کلی باهم جشن گرفتیم و چند ساعت بعد از زبون ات داشتم از خونه یونگی میرفتم خونه خونه خودم ساعت حدود ۱۲:۳۰شب بود که یکم خسته بودم گفتم پیاده برم خونه خونه من زیاد از خونه شوگا دور نبود بعد ۱۰دقیقه تقریباً داشتم میرسیدم که رسیدم به به کوچه خیلی تاریک جوری که چراغ گوشیم رو روشن کردم داشتم میرفتم که یهو همه چیز سیاه شد
چند بار سعی کردم چشامو باز کنم اما نشد بعد چند دقیقه تونستم چشامو باز کنم دیدم که توی یک ماشین ترسناک بودم و دوتا آدم خیلی گنده و ترسناک جلوم نشسته بودن بعدم چند دقیقه رسیدیم به یه خونه سیاه و سفید بااینکه خیلی قشنگ بزرگ بود بازم احساس بدی بهش داشتم خوب منو بردن توی یه اتاق خیلی بزرگ منم نگاهی به دور ورم انداختم و بعد چند دقیقه یه مرد با صورت بی حس و بی احساس و خشن وارد اتاق شد بازگشت به چند سال پیش خوب داستان از زبان جانکوک من چند سال پیش توی باشگاه دیده بودم مش خیلی خوب کاراته و بلد بود و خوب میتونست از خودش مراقبت کنه به مثال یه آدم قد بلند و قو.ی رو در عرض صدم ثانیه به خ....ا....ک ..م....ی...ا...ل...ی..د منم خیلی ازش خوشم میومد اما هیچوقت جرعت گفتن بهش رو نداشتم
بعد یه مدت دیگه به اون باشگاه نمی آمد کلی گشتم حتی خونشون رو هم پیدا کردم اما وقتی در زدم پدر و مادرش گفتن که اون برای دانشگاه به یه شهر دیگه رفته حالا بعد مدت ها پیداش کردم
برای این که اونو پیش خودم نگه دارم میخوام مجبورش کنم که بادیگارد شخصی من بشه
داستان از زبان ات اون مرد وارد شد و نمیدونم چرا ولی حس می کردم که قبلاً دیدمش بعد چند دقیقه شروع به حرف زدن کرد و گفت تو دیگه نمیتونی از اینجا بری و از الان من ریس تو هستم وتو بادیگارد شخصی منی
خودم مهم نبودم مهم شوگا بود چون شوگا اون میدونستم من عاشق شوگا و گفت اگه کارای که بهت میگم رو انجام ندی جون شوگا به خطر میوفته خوب دوستان پایان p3 ناظر لطفاً قبول کن خیلی واسش زحمت کشیدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
امشب پارت بعد رو میزارم
عالیی منتظر ادامش هستم