پارت 16 فصل دوم ناظر پلیز منتشر 💛🌌
جیمز : باورم نمیشه...یعنی چطور ممکنه همش نقش بود...رز کسی که از بچگی باهاش صمیمی بودم...کسی که بهترین دوستم بود الان...الان دشمن منه...رز ازت متنفرم...متنفرم رز ویزلی اسکورپیوس : از رفتار جیمز واقعا تعجب کردم یعنی چی شده رفتم در اتاقش در زدم جیمز : حوصله هیچکسو ندارم هر کی هستی برو اسکورپیوس : پاتر کار مهمی باهات دارم...در و باز کردم و رفتم داخل جیمز : چی می خوای ؟ اسکورپیوس : رز کجاست؟ جیمز : هنوزم واست رز ویزلیه؟ اسکورپیوس : منظورت چیه؟ درست حرف بزن جیمز : اون دشمن منه...فقط واسه انتقام با من دوست شده اون رز نیست...اون کلاراس کلارا ریدل همدست متیو پسر تام ریدل یا همون ولدمورت...اسکورپیوس : هم..همدست متیو ریدل؟ چطور ممکنه...انتقام؟ جیمز : فعلا تنها چیزی که میدونم اینه که اونم مثل همه به من نارو زد اسکورپیوس : تو از کجا می دونی؟ جیمز : من چقدر احمقم که دارم این حرفارو به تو می زنم معلومه باور نمی کنی آره انتقام اونم از پدرم هری پاتر....اسکورپیوس : حرفاش مثل خنجری قلبمو خورد می کرد...رز چطور..چطور ممکنه دلم می خواست حرفاشو باور نکنم ولی چطور...سخته
رز : متیو الان چکار کنم؟ متیو : درد عجیبی روی علامت دستم حس کردم...دلفی کار مهمی باهام داره... کلارا من باید برم خدافظ..وارد خونه شدم دلفی : متیو نباید اینکارو می کردی....نباید جیمز می فهمید رز با ما همدسته...متیو : تقصیر من نبود اون..اون یهو معلوم نبود از کجا پیداش شد...حالا نقشه چیه؟ دلفی : رز دیگه نمیتونه همدست ما باشه...متیو : یعنی چی؟ دلفی : یعنی فعلا باید سر به نیست بشه..متیو : چ..چی نه نمیشه نباید...رز بلایی سرش بیاد دلفی : حالم از این احساسات تو بهم می خوره از اولم گفتم باید فراموشش کنی...اونو بکشون اینجا متیو : من این کارو انجام نمی دم...دلفی : انجام میدی همین که گفتم تا یک ساعت دیگه اینجا باشه...متیو : می خوای چکارش کنی؟ ها؟ دلفی : نترس زنده می مونه...می فرستمش پیش یکی کسی که بهش اعتماد دارم....متیو : کی ؟ دلفی : بلاتریکس...متیو : چی ولی...اون آخه چرا؟ دلفی : از الان شروع شد تا 59 دقیقه وقت داری....متیو : می دونستم اگه قبول نکنم ممکنه هر کاری بکنه حتی ممکنه رز و بکشه سوار ماشین شدم و با بالاترین سرعت ممکن رانندگی می کردم رسیدم جنگل...هنوز همونجا بود...متاسفم رز...یه سنگ به سرش زدم و بی هوش شد....واقعا با این کار از خودم متنفر شدم...من مجبورم رز منو ببخش... دلفی : 2 ثانیه...و متیو : اوردمش تو ماشینه...دلفی : به موقع اومدی برو کنار خودم میبرمش پیش بلاتریکس....نمی خوام کسی جاشو بدونه مخصوصا تو متیو : ولی...شرط ما این نبود...دلفی : همه چی عوض میشه...حتی نقشه خدافظ...متیو : اَه به خشکی شانس...الان چطور پیداش کنم..حتی نمی تونم حالشو بپرسم.. اسکورپیوس : از اومدن جیمز 3 ساعتی می گذشت ولی خبری از رز نبود....آلبوس : پسر کجایی تو...رز برنگشت؟ اسکورپیوس : نه خیلی نگرانم..من می رم جنگل هوا ابری بود و مه جنگل و گرفته بود....رسیدم کنار دریاچه سیاه روی زمین خ..و..ن بود تنها چیزی که می خواستم این بود که ربطی به رز نداشته باشه....بارون شدیدی می بارید و صدای رعد و برق قلبمو به لرزه در اورده بود...بدون هیچ خبری از رز به هاگوارتز برگشتم....
آلبوس : اسکور....خیس آب شدی بیا داخل...چی شد خبری نشد؟....اسکور یه چیزی بگو اسکورپیوس : چی بگم...بگم هیچ خبری نشد بگم خ...و..نی که رو زمین بود نشونه ای از رزه ؟ آلبوس : چ..چی داری میگی پسر...جیمز : معلومه بر نمی گرده...وقتی نقشش لو رفته چطور انتظار دارین برگرده؟ اسکورپیوس : جیمز بس کن رز : کاری نکرده...اون دشمن ما نیست جیمز : هر طور می خوای فکر کن...اسکورپیوس : آخه..رو زمین خ...و...ن بود جیمز : مطمئنم ربطی به رز نداره..... اسکورپیوس : ولم کن اصلا نمی خوام با تو حرف بزنم برگشتم تو اتاقم به آیینه نگاهی انداختم من اسکورپیوس قبلی نیستم ...خیلی عوض شدم رز...تو کجایی.... رز : چشمامو باز کردم سوزش بدی روی سرم حس می کردم یه زن با موهای مشکی فر اومد بالا سرم بلاتریکس : بیدار شدی؟ رز : آره من کجام شما کی هستین ؟ بلاتریکس : من بِلام بلاتریکس سرت زخمی شده بود اوردمت خونه خودم رز : آخرین چیزی که یادمه یکی از پشت با یه چیزی زد تو سرم بعدش نفهمیدم چی شد...بِلا : اسمت چیه؟ اسمشو می دونستم ولی واسه اینکه لو نره دلفی اونو اورده اینجا ازش پرسیدم... رز : من کلارام...کلارا ریدل یه جادوگرم...از هاگوارتز بِلا : هاگوارتز....تمام گذشته من توی هاگوارتز بود...به علامت روی دستش نگاهی انداختم تو یه مرگخواری؟ رز : آره... بِلا : منم یه مرگخوارم.... اسکورپیوس : یه نامه واسه خاله هرماینی نوشتم و به جغدم دادم تا ببره....هرماینی : یه نامه از طرف اسکورپیوس رسید به دستم...نوشته بود : متاسفم ولی رز دوباره ناپدید شده بعد از ظهر رفته جنگل و برنگشته.... هرماینی : دو...دوباره؟ با سرعت آماده شدم و با ماشین خودم رفتم هاگوارتز....وارد شدم آلبوس : رز..رز گم شده اسکورپیوس : متاسفم...ولی تو جنگل روی زمین خ...و...ن ریخته بود هرماینی : نه...امکان نداره رز حالش خوبه اون فقط گم شده...بر میگرده
متیو : رفت...فکر نکنم هیچ وقت ببینمش یعنی امیدوارم نبینمش چون...من منبع تمام بدی های زندگیشم....اگه منو ببینه...اگه ماجرا رو بفهمه منو نمی بخشه مطمئنم عکسی که جلوم بود و برداشتم و نگاهی بهش انداختم آره من این کار و می کنم...به آتیش شومینه ای که روبروم بود نگاه کردم عکس و توی آتیش انداختم و به سوختنش خیره شدم....من فراموشت می کنم رز....
ناظر لطفا لطفا منتشر کن لایک و کامنت فراموش نشه 🌃💚
بروبچ متاسفم ولی ممکنه پارت بعد و امروز نزارم
آخه خیلی درس دارم💔
ولی سعی میکنم بزارم🌌♥
از دارکو و آرامیسم بزار دیگه همش رز رز
میزارم آخه شخصیت اصلیا فعلا رز و اسکورپیوس هستن ولی اونا هم میزارم🌌♥
بنده منتظر پارت بعد هستم
از طرفی اگه داستانو غمگین کنی آرامیس جانم رو بکشی خفت میکنم فهمیدی یا با یاچه زبون دیگه بفهمونمت
چشم پارت بعد و امروز میزارم🌃💚
آرامیس خب فعلا نمیدونم ولی احتمال زیاد زنده بمونع😁💙
افرین