Part Four
ملیکا :آروم باش، باشه ملیسا :برای چی _ هیس و ملیکا ماسک و کلاهش را برداشت _چی چییییییی _نه آروم باش و ملیکا را بغل کرد ملیکا هم بغضش ترکید و ملیسا را بغل کرد _حالا خيلي کارا هست که باید انجام بدیم
ملیسا جیغی سر داد ملیکا :خوبی؟ _نه اصلا نیستم من باید خرید کنم تا چند دقیقه دیگه هوا تاریک میشه _خرید؟ _بله خرید مادرم من رو مجبور کرده _نه نمیتونی بری _چیکار کنم آخه _ما تازه همو پیدا کردم _بیا یه قراری بزاریم _چی _ هر روز دم همین صندلی ساعت 3 تا 4 _باشه خداحافظ _خداحافظ
به سرعت به طرف مغازه رفتم و تمام وسایل را توی سبد گزاشتم و سریع دویدم فقط 5 دقیقه وقت داشتم پاهایم دوباره شروع به سوزش کرد _____________________________ 15 دقیقه بعد نه هنوز نرسیدم هوا تاریک شده شاید مامان نفهمه اما اون میفهمه رسیدم در را زدم در باز شد و من وارد شدم مادر با یک ترکه گفت چه خبرا؟ جیغ زدم اما مادرم من را گرفت
رسیدم بلاخره خب دیگه رفتن به دریا نابود شد اما ارزشش را داشت همینکه در را زدم مادرم در را باز کرد و گفت دخترم کجا بودی ومن گفتم باید در باره ی یک موضوع ای حرف بزنیم همه دور هم نشستیم و من حرف زدن را شروع کردم..........
اوخی
های کیوتی 🥺💖
من یه رستوران و بستنی فروشی تازه تاسیس کردم🥺🍓
برای اومدن به رستوران و بستنی فروشیم به نظرسنجی هام سر بزن 🥺💜
کلی غذا و نوشیدنی ها و بستنی های کیوت داریم 🥺🐋
💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖
به کارمند نیاز ندارم
ساری برای تبلیغ 🍥