"شـاهزادۀ فرانـسوی"
با متانت از اسب سیاه رنگش پایین آمد، و با لبخند کوچکی بر لب، کنار معشوقه ی ریز نقشش..روی سبزه ها و چمن های دشت گلگون دراز کشید و به تماشای ابرهای سفید نشست... مگر از این بهتر هم امکان پذیر بود؟ این حال و هوای آسمانی..و آرامشی وصف نشدنی!!....
+یونگی؟.. یونگی، اما..با لبخند محوی چشمانش را بسته بود و پاسخی نداد. +...شاهزاده ی فرانسوی من؟ :) بی توقف، چشمانش را گشود و صدای خنده ی بلندش در دشت وسیع؛ طنین انداخت. . . -نمیشه دربرابرت تسلیم نشد..نه؟ فشار کوچکی به دست هایشان که درهم گره خورده بودند داد و گفت "+تقصیر خودت است شاهزاده!!..لبخند هایت عاشقم کرد..و خنده هایت...مرا مجنون!!!"
یونگـی، با دست آزادش انگشتهای کشیده اش را داخل ابریشم نرم موهای پریشان معشوقه اش فرو کرد..وای که چه احساس روح نوازی بود!... او، نگاهش را از آسمان بـی کران گرفت و به چشمان درخشان شاهزاده اش داد.. یونگی که متوجه نگاه های خیره ی پسرک/دخترک عاشق شده بود..به سختی جلوی خنده اش را گرفت و گفت"-به چه فکر میکنی؛ زیبـارو؟" از لقب جدیدی که به او نسبت داده شده بود..گونه هایش سرخ رنگ شد..که نگاهش با به یاد آوردن حرفش رنگ غم به خود گرفت..
+یونگی..چرا پایان تمامی افسانه هایی که شنیده ایم و خوانده ایم...عشاق بهم نرسیدند؟... یونگی لبخدی زد و به آرامی گفت:"-در نظرم..عشق بدون وصال بسیار مسحور کننده و زیباست!"
+پایان قصه ی ما چطور؟.. -آن را هیـچ کس نمی داند پریـزاد زیبـارویم!..هیـچ کـس!:))
On ne badine pas avec l’amour! Musset Alfred de = با عشق شوخی نمی کنند! موسه الفرد دو .. پـایآن:) . موسیو/مادمازل..ممنون میشم تا نتیجه با من بیایین..یه شفاف سازی یی باید بکنم..چون نمیخوام گیج بشین!:))
چه قلم قشنگی داری..!
ممنونم مادمازل! نظر لطفتونه!!:))
میشه تو نوشته هات غرق شد!
..حقیقتا خوشحالم که تاثیری داشتن..ممنونم:))
خیلی قشنگ بود
دوستش دارم:)
ممنونم مادمازل:))لطف دارین!!
واقعا عالی بود
به حس خاصی به خودش گرفته بود عالی بود واقعا
3>
ممنونم مادمازل! نظر لطفتونه:]
خواهش پرنس:)
عاليييي از كوك هم تكپارتى بزار
ممنونم مادمازل!:)) با کمال میل..! حتما.
🤍✨