چند ماه بعد از زبان ات بعد از اون روز دیگه سعی کردم یکم با اینکه جانکوک عاشق مه کنار بیام ولی از تو انگار که قلبم رو دو تیکه کرده بودن بعد چند ماه بعدکلی خواهش تونستم گوشی خودمو از جانکوک بگیرم و یه وقتی گوشی رو روشن کردم حدود ۲۵۰ تا تماس از دست رفته داشتم همشون از شوگا و مامان بابام بود یه زنگ به مادرم زدم وبهش گفتم که یه کار توی خارج از کشور پیدا کردم و فعلا تا مدتی نمی توانم زنگ بزنم بهشون بعدم مامان کلی خوشحال شد خدافظی کردم و یه پیام به شوگا دادم و حالشو پرسیدم شوگا با سرعت جواب پیامک رو داد و کلی سوال پیچم کرد بعدم بهش گفتم که من برای یه مدت طولانی نمیتونم بیام کره چون یه کار پیدا کردم و آنقدر سم شلوغه نمیتونم به مرخصی بیام شوگا هم قبول کرد و گفت تا آخر عمرم منتظرت می مونم
داستان از زبان شوگا بلاخره بعد چند ماه آن بهم پیام داد ولی نتونستم بهش بگم که پدرم مر...د...ه و من الان پادشاه قبیله مین شدم بعد چند ساعت مادرم آمد کنارم نشست و گفت که چون دارم پادشاه میشم باید با دختری که میگه ازدواج کنم وبعدم من مخالفت کردم اما مادرم منو مجبور به این کار کرد و حدود دوماه بعد با دختری بنام جیسوین ازدواج کردم و بعد از یک سال بچه دار شدیم و صاحب یه فرزند پسر شدیم که اسمش سوهو گذاشتیم خلاصه زندگی با جیسوین خوب بود اما مشکل این بود که من حتی نتونستم به ات خبر بدم امید وارم درک کنه
داستان از زبان ات بعد یک سال به یکی از دوستای قدیمیم پیام دادم تا حال شوگا رو ازش بپرسم کل ماجرا رو برام تعریف کرد و بعد از اینکه فهمیدم یجورای هم خوشحال بودم هم ناراحت بعدم با دوستم خدافظی کردم و
از اتاقم بیرون زدم و به حیاط بیرون رفتم تا بتونم یکم تنها باشم و یه هوای بخورم بعد نشتم بعدم رفتم گوشی قدیمیم رو آوردم نشتم روی نیمکت داخل حیاط و عکس فیلم های قدیمی رو با شوگا دیدیم دلم خیلی واسه اون موقع ها تنگ شد بود ولی اون الان دیگه زن و بچه داره ومنم اینجا گیر افتادم خیلی غم انگیز بود که تنها بودم هیچکسی رو برای اینکه باهاش حرف بزنم نداشتم
تقریباً ساعت ۲:۳۰شب بود انقد دلم گرفته بود که فقط گریه میکردم که چرا من باید آن همه اتفاق برام بیوفته عشقم ازدواج کنه بچه دار بشه بعدم گیر بیوفتمتو مجبور بشم بخاطر جون شوگا اینجا بمونم همینجور اشک می ریختم که یهو حس کردم یکی دستم رو گرفته بود منو به آغوش گرمش کشید و با بقل کردنش حس آرامش گرفتم
خوب بنظرتون اون که ات رو بقل کرد کیه ؟ تو خ..م..ا..ر..ی بمونید دوستون دارم اگه تعداد. کامنت ها به ۲۰برسه داستان رو امشب آپلود میکنم ناظر لطفاً قبول کن خیلی واسش زحمت کشیدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانه مال دوران مینه؟ پادشاه ؟ مگه داریم؟ داستان زمانش ما چهارصد سال پیشه؟
با اجازه ادمین🗿🌊
اگه دوست داشتی به داستانم ( عهد یک یاکوزا) سر بزن🌚🍝
👍🏻❤️
💙
تستبیومشخصیشدهبهشسرمیزنی؟
بچه ها شرایت عوض میکنم پارتبرای پارت ۶ شرایت میزارم
الان پارت شش رو میزارم توی پارت شش بر میگرده به دوران حال یعنی یک سال پیش که ات سه چهار روز بود که بادیگارد جانکوک شده بود
نه توی داستان اینجوری که هی میره به یه سال بعد یا برمیگرده به چند سال پیش چون یسری چیزا باید در مورد گذشته آینده بدم بعد برمیگردم به زمان حال
خیلی داستان رو سریع پیش میبری و جزئیات زیادی رو توصیف نمیکنی اینجوری یکم قاطی میکنیم :)