود.}ماهم همین کار را کردیم و رفتیم خوابیدیم.صبح شد و صبحانه خوردیم،بعد صبحانه رفتیم استراحت کردیم.بعد رفتیم کلاس های جادوگریمان(افسون ها_گیاه شناسی_جارو سواری_تاریخ جادو_معجون سازی)در همه ی کلاس ها ویژه بودیم.باید میرفتیم آخرین کلاس یعنی معجون سازی.وقتی که زنگ خورد نه من شنیدم نه دراکو،بعد ۴٠ دقیقه یهو هم زمان گفتیم:{کلاس معجون سازی!دیر کردیم!.}بدون اینکه حواسمان باشد بدون کیف و کتاب دوییدیم و رفتیم کلاس.رسیدیم جلوی در که یهو پروفسور اسنیپ اومد و گفت:{واقعا که یک اسلایدرینی هیچوقت دیر نمیکنه!چه برسه اصیل زاده!کتاب هاتون و کیفتون کجاست؟!.}گفتیم:{توی سالن اجتماعات هست الان میایم پروفسور.}پروفسور اسنیپ گفت:{باشه سریع!}دوییدیم حتی این بار سریع تر رسیدیم به سالن اجتماعات که یهو پاهامون بهم خورد و افتادیمon top of each other(دراکو رو من)صورت دراکو خیلی قرمز شد همینطور من خیلی خجالت زاده شده بودیم.بدون هیچ حرفی کتاب و کیفمان را برداشتیم و رفتیم.درس که تمام شد شام خوردیم و بدون هیچ حرفی(از خجالت)بعد هم خوابیدیم.اما موقع خواب تخت خواب دراکو(تخت خواب هامون دوتایی بود)برعکس شد و افتاد ر. و.م.از خجالت هردومون قرمز شدیم و دراکو رفت بدون هیچ حرفی سریع روی تختش و هیچی نگفت.🐍
صبح شد.رفتیم صبحانه خوردیم که یهو صندلی من به دراکو گیر کردم و افتادیم on top of each other.خیلی خجالت زده شدم و صورتم کلا قرمز شد.همینطور دراکو.این بار جلوی کل گروه اسلایدرین و گروه های دیگر همینطور پروفسور ها!بلند شدم تا صندلی ها را بزارم سر جاشون که یهو دراکو غیب شد.با خودم فکر کردم شاید رفته سالن اجتماعات.رفتم اونجا و همونجا بود. صداش زدم یهو روشو برگردوند.سرم را انداختم پایین و گفتم:{ببخشید که انقدر باعث خجالتت بودم و.... متاسفم.}وقتی اینو گفتم یهو دراکو اومد جلو و منو Kiss کرد و گفت:{همیشه میخواستم بگم که I love you آدریانا.}گفتم:{من هم همینطور.}پایان🐍.

یونیفورم من در هاگوارتز🐍💚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام کیوتم رمانت عالیه و قلمت خیلی خوبه!
اگر به جادو علاقه داری خوشحال میشم به رمانم سربزنی3>