
......
همه نشستن سر جایشان تهیونگ،جین،نامجون،هوسوک پشت میونگ و کوک بودند تهیونگ: هی میونگ! میونگ: بله؟ تهیونگ: بیا کنار من بشین . کوک: حرف اضافه نزن مگه نه میزنم تو دهنت ! تهیونگ: اخه به توچه نخود هر آش ش.مین وقتی فهمید دارن سر میونگ دعوا میکنن گفت: عهمم..قانون اول : هیچکس حق عوض کردن صندلیه دیگه رو ندارد. قانون دوم: با صدای بلند حرف نزنید . قانون سوم: اممممم..... همین دیگه حالا ساکت. کوک: خدایا ببین چیکار کردی حالا برو بشین ! تهیونگ:به حسابت میرسم! میونگ با دعوای این دو نفر حسابی تعجب کرده بود .......
(۴ساعت بعد ) میونگ روی شونه کوک خوابش برده بود . ش.مین: خیلی خوب رسیدیممم اما میونگ انقدر خوابش عمیق بود که حتی تکونی هم نخورد! کوک سر میونگ رو به آهستگی گذاشت روی شیشه و رفت ... همه کم کم از ون پیاده شدند و تهیونگ و میونگ ماندند. تهیونگ: طرف صندلی رفت و نشست تهیونگ: کیوت و گونش رو نرم کشید . دلش نمیومد بیدارش کنه پس به آرامی بغلش کرد و از ون خارج شد. به خونه شوگا¹ یعنی پسر خاله تهیونگ اومده بودند . مین هو: تهیونگ بیا من چمدونت رو آورد.... وقتی میونگ رو بغل تهیونگ دید ساکت شد که میونگ از خواب بیدار نشه وبه آرامی گفت: خودم میارمش همه به سمت در رفتند و بابای کوک زنگ زد... وقتی در باز شد شوگا با بی حوصلگی در رو باز کرد و وقتی اون هارو دید خودشو جمع و جور کرد. شوگا: سلام خوش اومدید! همه رفتند تو و تهیونگ و میونگ موندند شوگا: بیا تو دیگه تهیونگ چند قدم به جلو برداشت و شوگا وقتی میونگ رو دید گفت: وایسا ! شوگا: چقدر بزرگ شده خیلی کیوته ! میونگ با صدای شوگا بلند شد و وقتی شوگارو دید از بغل تهیونگ پرید بغل شوگا میونگ: شوکیییی (شوگا هر چند از بچه ها بدش میومد ولی میونگ رو خیلی دوست داشت به نظرش میونگ دختره خیلی تکی بود بین همه .) 1.( شوگا هم پسر عمه میونگه هم پسر خاله تهیونگ و ۱۷ سالشه )
............
........
.......
خیلی معذرت میخوام که داستان رو کم گذاشتم البته دلیل داره اگر میخواید بدونید تست بعدیم هست . (چالش نتیجه)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عحرر عالییی..)
🥺🥰🥰🥰🥰😘
عالی بود 🥺
مرسی 🥺🥺❤️❤️