خبببب خببببب همونطور که قول دادم
بعد یکم که حرف زدیم و خندیدیم ساعت ۱۱ شد تصمیم گرفتیم که بخوابیم....................... صبح و باز هم صدای دعوای هم اتاقی های عزیزم یک ساعت تمام فقط داشتن دعوا میکردن رز: اهههه کی قرار اینا تموم میشه ارورا انیلا هلن کتابتو توی کتابخونه جا گذاشتی ارورا توهم دستبندت رو روی مبل راحتی سالن اجتماعات جا گذاشتی
انیلا کیفت خو اونجاس کوری؟ لوسی: اگر کس دیگه ای جای تو بود الان باهاشون دعوا میکرد رزی: کاشکی این خونسردی مالفوی ها رو توی دعوا به دست می اوردم هلن: اما توی داداشت این خونسردی رو به دست نیوردید رز: توهم همه چی رو به دراکو ربط میدی کلاس اولمون ورد بود رفتم سریع ی جا نشستم
باز با گریفندوری کلاس داشتیم هری : سلام رز سدریک هنوز نیومده رز: سلام هری نه هری: اوکی هرماینی: سلام رز رز: سلام ( هری و هرماینی زیاد با رز مشکل نداشتن ولی رون خودتون میدونید دیگه خانواده ویزلی و مالفوی) کلاس یکم دیگه شروع میشد رز: پس سدریک کی میاد چند دقیقه بعد قبل اینکه پرفسور وارد بشه سدریک امد نشست پیشم رز: کجا بودی؟؟ سدریک: خوابم برد
رز: خوابالو سدریک: هی من خوابالو نیستم فقط یادم رفت ساعت رو کوک کنم رز: چشم هرچی شما بگی اقای دیگوری باهم غش شدیم از خنده ولی اروم میخندیدم فلیت ویک: چیز خنده داری هست دوشیزه مالفوی و اقای دیگوری رز: نه پرفسور
فلیت ویک: دیگه تکرار نشه سدریک: چشم پرفسور بعد کلاس رفتیم باهم توی محوطه قلعه حرف زدیم و درس هامون رو خوندیم ( ببخشید بچه ها وقت نشد اونجایی که بهتون گفتم رو بنویسم و شاید فردا صبح یا ظهر پارت بیاد بدونید من دیشب نوشتمش وقت نکردم عصر یا ظهر بنویسم ببخشید)
لایک و کامنت بزارید مرسی قول میدم دفعه بعد زود تر بنویسم بای بای
فقط یه سوال این داستانت چند تا فصل داره؟طولانیه؟
خیلی خوبه ادامه بده عالیه داستانت