خب ناظر جان ردش نکن لطفاً
خب یه روزی ساعت ۲ شب یه جوونی داشته تو یه کوچه خیلی خلوت قدم میزده
بعد یه مردی رو میبینه که داره به آسمون نیگا میکنه و به طور ع.جیبی میخنده نه از همه خنده ها ... یه لبخند کشیده...:)
بعد یه مردی رو میبینه که داره به حالت رقصیدن راه میره و به آسمون نیگا میکنه و به طور ع.جیبی میخنده نه از همه خنده ها ... یه لبخند کشیده...:)
مرد داستان میگه اون شاید م+س:ته بخاطر همین راهشو میکشه میره یه ور دیگه
ولی میفهمه حرکات مرد عجیبه پس سرعتشو بیشتر میکنه و میره
بعد ۱۰ دقیقه راه رفتن یهو.... صدای پا میشنوه ولی همین که به عقب نیگا میکنه میبینه مرد ۲۵ متر اینا اون ور تر نشسته و بهش زل زده...
مرد داستان میبینه دوباره مرد خندان با سرعت بیشتر با همون رقصش میاد سمتش ولی جوون فرار نمیکنه و وقتی بهش میرسه میگه.... لایک کن تا بری ادامش😉
هی تو.... با من چیکار داری ... بعدش مرد خندان همونطور که با لبخند کشیده بیش از حدش به بالا نگاه میکرد چرخید و رفت مرد داستان هم خیالش راحت شدو به قدم زدن ادامه داد ولی......
دید که مرد خندان داره با سرعت با خندهای وح.ش؛ت ن«اک میدوهه سمتش ... مرد قصه ما با سرعت فرار میکنه و وقتی گمش میکنه و نفس نفس میزنه و یه جا وایساده وقتی به بالا نگاه میکنه........ پایان...
خوانندگان مرسی که خوندید و لایک میکنید و کامنت میذارید ناظر عزیز تست بدی نبود لطفاً رد نکنش ... مرسی❤️
نظرات بازدیدکنندگان (0)