همه جلداشو همین جا معرفی میکنم:)
جلد یک خواهر زاده جادوگر :) "مادر دیگوری مریض شده و برای همین به ناچار با مادرش به لندن اومده و با مادرش پیش خاله و داییش (آقا و خانوم کترلی) زندگی میکنن. داییش کارهایی میکرده که باعث شده مردم و مخصوصا خاله ش بگن دیوونه ست یه روز با پلی پلامر(دختر همسایه) تا از اتاقهای زیر شیروونی استفاده کنن و برن به خونه خالی که کنار خونه دیگوری بوده اما اشتباهی از اتاق دایی ش سر در اوردن. دایی ش اول طوری رفتار میکنه که میترسن اما بعد تعارف میکنه که پلی یکی از حلقه هایی که روی میز بوده رو برداره (چند جفت حلقه سبز و زرد که از لحظه اول چشم پلی رو میگیرن)پلی م خیلی خوشحال میشه و بدون فکر کردن به اینکه چرا پیرمرد داره اینکارو انجام میده و به محض اینکه حلقه رو دست کرد غیب شد..."
جلد دوم شیر صاحره کمد لباس:) "لوسی ، ادموند ، سوزان و پیتر (به ترتیب از کوچیک به بزرگ) پونسی خواهر و برادر هستن.مادرشون اونا رو به خاطر جنگ از شهر بیرون فرستاده و اونا میرن تا تو خونه یه پرفسور که از غذا همون دیگوری خودمونه زندگی کنن.یه روز موقع گشتن تو خونه (که سر و ته نداشته از بس بزرگ بوده) یه اتاق پیدا میکنن که فقط یه کمد لباس توش بوده.همه از اتاق میرن بیرون جز لوسی.لوسی یه نگاهی به داخل کمد میندازه و چیزی جز پالتو پوست خز نمیبینه. از اونجایی که عاشق لمس کردن خز بوده میره توی کمد (دلایل قانع کننده) لوسی همین طور رفت جلو اما به ته کمد نرسید و کم کم فهمید روی کف چوبی راه نمیره..." لوییس (نویسنده) دختر خونده ای به اسم لوسی داشته که کل کتابو از اون الهام میگیره و برای اون مینویسه .(دخترش برای قایم موشک تو کمد قایم میشه)
جلد سوم پسرک و اسبش:)_ اسب و پسرکش فرق نداره میدونین؟_ "شَستا پسری بوده که توی کالرمِن(کشور همسایه نارنیا)زندگی میکرده. اون برخلاف بقیه مردم اونجا سفید پوست بوده و علاقه شدیدی به شمال کالرمن داشته(نارنیا شمال کالرمنه ولی شستا نمیدونسته) یه روز یه غریبه که شبیه اشراف بوده (تَرکان میگفتن به مردای اشراف)به خونه شون میاد و درخواست میکنه شبو بمونه.پدر شستا م جرئت نه گفتن نداشته. شستا مثل هر وقت که پدرش مهمون داشته شامشو بر می داره و میره بیرون کلبه اما گوش وایمیسته تا ببینه چی میگن. و چیزی که میشنوه شامل این بوده که ترکان میخواسته اونو از پدرش بخره و پدرش.. موافقت میکنه اما شستا چندان م ناراحت نمیشه چون زندگیش فرقی با برده ها نداشته.میشینه پیش اسب ترکان و بلند بلند حرف میزنه و خیالبافی میکنه که ترکان چطور با برده هاش رفتار میکنه؟ و در نهایت میگه شرط میبندم این اسب اگه میتونست حرف بزنه، خوب میدونست و اسب در کمال ناباوری پسر میگه البته که میتونم..."
زهره رفیعیان: جلد چهارم شاهزاده کاسپینننن:))) "کاسپین پسر کاسپین (باباش)و وارث به حق تلمار بوده. استادش همیشه براش داستان هایی از نارنیای کهن و نارنیا ها میگفته درمورد لوسی ادموند سوزان و پیتر دو دختر هوا و دو پسر آدم که قبل از تلمارها به نارنیا حکومت میکردن و... عموش میراز مخالف این بوده که کاسپی چیزی از نارنیا کهن بدونه و علاوه بر این تاج و تخت و میخواسته.پس شبی که صاحب یه پسر میشه دستور میده کاسپی رو بکشن اما استاد کاسپی رو فراری میده..."
جلد پنجم کشتی سپیده پیما:) "پیتر و سوزان الان پیش پدر و مادر شون هستن اما لوسی و ادموند با استوس پسر عمه(شایدم خاله؟عمو؟) شون و تو خونه اونا زندگی میکنن. استوس بچه رو مخیه و ادموند و لوسی رو به خاطر باور داشتن به نارنیا مسخره میکنه تا اینکه یه روز نقاشی رو دیوار(یه کشتی که شبیه کشتی های نارنیا بوده توی دریا)حرکت میکنه و بعد آب از توی نقاشی بیرون میریزه و اتاقو پر میکنه بچه ها شما میکنن و به سطح آب میان اما دیگه تو اتاق نبودن..."
جلد شیش صندلی نقره ای:) "اینبار درمورد استوس و دوستش جیل پوله که میخوان پسر کاسپی رو پیدا کنن : چند تا بچه بدجنس جیلو تو مدرسه اذیت کردن برای همین پشت دیوار ورزشگاه گریه میکرد استوس میاد میبینتش و سعی میکنه دلداریش بده اما سفره دل خودشو باز میکنه و هرچی تابستون قبل تو نارنیا از سر گذرونده بودو برای جیل تعریف میکنه . بعد استوس و جیل سعی میکنن از اصلان بخوان که برشون گردونه نارنیا. اما بعد صدای همون بچه بدجنسا رو میشنون و فرار میکنن میرن طرف دری که روی دیوار سنگی ته ورزشگاه بوده که راه داشته به باغ پشت مدرسه شون. با نا امیدی دست گیره رو میچرخونه و در باز میشه (هورااا) از در رد میشن اما میفهمن که توی باغ پشت مدرسه نیستن... "
جلد هفتم آخرین نبرد:') اینجا ماجرا مال چند نسل بعد از کاسپیه گمونم ۷ درست یادم نیست:"آخرین روزهای نارنیاست مدت طولانیه که کسی اصلانو ندیده و بعضیا اعتقادشونو به اسلام از دست دادن..میمون باهوشی با یه خر خنگ(خره دیگه !)کنار یه آب گیر زندگی میکرد. یه روز آب یه پوست شیر رو رسوند دست اونا.میمون پوست و برداشت . پازل(خره)میگفت براش مراسم بگیریم. اما شیفت(میمونه)گفت اینکه سخن گو نبوده لازم نیست ازش برات یه پالتو درست میکنم.پازل گفت ولی اون وقت من پوست اینو بپوشم به اصلان بی حرمتی میشه. اما شیفت از پوست پالتو درست کرد و به پازل پوشوند بعد پازلو بار این طرف و اون طرف و به همه گفت این خود اصلانه ..."
خب اینم از این :) سه تا فیلمم ازش ساخته ن (از شیر صاحره کمد لباس، شاهزاده کاسپین و کشتی سپیده پیما)البته یه سری تفاوتایی دارن به خصوص تو شاهزاده کاسپین (ولی فیلمش بهتر بود .. میدونین؟) اما بازم خیلی قشنگن:) و یه جنبه مذهبی م داره البته نه اون جوریااا!مثلا اصلان نماد حضرت مسیحه(ع) آره خلاصه بخونین قشنگه:)