
سلام حالتون چطوره؟ من که بدک نیستم تنها جایی که الان میتونم خودم باشم اینجاست بریم براش نوشتن داستان و خیلی خیلی متاسفم که دیر گذاشتم اگر شد دوتا پارت بیرون میدم
.....از زبان نویسنده:....با گریه و ناله از خواب پرید دست های مشت شده اش دو به چشم هاش کشید تا اشک هاش رو پاک کنه سعی کرد خواب ای که دیده بود رو از ذهنش پاک کنه.....پتو رو کنار زد و از روی تخت بلند شد دمپایی های مشکی اش رو پوشید و از اتاق بیرون اومد ...حال خوبی نداشت ..با قدم های آروم خودشو به آشپزخانه رسوند در یخچال رو باز کرد و بطری آب ای بیرون آورد در شو باز کرد و کمی از اون رو نوشید..لحظه ای چشماش رو بست..با به یاد آوردن آن صحنه چشمانش را ترسیده باز کرد ..بطری را روی اپن گذاشت و به دیوار تکیه داد آروم از دیوار سر خورد و روی زمین نشست پاهاشو تو بغل گرفت و ناخودآگاه توی خودش جمع شد با صدای آروم گریه میکرد ..............کلید در قفل چرخانده شد و جین وارد خانه شد کفش هایش را بیرون آورد خم شد ودر جاکفشی گذاشت پالتو مشکی اش را بیرون آورد و آویزان کرد ..نگاهش را درخانه چرخاند تاریکی خانه را در بر گرفته بود آه کلافه ای کشید و چراغ راهرو را روشن کرد ..بر روی سرامیک های خنک خانه به سمت اتاق اش قدم میزد که ناگهان چیز جمع شده ای کنار دیوار دید سر اش را پایین آورد و وقتی فهمید جیون هست با نگرانی سریع به سمت او آمد و کنار او نشست آب دهن اش را قورت داد و گفت: هاری..هاری!! حالت خوبه؟.. چیشده!! هاری جواب بده!! داری گریه میکنی؟ من نبودم چیشد؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چرا دوباره حالت بد شده؟ ...هاری فینی کرد و سر اش را بالا آورد.. .و لحظه ای بعد جین شاهد چشمایی گریان..بینی ای سرخ..لبایی سرخ و غنچه شده..صورتی خیس از گریه..و رنگی پریده بود..بدون اینکه چیزی بگوید آن را در آغوش گرفت..
........به صندلی پشت پیشخوان تکیه داده بود اهنگ love story رو گوش میکرد و همزمان کتاب کلاسیک ای را میخواند.....کتابخانه بعد از دو هفته باز شده بود و در این دو هفته هوسوک و جیون بهم نزدیک تر از قبل شده بودن یک جورایی هوسوک الان میتونست اسم خودشون دوتا رو دوست بزاره .....طبق روال هر روز زندگی جیون..هوسوک سر ساعت ۶ عصر وارد کتابخانه میشد و کمی با جیون و جین حرف میزد و گاهی اوقات به طبقه بالا میرفت و به معرفی جیون خواندن کتاب ای را شروع میکرد.............ساعت ۶ شده بود ولی هنوز اثری از هوسوک نبود .جیون همونطور که کتاب میخواند نامحسوس ساعت را چک کرد چشم هاشو به سمت کتاب برگرداند و در ذهن خودش گفت: شاید توی ترافیک گیر کرده؟ .........نیم ساعت گذشته بود و هنوز خبری از هوسوک نبود جیون نمیخواست قبول کند که دلتنگ او شده است ...کلافه دستی به موهای خودکشید و آه ای کشید کتاب را روی میز گذاشت و به سر اش را بالا کرد نگاهی به طبقه بالا انداخت و با صدای بلند از جین پرسید: اوپا خبری از نامجون شی نداری؟.. جین کارت کتابخانه را با لبخند از دخترک گرفت و به سمت نرده چوبی آمد دست هایش را روی آن گذاشت و در جواب به جیون گفت: نامجون شی؟ چیکار به نامجون شی داری؟ چرا از من میپرسی ؟.جیون پوزخندی زد و گفت: این روز ها انگار همش باهاش درتماسی اتفاقی داره میوفته که من خبر ندارم؟.. هیچی همینطوری هوسوک شی چی؟ از نظرم یه زنگ به هوسوک شی بزن و حال و احوال نامجون شی رو بپرس .....جین چشم غره ای به دختر کوچک تر رفت و جواب داد:دلت برای دمپایی هام تنگ شده؟ اوههه بگو نگران هوسوک شدم نامجون شی فقط وسیله ای برای گرفتن خبری از اون هست من و نامجون شب که هیچ ولی انگار یکی اینجا رو آقای جانگ کراش زده ..نیشخند ای زد و ادامه داد: اینطور نیست؟.. .
.....روی کاناپه دراز کشیده بود و با بی حوصله گی احضاریه ای که از دادگاه برایش آمده بود را میخواند.. خمیازه کشداری کشید و احطاریه را گوشه ای پرت کرد سر اش را روی کوسن مبل تنظیم کرد و آماده رفتن به عالم رویا بود که صدای باز شدن در خانه را شنید با بی میلی پلک هایش را باز کرد و منتطر وارد شدن نامجون شد...اره نامجون..جز نامجون هیچکس حتی پدرومادر اش هم رمز خانه را نداشتند...نامجون آه ای از خستگی کشید و چتر خیس اش را به کنار جا کفشی پرت کرد ..کفش های گلی اش را بیرون آورد و . وارد راهرو شد...هوسوک سعی کرد روی مبل بشیند و به آن تکیه دهد نامجون خودش را به روی مبل کناری هوسوک انداخت و کش و قوسی به بدن خود داد.......نامجون موبایلش را از جیبش بیرون آورد و پیام های خود را چک کرد هوسوک چشم هایش را مظلوم کرد . و با همان چهره تعصوم و مظلوم نگاه شو به نامجون دوخت نامجون از سنگینی نگاه کسی سر اش را بالا آورد و به هوسوک . نگاه کرد هوسوک با تن ضعیف صدا گفت: نام.. هنوز باهام قهری؟.. نامجون چینی به ابرو هایش داد و با لحن خشنی گفت: مگه قهر و .آشتی بودن من برات مهمه؟ من اصلا کی هستم؟ اصلا ارزشی برات دارم؟ هوسوک لب هایش را خیس کرد و غمگین جواب داد: یا نام اینجوری نگو تو خیلی هم برام مهم هستی باور کن نمیخواستم اونطور بهت توهین کنم..اصلا هرکاری بگی برای اینکه منو ببخشی انجام میدم... لطفا!!.. با چشمای گربه شرک گفت و صورت شو به صورت نامجون نزدیک کرد نامجون طاقت نیاورد و لبخند دندون نمایی زد هوسوک را آرام به عقل هل داد و گفت: خودت که میدونی یاید برام چیکار کنی؟ هوسوک با خوشحالی از بخشیده شدنش سریع بلند شد به سمت اتاقش دوید و لباس مناسب ای برای بیرون پوشید کارت پول ای را توی جیبش گذاشت و کلید هایش را چک کردبعد از خداحافظی بلندی از نامجون از خونه بیرون اومد و به سمت مقصد موردنظر خود حرکت کرد....
.........با چشمای ستاره ای نگاه شو به پلاستیک های پر از خوراکی و عود های معطر که سنبل آرامشی برای نامجون بودند داد ..از ماشین بیرون اومد نیمه شب شده بود سر اش را بالا آورد و با تعجب به تابلو آویزان که open را نشان میداد نکاه کرد برایش عجیب بود که چطور کتابخانه تا این ساعت باز است با قدم های آرام از در عبور کرد و وارد کتاب فروشی دو منظوره شد فصای کتاب فروشی مانند همیشه گرم پر از آرامش و احساسات عمیق ...کتابخانه خالی به نظر میرسید و این هوسوک را میترساند که کسی در کتاب فروشی نباشد ولی جیون که هیچوقت کتاب فروشی رو به امان خدا ول نمیکرد تا بره پس الان کجا بود نزدیک پیشخوان و میز کارمند های کتاب فروشی شد پلاستیک هارو روی میز بلند گذاشت از لای در نسیم سوزناک ای میومد و باعث میشد از گرم ای کتاب فروشی کم شود به طرف در چوبی رفت و آن را محکم بست دست های یخ زده اش را در جیب اش فرو برد و به سمت پله ها چوبی که به طبقه بالا راه داشتند قدم برداشت به آرامی از پله ها بالا رفت و به طبقه دوم رسید کتاب خانه را با ارامش نگاه میکرد و راه می رفت که ناگهان صدای ناله ای از درد شنید نگران شد و خودش را به صاحب صدا رساند وقتی به آن جا رسید با جیون ای روبرو شد که با تمام قدرت ای که در توانش بود قفسه بلند و بالای کتاب را نگه داشته بود و مانع از به زمین خوردن لش میشو ولی دیگر جانی در توان اش نداشت و قفسه درحال افتادن بود برای کمک به سمت جیون دوید و گوشه قفسه را گرفت و با زور بازوش و کمک جیون قفسه را به حالت قبل خود بازگرداند...جیون عمیق نفس میکشید و نا خودآگاه از خستگی به قفسه تکیه داد و آرام سر خورد وروی زمین نشست هوسوک هم در کنار او نشست هردو حرفی نمیزدند تا جیون شروع به حرف زدن کرد : هوسوک اینجا چیکار میکنی؟ انتظار دیدنت رو نداشتم..الان ساعت ۱۲ شب هست خیلی دیر هست الان نباید خونه باشی؟.. هوسوک دسته ای از موهایش را به عقب داد و جواب داد: این سوال رو من نباید از تو بپرسم؟ چرا هنوز کتاب فروشی بلز هست جیون آه کلافه ای کشید و گفت: آه قرار بود برم خونه ولی جین اوپا امروز عصر رفت و کارهاش رد به من سپرد من هم تنها اینجا موندم تا کارهای اون رو انجام بدم. نگفتی اینجا چیکار میکنی؟..هوسوک لبخندی زد و گفت: امروز ظهر سر اینکه ماشینم رو قرض گرفته بود تا بره سر قرار و آخرش تصادف کرده بود باهاش دعوا کردم اون هم ناراحت شد و تا شب باهام قهر کرد من هم برای اینکه از دلش دربیارم اومدم بیرون تا چیزایی که دوست داره رو براش بخرم که یکی از اونا کتاب بود شانسی گفتم بیام ببینم اینجا باز هست بخرم که دیدم باز هست و تعجب کردم و وارد کتاب فروشی شدم وقتی دیدم خبری از تو سوکجین شی و نونا نیست به طبقه بالا اومدم تا بگردم که تورو توی این حال دیدم و اومدم کمکت ...جیون گفت: آهان.. خوب کردی بیا بریم طبقه پایین تا کتابی که میخوای رو برداریم و بعد بریم خونه...هوسوک سر ای تکان داد و بلند شد به سمت پله رفتند تا به طبقه پایین برگردند که ناگهان ساعقه ای در آسمان زد و تمام چراغ های کل شهر خاموش شد ...جیون و هوسوک نگاه ترسیده ای بهم انداختند و به این پی بردند که در آن کتاب فروشی گیر افتادند با
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هی خانوم نمیخوای پارت بعدیو بزاری
پارت بعد چی هست؟ من چیم؟تو چیستی؟
تاکومی پدصک کجابودی
خر دو پا دلم برات تنگ شدهههه بوددددد:
زیر بوته البالووو
مگه خر چند تا پا داره که دو پا؟🥲💔
منم دلم برات تنگ شده بود هم تایپمممم
عرررر:))))
خوشحالم یادته که بودم
اینم قضیه ی خر دو پا...
مگه آلبالو بوته داره..
آجی پارت بعدی کی میاد؟
فهمیدی حتما به منم بگیااا
یاااااااا آجی اذیت نکنننن
عر آجی چقد گادهههه این رمان
خیلی خفنه دمت گرم
سلام آجی چطوری؟؟؟
سلام اجی فداتشه خوبم توچطکری
بدک نیستم مرسی
بع بع عالی بید♡♡
من میگویم که میتونی پارت هارو یکم کوتاه تر کنی ولی خب زود زود بزاریشون
مدیونی اگر فکر کنی گشادیم میشه
اصن کی گفته من همچین فکری کردم
عههههه الیییی :)))))
ژونممم
دلم برات تنگ شدهههه
میگم یه چیزی..
قصد نداری پارتای بعدو بزاری؟
امشب قول میرم برم بزارممم
چه عجب اومدی خوشم میاد دست پر میای😂✨
عالی بود
بلی اصن یاد بگیر😎😎
الی اونییی خدارو شکر برگشتی برو تو پیویت
راستی عالییییییییی بود🤩🤩🤩🤩🤩
قربونت مرسییی
چطوریاونی؟ بالاخرهبرگشتی🥲💞
بلی بع سلامتی کوه بودم
عه زنده ای؟ 🗿
نه په مردم😑💔