[فن فیکشن از انتقام جویان توکیو] داستان آشنایی ما و شما!
نانامی با صدایی که از هیجان می لرزید در اتاق یونا رو میزد. اون و رِوُرا خیلی وقت بود که چشم به راه لباس پوشیدن دوستشون بودن. یه دوست شوخ و دستپاچلفتی! رورا از رو پله ها اومد بالا تا ببینه دوتا خل و چلش دارن چیکار می کنن ولی نانامی در حالی که دست یونا رو گرفته بود تند و تند از پله ها پایین می دوید بهش برخورد کرد و باعث شد هر سه شون پخش زمین بشن! رورا حسابی عصبانی شد و گفت :( می خواید این تولد رو کفتون کنم؟! چیزیتون که نشد؟). یونا شروع کرد به خندیدن و گفت :( وای رورا! تو دقیقا شبیه یه مامان عصبانی می مونی). نانامی زد پس گردن یونا و گفت:( اره. یه مامان مذکر!).
رورا با عصبانیت از جاش بلند شد و دست یونا و نانامی رو گرفت و با اخم خیلی وحشتناکی گفت:( نمی خواین بریم؟ تسکو بیچاره رو حسابی معطل کردید).
تسکو، رورا و نانامی تنها دوستای یونا بودن. چهار تا دوست و همراه همیشگی! بعد از اینکه یونا به سرطان مبتلا شد، دوسال مدرسه نرفت و تو خونه درس خوند. تو این مدت نانامی تنها همکلاسیش بود که می دونست جریان چیه و تقریبا هر وقت می تونست بهش سر میزد. رورا هم پسر خالش بود و دو سال از یونا بزرگتر. اونا دوستای بچگی بودن و رورا هميشه هوای یونا رو داشت. ماماناشون دوقلو بودن برای همین وقتی کسی یونا رو با رورا می بینه از رنگ مشکی موها و چشمای ابی تیره اولین حدسش اینه :( شما بردارید!).
در حقیقت دلیلی که مردم فکر می کردن یونا پسره به خاطر این بود که برای شیمی درمانی مجبور شده بود موهاش رو بتراشه. اینجا فقط تسکو بود که از قبل با نانامی دوست بود و از طریق اون با یونا آشنا شده بود؛ در واقع عامل دوستیه اون چهار تا یونا بود! ... از مامان یونا خداحافظی کردن و سه تایی به سمت شهربازی رفتن. نزدیک در شهربازی یه پسر نسبتا قد کوتاه، با تیشرت سفید/صورتی با شلوارک بالای زانو پوتینایی که یک متر ارتفاع داشتن دیدن. تسکو بود! پسرِ صورتی و دوست داشتنی!
رورا در حالی که با بی اعتنایی داخل شهربازی میرفت گفت :( من دست رو دخترا بلند نمی کنم!). با این جمله ش فقط باید قیافهی درب و داغون تسکو دیدن داشت! یونا با نیش تا بنا گوش به خیال اینکه تسکو رو حسابی ضایع کرده به جلو دوید که یهو به یه پسر برخورد کرد. افتاد رو زمین شروع کرد به مالیدن پشتش. یه پسر قد بلند نیمه کچل که یه تتوی اژدها رو شقیقه اش داشت. پسر با عصبانیت به یونا نگاه کرد و گفت :( احمق جلوت رو نگاه کن!).
ادامه دارد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)