حالم خوب است من عالی هستم من افتضاح هستم من مایه غرور و سرشکستگی خود هستم من دوستان زیادی دارم و هیچ دوستی ندارم من شاخ و دم شیاطین و حلقه زرد معصومیت بالای سرم و بال های فرشته.... بال های فرشته سیاه و بال های خفاشی شیطانی سفید دارم
یک پایم را پیچک های زیبا و گل احاطه کرده و پای دیگرم در مشتان سرد زنجیر اسیر . زنجیری که پایانش که تا گوشه پیراهنم میاید تبدیل به گل و شاخک پیچک خشک و سمی به نظر می رسید لباسم لباسی طوسی بایک قلب که به طور مساوی سیاه و سفید بود اما لکه های سفید رو بخش سفید دیده میشود و لکه های سیاه روی تکه سفید ...
گیس آویزم نیمی کلاه خودی که مغزم را می فشرد و تکه دیگرش با دو تاج گل نرم تکمیل میشود اما نزدیک ترین و مشابه ترین بخشم چشمانم بود... هر دو می گرستیدند اما یکی خون و دیگری اشک... داشتم می سوختم و یخ می بستم بوی گوشت و خون سوخته و گل های بابونه برایم ترکیبی عجیب درست کرده بودند نه درد ناک و نه لذت بخش ...
خب این زندگی من است هرچند سخت اما من هم زنده بودم و خوشحال بودم تنها نکته مثبت زندگی من لب گور تازه متولد شده لذت پرواز بود و این تنها خوبی فرزند خیر و شر بودن است....
داداش چجوری دوستان زیادی داری ولی هیچ نداری؟
ج چ:نمد