پارت 15 فصل دوم ناظر پلیز منتشر 💚🌃
رز : خب...رسیدیم..خوش گذشت متیو : خوشحالم...خوشت اومد رز : خدافظ متیو : می بینمت خدافظ رز : ماشینش کم کم از دیدم ناپدید شد وارد هاگوارتز شدم جیمز اومد سمتم جیمز : اومدی..دیروقته چرا تا الان بیرون بودی...رز : چشمت چی شده؟ جیمز : پوزخندی زدم..کار اسکورپیوسه..رز : چی چرا ؟..دعوا کردید؟ جیمز : چرا تا الان بیرون بودی؟ رز : مهمونی طول کشید الانم وقت سوال و جواب نیست...خوابم میاد شب خوش جیمز... متیو : با بیشترین سرعت ماشین حرکت می کردم...همیشه سرعت بالا رو دوست داشتم...کلید و به در خونه انداختم و وارد شدم...دلفی : خوش گذشت؟ متیو : دلفی تو چت شده؟ دلفی : از این اعصابم خورده که دشمنم..کسی که ازش متنفرم...برادرم به جای اینکه اونو دشمنش ببینه ازش خوشش اومده...متیو : (با داد ) اون دشمن من نیست صد بار گفتم بازم میگم من اونو دوست دارم هر جور که دلت می خواد فکر کن.... دراکو : آرامیس من اومدم... آرامیس : با کی دعوا کرده ؟ دراکو : خب...با جیمز آرامیس : چرا ؟ دراکو : به..به خاطر رز آرامیس : رز؟ واقعا نمی دونم چی بگم...آخ.. دراکو : خوبی؟ چی شد...آرامیس : هی..هیچی فقط چند وقتیه قلبم درد میگیره...دراکو : چی داری میگی چرا بهم نگفتی؟ آرامیس : نگران نباش مهم نیست...دراکو : چطور نگران نباشم حاضر شو می ریم پیش دکتر ...آرامیس : دراکو آروم باش گفتم که مهم نیست..دراکو : آرامیس زود باش...سوار ماشین شدیم و به درمانگاه رسیدیم آرامیس پیاده شو...وارد اتاق دکتر شدیم...
دکتر : آقای مالفوی چی شده؟ دراکو : آرامیس میگه چند وقتیه قلبش درد میگیره...آرامیس : ولی زیاد مهم نیست دکتر : یه معاینه باید بشید خانم اندرسون....دراکو : خب آقای دکتر چی شد؟ مشکلی نیست نه؟ دکتر : هنوز مطمئن نیستم ولی..متاسفم خانم اندرسون یه...یه بیماری قلبی دارن...دراکو : ن..نه امکان نداره...آرامیس حالش خوبه..خواهش میکنم بگید اون حالش خوبه...آرامیس : دراکو آروم باش من حالم خوبه...دراکو : سریع از اونجا پاشدم و رفتم تو ماشین آرامیسم سوار شد..آرامیس : دراکو ...خوبی؟ دراکو : هیچ حرفی نزدم و فقط رانندگی می کردم و به جلو خیره شدم بغض بدی گلومو فشار میداد آرامیس : دراکو یه چیزی بگو دراکو : الان چکار کنم...آخه چرا چرا باید اینطوری شه...ها؟ مگه چکار کردم همینطور که حرف می زدم اشکام صورتمو خیس کرده بود...آرامیس : اشکاشو پاک کردم دراکو گوش کن...من بهت قول میدم هیچ جا نمیرم...هر اتفاقی بیوفته من کنارتم....اونقدری که خودت از دستم خسته شی...دراکو : قول دادی...تو هیچ جا نمیری...آرامیس : باشه...حرکت کن بریم خونه که خیلی گشنمه..... ( فردا صبح ) رز : ردامو پوشیدم و رفتم پایین اسکورپیوس : چشمم به رز خورد رفتم سمتش کلارا خوبی؟ رز : چرا باید جوابتو بدم چرا اینکارو با جیمز کردی اسکورپیوس : پس تو طرف جیمزی نه؟ رز : خب معلومه من طرف دوستمم...اسکورپیوس : پس من چی...من اصلا از نظر تو وجود دارم؟ هر چند من واسه تو یه غریبم رز : نباید با جیمز درگیر می شدی...اسکورپیوس : باشه ولی اینو بدون...من..من هرگز پشیمون نیستم ضربه ای که بهش زدم کاملا حقش بود... رز : پس این نظر توعه باشه اسکورپیوس مهم نیست دفعه دیگه دعوا نکنید خوشم نمیاد..اسکورپیوس : اگه اون هر چیزی که از دهنش بیرون میاد و نگه قبوله....
دلفی : متیو داریم به عملی کردن نقشه نزدیک می شیم...متیو : اونوقت تکلیف رز چی میشه ؟ دلفی : این دیگه معلوم نیست متیو : بلایی سرش بیاد خودت میدونی دلفی : تو حق نداری منو تهدید کنی من هر کاری که به نفعم باشه انجام میدم... رز : جیمز چشمت که درد نمی کنه جیمز : کلارا...لازم نیست نگران من باشی من خوبم... اسکورپیوس : با هر نگاهی که بهش می انداختم احساس بدی پیدا می کردم...خیلی بد...حسی که دستامو مشت می کرد و بغض توی گلومو شدید تر می کرد....نفرت..حس تنفر رز : من یه سر میرم جنگل فعلا بای...جیمز : باشه....رز : رسیدم کنار دریاچه سیاه تو اینجا چکار میکنی متیو : عه اومدی من بعضی وقتا میام اینجا....حس زندگی بهم میده رز : نشستم کنارش...واسه من همینطوره واقعا قشنگه.....جیمز : داشتم توی جنگل قدم می زدم چشمم به رز خورد ولی تنها نبود....اون چقدر آشناس..نه امکان نداره اون..اون متیو ریدله کنار رز چکار می کنه...با سرعت رفتم طرفش مشت محکمی به درخت پشت سرشون زدم....رز : ت..تو اینجا چکار میکنی؟ جیمز : چیه نباید میومدم ها؟ هیچ می دونی کسی که کنارش نشستی کیه؟ رز : این متیو عه پسر عموم...جیمز : چی میگی متیو ریدل دشمن تو عه...متیو : ببین پسر جون تو اصلا نمی دونی چی میگی من دشمن رز نیستم....جیمز : ساکت شو تا کِی قراره با همین دروغات فریبش بدی؟ رز : چ..چی فریب؟ جیمز : رز اون پسر بد ترین جادوگر دنیا یعنی ولدمورته... اون خطرناکه....رز : متیو باید چکار کنم؟ جیمز : چی؟ چطور ممکنه...رز تو...تو با متیو همدستی؟ تمام این مدت...همش..همش منو فریب دادی رز من...من ازت انتظار نداشتم...مگه چکار کردم؟ رز : من نمی فهمم چی میگی ولی...من دنبال انتقامم..متیو : انتقام از پدر تو هری پاتر...کسی که پدرمو کشت تو تاوان کار اونو پس میدی...جیمز : اعصابم بهم ریخت فقط با بیشترین سرعتی که داشتم راه میرفتم و تمام خاطراتم با رز تو سرم تکرار می شد..یعنی همش...همش نقش بود واقعا که...من بهش اعتماد داشتم...اسکورپیوس : رز کجاس؟ جیمز : از من نپرس....
دلفی : درسته همونطور که می خواستم پیش رفت... هدف بعدی من دراکو مالفویه...ولی باید حساب کسی که دوسش داره رو برسم یعنی آرامیس اندرسون......
ناظر لطفا لطفا منتشر کن لایک و کامنت فراموش نشه 🌌💙
بروبچ پارت 16 ....4 ساعته بررسیه منتظر باشین💙🌌
ببین لیلی پاتر مث بمب ساعتیه
خخ💚🌙
ولی باحاله..
لیلی آروم باش
فعلا معلوم نی🌌💚
عالیییییییی
پارت بعد
ممنووونم💙🌌
میزارم...
منم یه داستان نوشتم اگه دوست دارین بیاین و یه نگاهی بندازین
داستانت قشنگه می خونم💙🌌
مرسیییی
جررر آرع😂💔🌌
رز آخر به کی میرسه؟مت یا اسکور یا جیمز؟😹😐
😂💔اسپویل نمیکنم....💙🌃
خاستگار زیاد داره رز😐
عزیزم داستانو غمگین نکن
ببین الان مهربونماااا بعدا به کاری میکنم که دعا میکردی به حرفم گوش میدادی😂😂😂😂
خود دانی
نمیدونم شاید غمگین شه😂💔🌌
باشه اگه بعدا یا اتفاقی افتاد مثلا حالا اکانت بی اکانت بعدا نگی نگفیاااا